راز

براي بچه‏هاي عراقي: خاك تشنه
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢
 

پيام شماره 349

 

به‏راستي چرا وقتي شاهد اين‏همه ظلم و جنايت در سرزمين به خون كشيده شدة عراق هستيم، هر روز به خون زار نمي‏زنيم و چنگ بر سينه نمي‏اندازيم؟ جان انسان‏هاي بيگناه و بي‏خبر از سياست، چه بي‏ارزش شده در اين گوشة بي‏كس كه هر روز و شب را بايد با ديو پليد زشتي بستيزند تا جان و آبروي‏شان به يغما نرود و تاريكي و خون بر سفره‏هاي تهي از طعام‏شان ننشيند. پدران و مادراني كه جان فرزندانشان را در آغوش گرفته و معلوم‏شان نيست كه سحر، صبح خواهد شد و روزشان،‌ شب را خواهد ديد؟ آن‏ها چگونه مي‏توانند انديشه كنند تا بوي بهار است،‌ زندگي روان است،‌ وقتي هر روز و شب‏شان بوي باروت و خون مي‏دهد؟ در آنجا سخن از بهاران و ديدن شقايق در دشت نيست تا تفسيري شاعرانه باشد براي زندگي؛ سخن از امروز نمردن است و نديدن جزغاله و پرپرشدن بچه‏ها در آتش و خون. سخن از زنده بودن است و نجات نسلي كه روزي آزادگي را فرياد مي‏زد.

*   

سخن از باران نيست

ابرها گم شده‏اند

پرپر شده‏اند.

خاك لب‏هايش را مي‏ليسد

خشك و ترك خورده است

جاي كرم‏هاي باران خاليست.

آفتاب بي‏نورست

سرزمين افسرده‏ست

                   دجله پر از خون است.

خانه‏ها بي‏نان‏اند

كوزه‏ها بي‏آب‏اند

دل‏ها بيمارند.

همه جا سرد و تهي

همه جا مرگ و عزا

همه جا درد و فغان.

نينوا مي‏سوزد

كربلا مي‏سوزد

شش گوشه‏اش مي‏سوزد.

رودها تشنه شدند

پنجره‏ها بسته شدند

بچه‏ها خسته شدند.

شيطان مي‏نازد

عفريت مي‏تازد

آدمي مي‏بازد.

*

سخن از باران نيست

همه جا خون و شهيد

همه جا رخت سياه

در بن خاطره‏ها

يادشان جاري بود،‌ حرف‏شان پيدا بود

ما جدا افتاده،‌ خسته و درمانده

تكه سنگي خاموش،‌ پشت هيچستاني مدهوش

مانده تا رسولاني از جنس فلز، سينة خصم سفالينة‌ تاريكي كنند

*

سخن از باران نيست

اينجا آبشارها مي‏شكفند

          از خون

بچه‏ها غرق شده‏اند

          در خون.

 

هميشه سبز و آفتابي باشيد.


 
comment نظرات ()