راز

وسوسه
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٤
 

پيام شماره 366

ياران همراه!

بايد بنويسم تا احساس بودن كنم،‌ اما نمي‏دانم كه چرا مدتيست وسواس در نوشتن پيدا كرده‏ام و نمي‏توانم به راحتي گذشته، قلم سياه را بر دل سفيد كاغذ به مأموريتي سترگ فرستاده و آواي دل را در گوش جان دوستانم به صدا درآورم. آرزو مي‏كنم چنين احساس و وسواسي دائمي نباشد و با تغيير شرايط ازبين برود.

شايد مي‏خواهم با ننوشتن مطالبي كه سرانجامشان در هاله‏اي از ابهام قرار دارند، به آرامش برسم، آرامشي كه مدت‏هاست از يار طلب مي‏كنم؛ شايد بركناري تعدادي از اساتيد دانشگاه،‌ قلم را به خانة‌ محافظه‏كاري برده است،‌ اما من كه خود را مي‏شناسم! طبيعتم با انديشة محافظه‏كاري دائم در ستيز بوده است. دوستان مي‏گويند،‌ سفر خانة‌ خدا،‌ در رفتار تغيير ايجاد مي‏كند. من‏هم از سفر برگشته‏ام. نمي‏دانم. شرايط سياسي- اجتماعي حاكم بر جامعه كه بر انديشة بسياري از انديشمندان سايه افكنده، يا حالات روحي علت ننوشتن شده است.

نمي‏دانم. اما به‏خوبي مي‏دانم كه بايد بنويسم و اجازه ندهم كه كلمات در روانم رسوب كرده،‌ زنگار بگيرند.

نمي‏خواهم با ننوشتن ساعت زندگي از كوك افتاده يا‌ كنترلي بر آن نداشته باشم كه اگر چنين شود، عدم را به‏همراه خواهد آورد. هر چند از رفتن اصلاً‌ ترسي بر دل ندارم، اما مي‏خواهم و آرزو دارم با چگونه زيستن، چگونه رفتنم را خود انتخاب كنم. مي‏خواهم با دستي پر،‌ مقابل يار حاضر شوم،‌ پس بايد بنويسم.

نمي‏خواهم با ننوشتن،‌ دل را روانه ناكجاآبادي كنم كه نداند به كجا مي‏رود، چرا مي‏رود و ترس از گرفتارشدن در دوگانگي روحي براي چيدن آن ميوة ممنوعه،‌ به دياري سفر كنم كه عاقبتش نامعلوم باشد. مي‏خواهم مسير سفر را خود انتخاب كرده،‌ آمادگي چيدن يا ناچيدن ثمر را داشته باشم.

نمي‏خواهم با ننوشتن،‌ به قفسي از خاطره‏هاي رنگي آويزان بمانم و با حسرت، بر ديوار گذشته كه استحكامش چندان معلوم نيست، تكيه زنم. مي‏خواهم با نوشتن،‌ ديوارهاي سست را فرو ريزم و بناي مستحكمي براي سكونت دل بسازم.  

نمي‏خواهم با ننوشتن،‌ همچون شمعي تنها و بي‏فروغ، در ازدحام كوير زندگي گم شده،‌ بودن و نبودنم ناپيدا باشد و پس از رفتن، ياد و خاطره‏اي از من باقي نماند. مي‏خواهم نوشته‏هايم چراغ راه و مرحمي بر دل‏هاي خسته باشند تا اميد و آرامش را براي همة كساني كه خسته و درمانده در كوير تنها مانده‏اند،‌ به‏همراه آورد.

نمي‏خواهم با ننوشتن،‌ بر ساية شب عكس سحرگاهان را در اوهام به تصوير كشيده بر خيالي باطل چنگ بزنم،‌ بلكه مي‏خواهم با جوش و خروش و اميد و توكل در ترنم سحرگاهان با عشق هم داستان شده، شوري در دل‏ها بياندازم.

نمي‏خواهم با ننوشتن،‌ رنگ زرد غروب پائيزي را بر خامة افكارم انداخته،‌ پريشاني و افسردگي به ارمغان آورم. بلكه مي‏خواهم رقص گلبرگ بهاري در حضور شبنم و سعي سالك اميدوار در حضور كعبة دل باشم تا شادي و توفيق و آرامش را براي همگان ارزاني كنم.

نمي‏خواهم با ننوشتن،‌ خواب نرم شبدر را در دشت وسيع افكارم آشفته كرده يا عطر خون گل سرخ در سرزمين شيدايي و عاشقي را بي‏بو كنم. مي‏خواهم با نوشتن، زندگي كنم و چگونه زيستن را تعليم دهم. قبلاً گفته‏ام كه:

"زندگی هرچه می‏خواهد، باشد، یک راه کوتاه حتی به درازای عمر،

یک خواب سنگین به عمق شب تار،

یک آه و تمنای سالک به بلندای فنا و بقا،

یک عبادت به بلندای همت عابد،

یک خروش به عظمت راه مجاهد،

یک پیام به وسعت آزادی و آزادگی

یا یک رؤیا به وسعت دل کودکی یتیم."

زندگي من اما بايد با نوشتن باشد.

بايد بنويسم تا زنده بمانم.

روزي كه ديگر ننويسم؛

- خامه دل شكسته است.

روزي كه ديگر ننويسم؛

          - شمع دل خاموش شده است.

روزي كه ديگر ننويسم؛

          - آسمان دل بي‏باران است.

روزي كه ديگر ننويسم؛

          - چشم دل خشك شده است.

روزي كه ديگر ننويسم؛

          - فردا ندارد، ايستاده است.

روزي كه ديگر ننويسم؛

رفته‏ام.

هميشه سبز و آفتابي باشيد.

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()