آخر شهید ما را به حجلة شهادت می‏برند

..................امروز زمین کربلا داغ است؛

ملتهب است و خروشان؛

نبرد آغاز شد.

صورت امام و یارانش از شوق می‏درخشید.

حسین (ع) و یارانش از شوق بندگی و ظلم‏ستیزی و عدالت‏خواهی و آزادی‏خواهی و شهادت، سر ازپا نمی‏شناختند و همه را به تحقیق از اسلام آموخته بودند.

امام به اتفاق یارانش و با شهامتی وصف‏ناپذیر بر دشمن تاختند، هشت هزار و هشتاد نفر از دشمن زبون را به‏هلاکت رساندند و در میدان نبرد، تمامی آیات وارستگی و آزادی‏خواهی را تفسیر کرده و هرکدام با خون خویش، ریشة اسلام را در سرزمین شهادت آبیاری کردند.

صحنة نهایی فرا رسید.

در این‏هنگام، تمامی پهنة خشکی کاغذ شد؛

و تمامی آب‏ها مرکب؛

تا نویسندگانشان عظمت این صحنه را بنویسند؛

و شاعرانشان لطافت آن‏را بسرایند؛

و نقاشانشان زیبایی‏اش را به تصویر درآورند؛

و پیکره‏سازانشان بزرگی و عظمتِ غیوران میدان مبارزه را بتراشند و ......

ناگاه!

حسین (ع)!

مردانه به عظمتی چون کوه؛

و لطافتی زیباتر از نسیم؛

وضوی عشق گرفته؛

جامة امید بر اندام شهادت می‏پوشاند؛

و کفش‏هایش را از گرد و غبار روزگار پاک؛

و قدم‏هایش را آراسته؛

و از صفای باطن پر می‏کند.

و ذوالجنان را زیور می‏بندد تا در میدان عشق طنازی کند؛

و کبوتران حرم عشق را آب و دانه می‏دهد تا پس از او هیچ کبوتری بی‏آشیانه نباشد؛

و بر چشم آسمان خیره می‏شود تا خورشید را از ناپاکی‏ها پاکیزه سازد؛

و نبض زمان را مرتب می‏کند تا ثانیه‏ها از شمارش بازنایستند که بتوانند لحظه‏های شهامت را به‏درستی در دل تاریخ ثبت کنند؛

و خاک نینوا را عطری از وجودش می‏پاشد تا معطر شده که سر از بدن جداشده‏اش را خوش‏بو کند؛

 و در گوش دشت کربلا زیارت دلدادگی می‏خواند تا توان نگهداری بدن پاره‏پاره شده‏اش را داشته باشد؛

و خیمه‏ها را یکایک وارسی کرده تا سرای پیروانش هیچ‏گاه بی‏حسین نباشند؛

و دنیا را درود می‏فرستد که زیباترین لحظة عمرش را مهیا کرده است؛

و آخرت را بشارت می‏دهد که زیباترین صورت را به استقبال بنشیند؛

و مادرش زهرا (س) را نوید می‏دهد که روز انتظار و جدایی به‏سر رسیده است؛

و مرادش علی (ع) را درود می‏فرستد که مكتب آزادگی را به وی آموخته است؛

و سرور و الگوی تمامی آرزوهایش محمد (ص) را خبر می‏کند که هرچه زودتر در آغوشش جای خواهد گرفت؛

و دست‏هایش را به‏سوی آسمان دراز کرده،

و عاجزانه از خدایش می‏خواهد که:

تمامی هستی‏ و خانواده و یارانش را که با عشق در طبق اخلاص گذاشته و پیشکش حریم یار کرده است، بپذیرد.

و به‏یک‏باره؛

و با شوق و هیجان و لبخند؛

به انبوه دشمنان حمله برده، فریاد می‏زند:

"ان کان دین محمد لم یستقم الا بقتلی، فیا سیوف خذینی"

"اگر دین محمد (ص) جز با کشته‏شدن من برپا نمی‏ماند، پس ای شمشیرها مرا دربربگیرید."

او می‏خواهد در گوش و دل تاریخ بخواند و بنویسد که قیام تمامی آزادی‏خواهان برای برپایی حق و عدالت و گراميداشت زيبايي‏ها و شادماني‏هاست و بس.

امام دوباره اقامة نماز عشق کرد.

غوغایی به پا شد.

امام زیر لب می‏خواند:

"پروردگارا!

مرا تنها مگذار.

تو که به‏تحقیق کافران و انکار آن‏ها را می‏بینی.

برادرم شهید شد، تنها و آغشته به خون در بیابان؛

ولکن تو همیشه در کمین (باطل) هستی!"

اشک خاک سرازیر شد و تمامی رودها و دریاها و اقیانوس‏ها در اشک آسمان غرق شدند.

گویی همه می‏گریستند.

امام یکبار دیگر به دشمن یورش برده و عبیدالله و سپاه 20هزار نفری شام را مورد خطاب قرار داده و نهیب می‏زند:

"ای امت نکوهیده!

چه بد کردار بودید شما.

بعد از من نمی‏کشید کسی را که بیمناک شوید.

بعد از من قتل هیچ‏کس بر شما مشکل نیست. بلکه قتل مسلمانان نزد شما آزاد می‏شود و در آن عیب نمی‏بینید.

سوگند به خدا می‏دانم که پروردگارم ما را بزرگ دارد و شما را کیفر دهد در لحظه‏ای که هرگز گمان نبرید."

آن‏گاه یک‏بار دیگر باقیماندة سپاه اندک خود را نگریست.

چهرة کودکان و زنانی را که بعد از شهادت او به اسارت می‏رفتند، در ضمیر تجسم کرد و از نظر گذارند. اما مگر قلت سپاه و اسارت و زنجیر می‏تواند بر نیروی ایمان و عقیده و شهامت و شهادت غلبه کند؟

هرگز!

گویی در دل این آیه را زمزمه می‏کرد:

"کم من فئة قلیلة غلبت فئه کثیره باذن الله والله مع‏الصابرین"

"چه بسا گروهی اندک که به اذن خدا بر گروهی بسیار پیروز شدند و خداوند با پایداران است."

ذوالجنان به هر سو می‏تاخت،

و امام در میدان سرخ نینوا درس عرفان و معرفت و شناخت داده، عشق را تفسیر می‏کرد؛

و زیباترین واژه‏های دلدادگی و عشق‏بازی را درعمل نشان می‏داد؛

و..............

و به‏یکباره.......

سکوت!

سر از بدن جداشدة امام در خاک معطر نینوا به خون غلطید؛

و خون خدا از ملکوت اعلی جاری شد. 

عمربن سعد، سر مطهر حسین (ع) را در روز عاشورا توسط خولى‏بن يزيد اصبحى و حميدبن مسلم ازدى، نزد عبيدالله‏بن زياد به کوفه فرستاد. به فرمان عمربن‏سعد، سرهاى هفتاد و دو تن از ياران و اصحاب امام را نيز از بدن‏های مطهرشان جدا کرده و همراه شمربن ذى‏الجوشن و قيس‏بن اشعث و عمروبن حجاج به كوفه فرستادند.

زمین و آسمان و تمامی مخلوقات، لباس سیاه بر تن کردند و در سوگ نشستند ولی جملگی لبخند پیروزی می‏زدند چراکه به‏خوبی می‏دانستند، مکتب عاشورا، فلسفة غم نیست و به‏تعبیر زینب (س) که با غرور می‏گفت:

"من به‏جز زیبایی، در دشت کربلا چیز دیگری نمی‏بینم"،

عاشورا حدیث بهجت و غرور و پیروزی حق بر باطل است که باید در آن تفکر کرد و راز آن‏را با جان و دل فهمید.

*

لحظه لحظه‏های عمر، پراست از یاد تو

و تو

در کنار ما می‏مانی

در یادمان می‏مانی

تو امروز،

خاموشی و لبخند نمی‏زنی

               بر صورت آب و چهرة مهتاب

و شمع سرخ زندگی در سینه‏ات روشن نیست

و سلاح نمی‏خواهند دستانت

و لب تشنه‏ات منتظر آب نيست

و نبض نینوا تشنه است

در كربلا آب نيست؟

/ 0 نظر / 3 بازدید