راز

بايد به انتظار نشست كه خورشيد مي‏آيد
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٥
 

پيام شماره 354

 

ياران همراه!

 

..... و خورشيد مي‏آيد تا به واژه‏ها گرمي بخشد؛ واژه‏هاي مقدسي كه مدت‏هاست سرد شده، رنگ باخته و مردمان با آن‏ها بيگانه شده‏اند. بايد حماسه جاودان خورشيد را كه بر اندام خاك چروكيده، آتش مي‏اندازد تا گرمي و حركت را بر روان‏ها جاري سازد، باور كرد. بايد باور كرد كه واژه‏ها بالاخره گرم خواهند شد و طرحي نو بر تارك زمين و زمان انداخته،‌ اشراق و شور را بر روان‏هاي مصور و ملون جاري خواهند كرد تا همه يكپارچه حركت و پويايي و بشارت شوند.

خورشيد را بايد باور كرد. اين تقدير انسان است كه خورشيد را بفهمد و اگر با او بيگانه شود، روانش سرد شده، درحالي‏كه مي‏پندارد زنده و جاويدان است‌ در سراشيبي سقوط خواهد مرد. اين‏همه غوغاي سياست‏بازان و پول‏مداران، براي خاموش كردن شعله‏هاي سوزان و گرمي‏بخش خورشيد است تا جوانان و پيران، مردان و زنان سر در گريبان روزگار فرو برده،‌ چهره پر نور و گرمي‏بخش خورشيد را بر صورت خويش نبينند و بر حيرت و اندوه‏شان افزوده شود تا فضايل اخلاقي و رفتارهاي طناز اجتماعي تاريك شده، فروغي بر عالم نباشد.

خورشيد اما مي‏آيد. اين‏را همه مي‏دانند. و در انتظارش، خانة دل را چراغاني كرده و روح و روان را آب و جاروب كرده‏اند.

خورشيد مي‏آيد تا راستي و مستي و نيستي به انسان‏ها بياموزد،‌ انسان‏هايي كه واژه‏ها را گم كرده‏اند و راستي و مستي را!

خورشيد مي‏آيد تا نهال راستي را در گهواره بر خردسال بياموزد تا همانجا نشئة‌ مستي را بچشد و نقش غمي را كه شيطان برايش در بوم زندگي طراحي كرده،‌ در عالم مستي و جنون،‌ برهم زده و پيچك‏وار بر اندام راستي تا فلك بالا رود.

خورشيد مي‏آيد تا كشتزارها خشك نشده، آفت بر زمين دانايي نيفتد و گمراهي بر مسير دانه كه بايد سبز شده،‌ به بار بنشيند،‌ مستولي نشود.

خورشيد مي‏آيد تا نهال تنومند شود؛ قطره دريا شود؛‌ مستِ هوشيار، مجنون شود؛ زمين تشنة خواب، بيدار شود؛ بال عقاب فراخ شود؛‌ پنجرة عقل و دل باز شود؛ كوه روان شود؛ رود شاعر شود؛ جنگل‏ متجلي  شود و........ انسان آدم شود.

خورشيد در غروب جمعه‏اي سرد و بي‏روح كه زاغ‏ها با تاريكي شب يكي شده‏اند،‌ مي‏آيد و انوار پرفروغش را بر سينه‏هاي منتظر و خسته و نالان پخش خواهد كرد تا واژه‏هاي غمگين و بي‏روح، آوازه‏خوان و مطرب شوند و لب‏ها را به رقص درآورند.

..... و خورشيد مي‏آيد تا به اميد معني دوباره بخشد. افسردگي و نوميدي را يكسره بزدايد و روح نشاط و پويايي و طراوت را ارزاني كند. افسردگي و دلسردي هدية شيطان است بر روح كه از سراي جباران و زورمداران شعله كشيده، آسمان صاف دل‏ها را تاريك كرده تا خزان بر افكار مستولي شده و شاخه‏هاي تفكر و انديشه بي‏برگ و بر شوند. خورشيد اما مي‏آيد تا تاريكي‏ها را نابود و اندوه شب تيره و سرد را به شادابي و اميد بدل كند. و اين همان هديه خورشيد است در جمعه‏اي كه مي‏آيد و "عشق" را در دل‏ها بارور خواهد كرد.

بايد به شوق و شور به انتظار نشست كه خورشيد مي‏آيد

با

طنين بال كبوتر

و غوغاي پرندگان سروهاي بلند

و هياهوي ابرها

و همهمة باران

و كشاكش بلند و فراخ رنگين كمان

و طراوت يك گل سرخ

و لبخند پدر

و زيبايي رخ مادر

و عشوة شاه‏پرك‏هاي دشتِ دل‏هاي منتظر

و سرود صبح‏هاي ندبه

و شيهة اسبان

و مداراي ساحل با دريا

و عطسة رود

و خميازة جنگل

و جوشش كوه

و سكوت سنگ

و ضربه‏هاي دانه بر دل زمين

و سبزي چمن‏زارها

و عطر بهارنارنج

و شمارش ثانيه‏ها توسط ساعت زمان

و بوي باغچة زندگي

و موسيقي پر طراوت بلوغ يك دختر

و رؤياي سبز پسر

و امتداد خيابان يكطرفة‌ عمر

و شكوه و عظمت مرگ

و ..... كسي چه مي‏داند

با

همة وجود و همة خواستن و همة اميد

مي‏آيد.

بايد به انتظار نشست كه خورشيد مي‏آيد.

 

هميشه سبز و آفتابي باشيد.

 


 
comment نظرات ()