راز

هیاهو در کویر زندگی
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٥
 

 

در انتهای کتاب "راز بهتر زیستن: رمز موفقیت همراه با آرامش" و ابتدای کتاب "فقر و عشق"، مطلبی نوشتم تحت عنوان:‌ "چگونه زیستن"، اما همیشه می‏پنداشتم باید عقبه‏ای داشته باشد یا شاید چیزی کم دارد؛ تا این‏که با سروش ارادة برتر، قطعة دیگری را چندی پیش نگاشته و امروز به آن افزودم.

 

نمی‏دانم که آیا مطلب افزوده‏شده، همان گمشده‏ای است‏که "چگونه زیستن" سالیان منتظر آن بوده، یا هنوز باید در اقیانوس ذهن، به‏دنبال گمشده‏اش باشد؟ و هو سمیع‏البصیر

 

**

 

((بیداری)) در برهوت کویر و میل به زندگی کردن و رفتن را باید تنها از لطف یار طلب کرد؛ درغیر این‏صورت اگر سستی و غفلت از سوی رهرو پیش آمده یا رضای یار در آن نباشد، رهرو در خواب غفلت باقی مانده و همچنان‏که می‏پندارد بیدار است و زندگی می‏کند، اما در نسیان به‏سر برده و مرده‏ای متحرک در کویر زندگی باقی خواهد ماند.

 

در انتهای کتاب تحت عنوان:‌ "راز بهتر زیستن"[1]،‌ حدیث "چگونه زیستن" را سروده و در آن‏جا، زندگی را با تعابیر متفاوتی تعریف کردم؛

 

آن بخش کوتاه را مطلع این کتاب قرار داده تا سفری سبز را به اتفاق، در کویر پرهیاهوی زندگی آغاز کنیم:

 

زندگی چیست؟

آیا برای همه، معنای یکسانی دارد؟

آیا همه آن‏را یک‏جور می‏فهمند، می‏بویند، می‏چشند، می‏بینند، لمس کرده و احساس می‏کنند؟

به‏طور حتم این‏چنین نیست.

 

زندگی زورمداران، زورگویان، مستکبران و دیکتاتورها چگونه می‏تواند با زندگی عارفان، صالحان، عاشقان، مردان خدا و صلح‏دوستان یکی باشد؟

 

اصلاً زندگی انسان‏های عادی هم یک‏جور نیست و هیچ‏کس مثل دیگری زندگی نمی‏کند، حتی اگر شباهت‏های ظاهری داشته باشد، اما چون "دنیای" هرکس با دیگری متفاوت است، پس زندگی‏های متفاوتی تجربه می‏کنند.

 

برای بعضی‏ها:

 

زندگی گردش عقربکِ لحظه‏های عمری است که به‏سرعت یا آهستگی می‏گذرد، اما کنترلی بر آن نداشته و عاقبت، توشه‏ای اندک می‏گیرند یا بهره‏ای فراهم نمی‏کنند؛

 

یا داستان پرواز به ناکجاآبادی است که اتفاق می‏افتد، بدون تدبیر و خواستة پروازکننده‏ای که نمی‏داند کجا می‏رود و چرا می‏رود، تمامی عمر را در شک و تردید سپری کرده، فلسفة آمدنش را نمی‏داند، خودبینی و خودمحوری را رمز موفقیت می‏داند، نسبت به همه‏چیز و همه‏کس بدبین است و پیروزی و موفقیت خویش را در شکست و ناکامی دیگران جستجو می‏کند.

 

بعضی‏ها از زندگی، قفسی از خاطره‏های رنگی و با هزارتویی الوان و پیچ در پیچ ساخته‏اند و تمامی عمر خود را در آن حبس کرده و با خاطره‏های تلخ و شیرینش، دلخوش یا ناخوش‏اند.

 

برای عده‏ای زندگی تنها اشک شمعی است که در حضور پروانه و مهتاب ریخته می‏شود؛

 

سایه شبی است که در سحرگاهان در حضور خورشید خودنمایی می‏کند؛

 

یا رنگ کم‏فروغ و زرد آفتاب در حضور مغرب است؛

 

رقص گلبرگی در حضور شبنم؛

 

یا سعی سالکی است در حضور دل، تا توفیق بودن و درک حضور در کنار عشق را داشته باشند.

 

برخی زندگی را خواب نرم شبدر در دشتی وسیع که پایانش ناپیداست، می‏بینند؛

یا برای عده‏ای دیگر، یادآور عطر خون گل سرخ در سرزمین شیدایی، عاشقی، شهادت و.....است.

 

گروهی دیگر، شنیدن امواج خروشان دریا؛

 

سکوت دلربای کوهستان؛

 

آواز پرندگان قبل از طلوع آفتاب؛

 

شوق دیدار شقایق در دشت؛

 

بوئیدن یاس در کوچه‏باغ‏های زندگی؛

 

یا حتی خواب سنگین نیلوفر در برکه‏ای تنها را تمامیت زندگی می‏دانند.

 

زندگی هرچه می‏خواهد، باشد،

 

یک راه کوتاه حتی به درازای عمر؛

 

یک خواب سنگین به عمق شب تار؛

 

یک آه و تمنای سالک به بلندای فنا و بقا؛

 

یک عبادت به بلندای همت عابد؛

 

یک خروش به عظمت راه مجاهد؛

 

یک پیام به وسعت آزادی و آزادگی؛

 

یا یک رؤیا به وسعت دل کودکی یتیم.

 

اما، چه خوش و نیکوست که زندگی با هر تعبیر عارفانه، شاعرانه، فیلسوفانه، بدبینانه، دین‏باورانه، مادی‏گرایانه و...... همه‏چیز دارد؛

 

و آن‏هایی خوش‏بخت‏ترند که باور کرده‏اند زندگی اگر گل دارد، خار هم باید داشته باشد؛

 

اگر لبخند دارد، اشک هم دارد؛

 

اگر شادی دارد، غم هم دارد؛

 

اگر پیروزی دارد، شکست هم درپی دارد؛

 

درواقع، هیچ زندگی‏ای بدون غم و غصه کامل نیست.

 

زندگی را هرطور که می‏خواهیم و دوست داریم یا اعتقاد داریم، ببینیم، اما بدانیم که:

 

اگر بتوانیم در شرایط نامطلوب زندگی، خوبی‏ها و خوشی‏های آن‏را به‏یاد آورده، واکنشی مطلوب و سازنده از خود نشان دهیم؛ آن‏گاه در مسیر انسان کامل‏شدن گام نهاده و موفقیت و کامیابی به دست آورده‏ایم.

اگر همیشه با شرایط دلبخواه مواجه باشیم و رفتار و کنش مناسب از خود نشان دهیم که هنر نکرده‏ایم، کنش مناسب ما در شرایط نامطلوب است که قدرشناسی ما را از زیبایی‏های زندگی به نمایش می‏گذارد و ما را نزد معبود عزیز می‏کند.

 

اگر کسی بتواند این‏چنین زندگی کند، این‏چنین عاشق باشد و این‏چنین دنیا را نگاه کند، آن‏گاه مرگ خوبی هم به سراغش خواهد آمد و حتی از مرگ هم احساس شادمانی و رضایت خواهد کرد.

 

مرگی ناخوشایند است که انسان، تنها بدی‏های زندگی را ببیند، اما برای کسی‏که همه چیز زندگی را یک‏جا پذیرفته و از "بودن" لذت می‏برد، درواقع سالک و مبارزی است که خود را برای رفتن آماده می‏کند و حتی چگونه رفتن را هم خودش انتخاب خواهد کرد.

 

به‏قول دون خوان ماتیوس:

 

" مرگ دردناک، مرگی است که در بستر به سراغ انسان می‏آید. وقتی داری مبارزه می‏کنی، مرگ نه تنها دردی ندارد، که شادی‏آور هم خواهد بود."

 

***

 

چه کسی می‏گوید

 

عاشقی،‌ تنهایی است

 

چشم دل، بی‏رنگ است

 

ساقی دل، مست است

 

زندگی، بی‏رنگ است

 

شب دل، تاریک است

 

جان شعر، بی‏رنگ است

 

*

 

عاشق است با حجم سرد دستش

 

که با نفس گرم قلب یار

 

گرم می‏شود

 

و زورق تنهایی خفته در چشمانش را

 

با یاد مطبوع دوست

 

پیوند می‏زند

 

و حجم سرد دست من

 

هنوز،‌ سرد است

 

 

یاد محبوب است با نشئة گرمش

  

که در چشم‏های دل همیشه منتظر،

 

خانه می‏کند

 

و صورت بی‏فروغ تنهایی را

 

با ازدحام عطش انتظار

 

پیوند می‏زند

 

و چشم منتظر من

 

هنوز، منتظر است

 

 

کوهستان دل است با هوای خنکش

 

که در آغوش نسیم کوهسار

 

آرمیده است

 

و ناف عروس باد را

 

با می جویبار دشت

 

پیوند می‏زند

 

و کوهستان دل من

 

هنوز، مست است

 

 

پوست زمان است با وسعت بی‏انتهایش

 

که بر اندام موزون احساس زمین

 

پیچیده است

 

و زیباترین رنگ عشق را

 

با حجلة‌ معشوق

 

پیوند می‏زند

 

و حجلة احساس من

 

هنوز، باکره است

 

 

شبکة دهلیز است با عمق بی‏کرانش

 

که طبق‏طبق نور ملکوت، بین دل‏ها

 

تقسیم می‏کند

 

و شب شیشه‏ای دل را

 

با روشنایی عشق

 

پیوند می‏زند

 

و شب شیشه‏ای دل من

 

هنوز، تاریک است

 

*

 

این‏همه حرف‏های قشنگ

 

این‏همه لحظه‏های ناب

 

مانده تنها در چشمه‏های خواب

 

 

به‏پای جوانی نشسته‏ایم یک‏عمر

 

تا دفتر عشق را کنیم رنگین

 

جوانی همین‏جاست، نزدیک است

 

چشم دل کم‏سو شده، سنگین

 

*

 

عرش الهی است با دفتر خاطراتش

 

که حجم هر شعر را با رنگی از خدا

 

رنگین می‏کند

 

و قصه‏ای ناگفته از عالم ملکوت را

 

با خطی از جنس رنگین‏کمان

 

پیوند می‏زند

 

و دفتر خاطرات من

 

هنوز، بی‏شعر است.

 

***

 

باید در سفر زندگی؛

 

قبل از آن‏که رخت بربندیم و آمادة ملاقات با یار شویم،

 

حتی برای یکبار هم که شده، زیباترین شعر زندگی خود را سروده؛

 

آن‏را بر پهنة کویر زندگی‏مان با زیباترین واژه‏هایی که تمامی از جنس احساس باشند، نقش بندیم؛

 

تا بر تشنگی و خشکی کویر، آب حیات پاشیده؛

 

و چشمان خستة عمر را با عطری از یاس و شقایق و لاله و سوسن و زنبق نوازش داده؛

 

 به نشئة بیداری رسیده؛

 

تا چگونه دیدن را برای رفتن به سوی دوست بیاموزد..............

 

زیباترین شعری که همنشین وفاداری باشد در صندلی خالی عمرمان که هرگز احساس تنهایی و بی‏کسی و درماندگی نکنیم.

 

 

 



[1] - مؤلف همین کتاب، راز بهتر زیستن: آرامش همراه با موفقیت، انتشارات بهجت،‌ 1387.


 
comment نظرات ()