جاده خونین

 

مرد تنها بود در گردابی پر از ایهام و زندانی که آن از جنس مرداب است و چشمانش ز اشک تهی مانده است   قلب پر اندوه سینه­ای پر درد دست­ها خالی پاها خسته جاده طولانی   آه! فریاد در گلو مانده است آیا چاهی بر زمین مانده است که از اندوه و فریاد پر نباشد؟ یا جایی در آسمان هست که جای درد بی­درمان نباشد؟   هرچه این­جا هست، زشتی و ننگ است دست­ها نیز همچنان خالی چشم­ها اما سرشار از غربتی نمناک جاده از نفس افتاده است و از پوسیدن ارابة شادی- دلتنگ است پاشنة کفش بی­رقص است و افتان- در حسرت زمزمه­ای از آهنگ است.   آه! سینه خونین است شادی در گودالی از پلیدی­ها، گیج و مبهوت پای عریان بر زمینی داغ و خون­آلود چشم­ها گریان و اشک­آلود جاده طولانی و راهی دور زمین آغشته از خون است و بارانی شدید باید که باریدن اما آسمان بی ابر و زنجیرها بر پا، سنگین و پولادین و گرگ­ها رها در جادة خونین   صدا بی­رنگ و کوه بی­سنگ و نای بی­چنگ زمین تشنه، زمان تشنه، دهان تشنه پلیدی­ها هنوز عریان و وهم­آلود کسی اینجا نمی­خندد و جاده همچنان خسته- به سوی دوردست­ها خیره می­ماند و او را می­خواند که از پرده برون آید مرد، تنها بود.

 

/ 0 نظر / 4 بازدید