انسانی که مزة فقر را چشیده باشد و دنیا را از زاویة چشم یار نگریسته و با عشق محبوب، روز را به شب میرساند، زندگیاش سراسر مبارزه خواهد بود و زیبایی و آرامش و لطف را در پرتو چنین مبارزهای میبیند.
تصویری که او از دنیا بر بوم ذهن خویش میاندازد، پردة سبزی است که عشق یار در آن موج میزند و برای خشنودی و رضایت معشوق، آماده میشود تا هر لحظه به استقبال سختترین مهلکههای زندگی رفته تا در دامان یار به بقا برسد.
اینهمه هیاهو در کویر زندگی برای چیست؟ سود؟ شهرت؟ شهوت؟ رفاه؟ موقعیت برتر سیاسی- اجتماعی؟
بر فرض همه را هم یکجا بدست آوردیم؛ آیا موفقیت همراه با آرامش را توانستهایم بدست آوریم؟
آیا در زندگی شاد بوده و شاد زیستهایم؟
شاکر واقعی لحظههای زندگی بودهایم؟
دلی را شاد کردهایم؟
دلی را نشکستهایم؟
لبخند عشق و محبت بر صورت دیگری نشاندهایم؟
آبرویی را نبردهایم؟
دستی را گرفتهایم؟
پایی را نبستهایم؟
خانهای را با مهر و عطوفت خود آذین بستهایم؟
کاشانهای را ویران نکردهایم؟
بهراستی آیا تا کنون با دل خود خلوت کرده و پرسیدهایم: از کجا آمدهایم؟
در سفر زندگی چه کردهایم؟
به کجا میرویم؟
با خود چه توشهای به همراه خواهیم برد؟
و اینهمه هیاهو در کویر زندگی برای چیست؟
باید در سفر زندگی؛
قبل از آنکه رخت بربندیم و آمادة ملاقات با یار شویم،
حتی برای یکبار هم که شده، زیباترین شعر زندگی خود را سروده؛
آنرا بر پهنة کویر زندگیمان با زیباترین واژههایی که تمامی از جنس احساس باشند، نقش بندیم؛
تا بر تشنگی و خشکی کویر، آب حیات پاشیده؛
و چشمان خستة عمر را با عطری از یاس و شقایق و لاله و سوسن و زنبق نوازش داده؛
به نشئة بیداری رسیده؛
تا چگونه دیدن را برای رفتن به سوی دوست بیاموزد..............
زیباترین شعری که همنشین وفاداری باشد در صندلی خالی عمرمان که هرگز احساس تنهایی و بیکسی و درماندگی نکنیم.
زیباترین شعری که آنرا همه دوست داشته باشند و وقتی زیر لب زمزمه میکنند، فطرت پاک و زلال خویش را در آیینة دنیا ببینند.
زیباترین شعری که طعم فقر را در کاممان بنشاند و دنیا را با تمامی ظواهرش، پوچ دانسته تا بدانیم که در واقع، خود در برابر خالق بیهمتا هیچ بوده و هر چه هست، از اوست و هرچه داریم، متعلق به اوست.
زیباترین شعری که تنها برای یار سروده شود و تمنا و وسوسة دنیا در آن حضور نداشته باشد؛ یعنی شعر زندگیای که رنگِ فقر را داشته و متعلق به خود نباشد.
زیباترین شعری که نگرش وحدانیت را در سطرسطر آن بتوان دید و عظمت خالق یکتا را توسط آن بتوان درک کرد.
زیباترین شعری که آدرسی از خانة دوست برایمان آورده و مسیر سبز رفتن را بهسوی معشوق با واژههای نورانی خویش، روشن کند.
نظرات ()
از هجوم تاریکی برهوت کویر اگر راه نجاتی نیابی، مثل آنست که زنده در هلاکت و نیستی زندگی میکنی که همان معلولیت روح و روان است که بر آدمی چیره میشود.
کسیکه معلولیت در افکار و اندیشه داشته باشد،
هرگز به فقر و عشق نخواهد رسید؛
مفهوم سبز آفتاب را درک نخواهد کرد؛
حرف پرنده را نخواهد فهمید؛
صدای جاری رود را نخواهد شنید؛
طراوت نسیم سحرگاهی را لمس نخواهد کرد؛
هوای صاف و طنازی ابرها را نخواهد دید؛
از لحظههای خوش و سادة زندگی لذت نخواهد برد؛
شنهای تر و تازة ساحل آرزوها را نخواهد فهمید-
نخواهد بویید؛
در نهر رؤیاها شنا نخواهد کرد؛
طنین برف را با سرانگشتان عاطفه نخواهد بوسید-
نخواهد بویید؛
عاشقی را وجدان نخواهد کرد .........
و در برهوت کویر زندگی-
تا ابد گرفتار خواهد ماند.
نظرات ()