راز

هوس
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱٢
 

پيام شماره 356

وسوسة دنيا تمام ناشدني است و دل را كه بايد خانة يار باشد، به اجارة مهتاب اندوه و جذبه‏هاي نفس ترك‏خوردة دنيا رفته و گويي ساز مطرب هوس و طعم مي نفس، هميشگي و جاودانه است. خانة دوست كه نشاني دل دارد بايد در فرصت سبز زندگي با عشق يار آذين‏بندي كرد و شبنم نوازش يار را بر حيات دو روزه نشاند تا خواب طلايي دل تعبير شود. دل را بايد از ساية شوم افسوس و دريغ نجات داد و دام غمي كه ساليان در حجره‏هايش مأوا گزيده، پاره كرد و آزاد و سرخوش در درة آفتابي و سبز يار،‌ به انتظار خورشيد نشست و از لب يار، طعم خوش اشراق نوشيد و سرشار از عشق و اميد، در دشت سبز لبخند يار، شقايق را بوئيد و خود را از تنهايي ژرفي كه شيطان به ارمغان مي‏آورد، رهانيد.

در سراي يار، هرچه هست آزادگي است و تماشاخانه‏اي از نور و نشاط و زيبايي و توكل و اميد. در سراي يار، جهان غمزده و افسرده و نالان،‌ تنهاست و بي‏ياور و بي‏بو و بي‏كس و خسته و ضعيف و مرده. در سراي يار، خورشيد فروزان است و ماه طناز و ناهيد زيبا. در سراي يار، ستاره‏ها عطر اميد و پويايي بر دل‏ها مي‏ريزند و رؤياها را تعبير كرده، آرزوها را عينيت مي‏بخشند.

دل كه در انتظار خورشيد باشد،‌ عاشق مي‏شود. دل كه عاشق شد، بيدار مي‏شود. دل كه بيدار شد،‌ هوشيار مي‏شود. دل كه هوشيار شد، بينا مي‏شود. دل كه بينا شد، با صفا مي‏شود. دل كه با صفا شد، با حيا مي‏شود. دل كه با حيا شد، بصير مي‏شود. دل كه بصير شد، حكيم مي‏شود. دل كه حكيم شد، كريم مي‏شود. دل كه كريم شد،‌ رحيم مي‏شود. دل كه رحيم شد، تسليم مي‏شود. دل كه تسليم شد، غني مي‏شود. دل كه غني شد، بسيط مي‏شود. دل كه بسيط شد، انيس مي‏شود. دل كه انيس شد، فنا مي‏شود. دل كه فنا شد، بقا مي‏شود. دل كه فنا شد،‌ عاشق منتظر مي‏شود. دل كه عاشق منتظر شد، يار مي‏شود. دل كه يار شد، او مي‏شود.

*

عقل

در گردابة مهتاب و هوس

دل

در شبستان اشراق ني مي‏زند

ميان غريق و نجات

يك آه است

آن سوي فهم‌

سازي دگر مي‏زند

به خاك افتاده

فهم سنگ را مي‏نوشم

چهرة محراب

از گوشة‌ چشم سر مي‏زند

آبي آسمان

نقش رخ يار مي‏كنم

گودال نارس آرزوها

ترديد بر دل مي‏زند

*

با نسيم سحري

پلك رؤياها سنگين مي‏شوند

در همان لحظة پوچ

از خواب ترديد بيدار مي‏شوم

*

عشق را مي‏شنوم

هوس

با مشتي كابوس هم‏سفر است

راهي در هيچ

پوچي در مشت

-انگار گورستان را مي‏گويم-

آمدم از كنج دلم

به تماشاي چشمة اشك

غرق در انديشة‌ شوق

سيراب از نشئة شك.

*

بايد رفت

ماندن بيهودگي است

پرسه در دشت هوس

آوارگي است.

*

تمناي وسوسه

موج شوق مي‏برد بر باد

حديث دل

ديو هوس مي‏برد از ياد.

بازي‏هاي كودكانه

فريب دنياست

لحظه‏هاي دراز

عمر شاپرك است.

*

دل كوه

باز شد از چهرة ماه

شكوفه

بر برگ خنديد

بايد رفت

اين‏جا تنهايي محض است

ندا آمد

اين‏جا ساية دانايي است

بايد رفت

در انتظار يار نشست

بايد رفت

عاشق منتظر است.

هميشه سبز و آفتابي باشيد.

 

 

*

 


 
comment نظرات ()