راز

عاشقی
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٦:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٥
 

حديث حمايت از "حقوق معنوي" مؤلفين و پديدآورندگان اثر در كشور ما مثل باقي مسايل جاري كشور، "همين‏جوري" است! چند وقت پيش به‏طور تصادفي وبلاگي را ديدم كه يكي  از نوشته‏هايم را كه مدت‏ها پيش تحت عنوان:‌ "عاشقي" در وبلاگم آورده بودم، تحت عنواني ديگر به نام خود درج كرده بود. قبلاً هم چنين اتفاقاتي را مشاهده كرده بودم و به دوستانم در اين مورد تذكرات لازم را هم داده‏ام. گمانم اينست كه درواقع قصدي دركار نيست و همة اين‏ها به‏طور تصادفي صورت مي‏گيرند، فقط از خوانندگان جوان عزير اين صفحات خواهشمندم كه اگر بر بنده منت مي‏گذارند و مطالبي از اين صفحات را در سايت يا وبلاگ خود منعكس مي‏كنند، حتماً‌ با ذكر منبع كامل باشد كه خداي ناكرده سوءتفاهمي براي خوانندگاني كه ممكن است يك مطلب را به نام دو نفر در دو وبلاگ يا سايت مشاهده مي‏كنند، به‏وجود نيايد؛ ضمن آن‏كه بايد به "حقوق معنوي" مؤلف به‏راستي احترام گذاشت.

مطلب زير را از كتابم تحت عنوان:‌ "فقر و عشق" انتخاب كرده‏ام. همان‏طور كه در بالا گفتم،‌ اين نوشته در وبلاگ يكي از خوانندگان عزيزم به‏نام "باران عشق" آمده است. اميدوارم لذت ببريد.

*

عاشقی را باید در دل جست که جستجو در تن بیهوده است.

تن از جنس دنیاست و ظرف قابل اطمینانی برای عاشقی نیست که از جنس غیردنیاست؛ حتی اگر تن، قوی و سالم باشد اما عاشقی را نشاید.

دل برای عاشقی‏ست که باید زلال و پاک و مطهر و سالم و فراخ باشد، معلول نباشد؛ چون قلبِ معلول که مواظبت نشده و به آلودگی‏ها گرفتار آید، عاشقی را حامی و نگاهبان نخواهد بود.

پس تن سالم که قلب معلول داشته باشد، عاشقی را نشاید؛ اما تن معلول که قلبی سالم دارد، عاشقی را چون دری گرانبها محافظت کرده، هرگز از آن غافل نشود.

عاشقی که از جنس تن نیست که اگر تن معلول شود، نیابد آن‏را؛ چه بسا که اگر تن، معلول باشد، فهم عاشقی بیشتر هم شود.

* 

"دید از زاریش کو زار دل‏ست

تن خوشست و او گرفتار دل‏ست

عاشقی پیداست از زاری دل

نیست بیماری چو بیماری دل

علت عاشقی ز علت‏ها جداست

عشق اصطرلاب اسرار خداست"- مولانا

*

عاشقی را ابزار خرد نتواند فهمید که در جستجوی اسرار تن است و به‏دنبال سلامت و عافیت آن؛ اما سلامت و عافیت دل را چه ابزاری باید، تا بفهمد عاشقی و علتش را؟

"راز شیدایی" را دل می‏داند و عقل از فهمش عاجز، که علت عاشقی در شیدایی و دلدادگی نهفته دارد.

پرواز از دنیا و رهاشدن از تمنیات تن، طبیب دل بیمار است که به دنبال راز شیدایی است و آگاهی از اسرار عشق و باید دانست که شرح حال عشق و عاشقی را تنها "عشق" داند و بس.

"چگونه بودن" را با دل بايد جستجو کرد، تا راز شیدایی آشکار شده، آسمان دل صاف و آبی و آفتابی شود و چشم دل نادیدنی‏های بسیار بیند و در بهشت ابدی، راز و نیاز گل و بلبل را گوش جان کند.

*

"عقل در شرحش چو خر در گل بخفت

شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت"- مولانا

         *

"چگونه بودن" را اما اگر تن و نیازهایش تفسیر کند، خسران ابدی در انتظار است، پس همان به که تن معلول باشد و نیازها منقطع تا دانسته شود، عاشقی از دنیا رسته و به تعبیر دنیوی، معلول است.

تن، عشق را برای لذت نفس می‏خواهد؛ اما دل، عشق را برای سروری و آزادگی روح.

دل برای عاشقی، گل‏های لاله و شقایق برده، راز شیدایی و دلدادگی آشکار می‏سازد، اما تن، عاشقی را بردة نفس کرده، طوق اسارت بر بال‏های کبوتر عاشق انداخته تا چگونه بودن را به ننگ آلوده کند، ننگی که تن را آلوده کرده، دل را مجروح و معلول ابدی می‏کند تا دنیای پر رمز و راز شیدایی را درک نکرده، به آزادگی نرسد.

*

"عشق‏هایی کز پی رنگی بود

عشق نبود عاقبت ننگی بود"- مولانا

*

"چگونه بودن" را باید در سرزمین برهوت دنیا جستجو کرد و "منی" که سال‏ها "خود" را گم کرده، عاشقانه و مستانه در آن بگردد و بگردد و  بگردد و بگردد و بگردد و  بگردد و  بگردد تا شايد نور و سبزی در دل غنچه نماید، با تنی معلول یا سالم، فرقی نمی‏کند که مسیر، تنها از راه دل می‏گذرد که باید به سلامت باشد؛

دلی که باید از شک و تردید و دودلی رها شده و سرشار از ایمان به معشوق، در جادة سبز و بی‏پایان عشق، عاشقی را دنبال کرده، به سرزمین یقین و آرامش و فلاح و رستگاری برسد.

در آن‏جا مستی و طراوت "خود" را بازیافته، به "صورت" عشق مي‏رسد و از آن‏جا دوباره طی طریق کرده تا بلکه از صورت به "باطن" عشق دست يابد و اگر اين سفر با موفقيت انجام شود، تازه درخواهد یافت، آن نیز صورتی از باطن است و سفر دوباره‏اي بايد.

پس جادة عشق پایانی نداشته، چون سفر عشق پایانی ندارد،‌ بايد تكرار و تكرار شود تا از "فنا" به "بقا" رسيد.

*

دیرپایی‏ست

از همان روز جدایی

- به تعبیر زمینی-

عاشقی معلول‏ست.

*

لال ‏ا‏ست عاشقی؟

اما

بهانه‏ای‏ زیباست

برای گفتن ِ

کلمة عشق

و پیچیدن لب

در برگ کلمه

تا دل زمزمه کند

ترانة عاشقی را

دیوانگی را.

کر ‏است عاشقی؟

اما

رایحه‏ای‏ست روح‏انگیز

بر تن تشنة معشوق

تا روح رها شود

از سرکشی جسم

و نجوا کند

سرگشتگی را.

عاشقی بی‏پاست؟

اما

دلیلی‏ست آسمانی

برای پرکشیدن

از تن

برای عافیت

از سراب نام و نان

و نغمه‏ای پرسوز از

ایستادگی را.

کور است عاشقی؟

اما

مرحمی‏ست شفابخش

بر دلمة زندانی تن

که چو آزاد شود

از سینه نفس

بر لب پنجرة دل

می‏بیند

آزادگی را.

عاشقی بی‏دست است؟

اما

دست خون‏ست

بر زورق دل

تا نشیند بر دل دریای نور

پاروزنان

با دست استغاثه و دعا

یا با دست خدا

فریاد زند

فرزانگی را.

*

دیرپایی‏ست

که عاشقی تکراری‏ست

قصه‏ای تکراری‏ست

         تکراری‏ست.

*

         رهايي از معلوليت فكري، زايش فهم است كه خود را براي شركت در مجلسي با شكوه با حضور فقر و عشق آماده مي‏سازد.

شروع آفرينش غنچه و حركت آب و سنگيني كوه و تمناي دل و همه و همه،‌ از نقطه‏اي آغاز مي‏شود كه دل مي‏شكفد و يار بر چنين شكفتني آفرين گفته، بوم عالم را با عاشقانه‏ترين احساس و عارفانه‏ترين تدبير و زيباترين صورت، وسعت بخشيده، بهار را فصل زايش و رويش و آفرينش قرار مي‏دهد.

فلسفة پيدايي جشن بهار كه در "نوروز" متجلي شده، بيانگر همان انديشة‌ فقر و عشق است كه پدران ما با بزرگداشت چنين ايامي خواسته‏اند آن‏را در فرهنگ جامعة ايراني نهادينه كنند.

مطالعه و تعمق در افكار و آراء اديبان، شاعران و سخنوران ايران‏زمين به‏روشني نشان مي‏دهد كه آن‏ها از ديرباز با سرودن اشعار و قطعات عارفانه در وصف نوروز و بهار، تابلوي عميق و زيبايي از فقر و عشق ترسيم كرده و آن را براي نسل‏هاي بعد به يادگار گذاشته‏اند كه آن‏ها بدانند:

عيد واقعي زماني است كه فقر و عشق بر دل‏ها حاكم و بر حالات و رفتار انسان‏ها متجلي شود،‌ وگرنه تفاوتي ميان ايام سال وجود نخواهد داشت و بر اين راز پدران ما آگاهي داشتند و خواستند با توسل به عرفان در قالب نظم و نثر فاش سازند.

 


 
comment نظرات ()