راز

هفت راز
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٠
 

پيام شماره 358

 

ياران همراه!

 

بر صفحة دل،‌ زيباترين واژه‏هاي عشق و توكل را با اميد به فرداي زيبا نوشته و خاطرات ديروز را در دفترچة خاطرات ذهن، ره‏توشة پرواز افكار به‏سوي دنيايي روشن و سراسر از عشق و بالندگي و آزادگي كرده تا مسير سبز "رفتن" در دشت آرزوها هموار شود. براي "رفتن" بايد "ايستاد" تا جلوه‏هاي نور در دوردست‏ها نمايان شده،‌ امواج اشراق و دانايي در شبستان قلب هويدا شوند. "ايستادگي" رمز پرواز است به‏سوي اميد و آرزوهاي بلند و شاهد مبارز در دشت سبز فتح و ظفر. "بودن" بدون "مبارزه"،‌ پوچي و تباهي است و رمز حيات جاويد در مبارزه‏اي مستمر و پايدار نهفته كه "ايستاده"، آن‏را معني مي‏بخشد. "ايستاده‏اي" كه سراسر وجودش را مبارزه‏اي شيرين و دلچسب براي رسيدن به اهداف متعالي پر كرده و لحظه لحظة هستي‏اش را معني مي‏بخشد. ايستادگي، خصلت مبارزان است و زيبايي حركتشان؛ تا زمين زير پايشان افتخار كند و آسمان بالاي سرشان بر نگاه‏كردن به آن‏ها مغرور شود.  

ايستاده، در بوستان گلي كه تربيت كرده و سراسر زندگيش را دربرمي‏گيرد؛‌ غنچة اميد و آرزو مي‏چيند،‌ درس مقاومت و صبر مي‏دهد، مبارزه را با زيباترين واژه‏هاي دلدادگي مي‏سرايد و سپس محصول باغش را بر سر و روي زمان مي‏پاشد تا ايستادگي و مبارزه و حركت فراگير شده،‌ گل رخسار كائنات عطرآگين شود. ايستاده، پرچم سبز حركت را در سرزمين سكون و افسردگي به اهتزاز درآورده و از عالم و هرچه درآنست، عنصر مبارزاتي ساخته و پيشاپيش به‏سوي قلة توانايي و خواستن، پروازي بلند مي‏كند. پروازي كه وسوسة ماندن را پوچ انگاشته، آشتي پرنده و پرواز را در دشت سبز اميد با نور توكل و نيايش، با سرپنجة‌ بي‏تابي و شيدايي به‏تصوير مي‏كشد. ايستاده،‌ قفس تن را درنورديده،‌ هواي پاك آزادگي را در پرتو صورت مبارز تابانده،‌ ميوة ظفر را در كام مي‏ريزد. ايستاده، ايستاده مي‏زيد و ايستاده مي‏ميرد.

 

1   

آنك ايستاه‏ام "تا" با گل شقايق در دل، قامت بلند يار را سبز در سبزينه زنم

آنك ايستاده‏ام "بر" پيشاني ماه، تا بر چشم وسوسه‏گر خورشيد بوسه زنم

آنك ايستاده‏ام "پا" در ركاب اميد،‌ فردا را از شوق دويدن و پرواز فرياد زنم

2

آنك ايستاده‏ام تا شهرة آفاق شوم بر صليب شكستة عمر

آنك ايستاده‏ام بر معصوميت مسيح ز جور يهودا،‌ نرد عشق زنم

آنك ايستاده‏ام پا بر برگ سپهر،‌ دل در ميان صدف،‌ عقل بر فسانه زنم

3

آنك ايستاده‏ام تا تيغ زنم بر پردة‌ سياهي شب،‌ صبح را بيرون كشم

آنك ايستاده‏ام بر چهرة‌ وجود، در سرزمين وحشت،‌ شب را به پايان برم

آنك ايستاده‏ام پا زير خروارهاي زمان،‌ خسته از تهي،‌ فكر عاشقانه زنم

4

آنك ايستاده‏ام تا دوستي را چاره كنم در سرزمين سبز

آنك ايستاده‏ام بر ناموس آشتي، در صحنة نبرد

آنك ايستاده‏ام پا در سراي محبت، در آغوش سحر،‌ سر بر زمانه زنم

5

آنك ايستاده‏ام تا ترس خشك شود در سفالينة چشم

آنك ايستاده‏ام بر رؤياي غريب يك مرد

آنك ايستاده‏ام پا بر شكافت ظلمت يك حرف،‌ شعر عارفانه زنم

6

آنك ايستاده‏ام تا نور، صفحة دل را بشكافد

آنك ايستاده‏ام بر رگباري از باران انديشه در مشت

آنك ايستاده‏ام پا بر ستيغ دانايي و اشراق،‌ عقل را تازيانه زنم

7

آنك ايستاده‏ام تا بيابم و ببينم و بسوزم

آنك ايستاده‏ام بر بلنداي صخرة‌ وجود؛ بر چشم خورشيد و سجود

آنك ايستاده‏ام پا در هواي فراموشي و رفتن،‌ شوق را بهانه زنم

*

آنك ايستاده‏ام با قامتي به بلندي هفت شهر عشق،

"تا بر پا" كنم شهر اساطير عشق و اميد را.

آنك ايستاده‏ام با قامتي به بلندي هفت اقليم،

"تا بر پا" كنم دشت سجادة سجود را.

آنك ايستاده‏ام با قامتي به بلندي هفت پيكر يار،‌

"تا بر پا" كنم خيمة‌ فردا را.

 

هميشه سبز و آفتابي باشيد.

 


 
comment نظرات ()