مرد

 

جاده طولانی است و اندوه همچنان باقی

کفش اما از نفس افتاده است و سینه همچنان پردرد

برای رهایی از غربتی نمناک،

سینه ای پر درد و پاهایی خسته

باید رفت که رفتن شرط عاشقی است

ایستادگی را حرکت باید که رسم عاشقی است.

* مرد تنها بود در گردابی پر از ایهام و زندانی که آن از جنس مرداب است و چشمانش ز اشک تهی مانده است   آه! سینه خونین است شادی در گودالی از پلیدی ها، گیج و مبهوت پای عریان بر زمینی داغ و خون آلود چشم ها گریان و اشک آلود جاده طولانی و راهی دور زمین آغشته از خون است و بارانی شدید باید که باریدن اما آسمان بی ابر و زنجیرها بر پا، سنگین و پولادین و گرگ ها رها در جادة خونین   صدا بی رنگ و کوه بی سنگ و نای بی چنگ زمین تشنه، زمان تشنه، دهان تشنه پلیدی ها هنوز عریان و وهم آلود کسی اینجا نمی خندد و جاده همچنان خسته- به سوی دوردست ها خیره می ماند و او را می خواند که از پرده برون آید مرد، تنها بود.

*

 

 

/ 0 نظر / 7 بازدید