راز

زيباترين شعر زندگي
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٦
 

پيام شمارة 340

 

ياران همراه!

 

طي چند پيام پيشين به بررسي موضوعات اقتصادي- سياسي پرداختيم كه آن سلسله بحث‏ها تا رسيدن به سرانجامي مطلوب ادامه خواهد داشت، انشاءالله. دوستان فراواني از طريق ارسال نامه‏هاي الكترونيكي خواستار پرداختن به موضوعات ديگري در خلال مباحث خشك علمي شده‏اند كه گمان مي‏كنم، كاملاً‌ حق با آن‏هاست. روح را بايد با عطر واژه‏هاي دلنشين جلا داد و با نسيم مرطوب واژه‏هاي دلدادگي نوازش كرد تا تحمل پذيرش عبارات سخت را پيدا كند. از چنته،‌ قطعة روح‏نوازي را تحت عنوان "زيباترين شعر زندگي" انتخاب كردم كه همين عنوان را براي كتابم برگزيده‏ام. من نيز علاقة فراواني به اين قطعه دارم و هربار آن‏را مطالعه مي‏كنم، دنيايي سرشار از اميد و زيبايي را روبروي خويش مي‏بينم، دنيايي كه در آن، چگونه زيستن معني پيدا كرده، ظرايف خلقت و بودن در اين دنياي فاني هويدا مي‏شود. دنياي پر از رمز و رازي كه هر لحظه‏اش مملو از نشاط و شور و اميد است اگر بتوان گوش جان را با موسيقي اسرارآميز خلقت آشنا كرد و با آن شاد زيست و بالعكس، چون گوش جان نشنود و دل را زنگار دنيا پر كند، زندگي تار شده، اندوه و فغان سر خواهد كشيد. هميشه گفته‏ام، روح چون خسته شود، تن خسته مي‏شود؛ پس تن خسته را همچون روح خسته، بايد با طراوت واژه‏هاي دلدادگي و عشق شستشو داد تا آرام شود. آيا به راستي تا كنون از خويش پرسيده‏ايم،‌ چگونه و چقدر زندگي كرده‏ايم و ظرف زندگاني خود را از چه عناصري پر كرده‏ايم؟

**

 

آیا تاکنون اندیشیده‏ای که چگونه و چقدر زندگی کرده‏ای؟ 

                                     *      

آیا تا کنون صدای آهنگ روح‏نواز قلبت را با گوش جان شنیده‏ای و از پنجره‏اش، عشق‏بازی پروانه را با پرچم‏ گل ِکاشی سقاخانة آرزوها دیده‏ای که چگونه موسیقی قلبت را در گلبرگ‏هایش نقاشی می‏کند؟

**

آیا با دلت گه‏گاه خلوت کرده‏ای و رازهای نهفتة سینه‏ات را در گوشش زمزمه کرده‏ و بر چهره‏اش قطره‏ای از بلورین اشک چشمت را ریخته‏ای و اجازه داده‏ای که گرمی وجودت را بچشد تا بتوانی آن‏را را با همسایه تقسیم کنی؟

**

آیا صدای باطن خود را با قلبت درمیان گذاشته‏ و از او راه صواب را جویا شده‏ای و در امتداد سایة خیال، بیداری را از او پرسیده‏ای و از پشت الفاظ دفتر شعرت، در آئینه‏اش خیره شده‏ای تا معرفت و آگاهی را دریابی؟

**

آیا تاکنون طپش قلبت را با ضربان نبض پرنده‏ای در سحرگاهان پیوند زده‏ای تا راز خلقت را از زاویة چشمان او نظاره‏گر باشی و جیک‏جیک گنجشک‏های درخت همیشه سبز دلت را بر پهنای افکارت ریخته‏ای تا سرزندگی و سرور و نشاط و پرواز به سرزمین معرفت و کرامت، بر وجودت مستولی شود؟

**

آیا بر پوست خود خیره شده‏ای و مویرگ‏هایی که هرکدام مسیری را نشانه گرفته‏اند تا پاکی و طراوت و شادابی جسمت را ارزانی کنند، دنبال کرده‏ای و باور داشته‏ای که در سرزمین ناپاکی و اندوه و سستی، گل سرخ نمی‏توان رویاند؟

**

آیا رنگ خون خود را دیده‏ای و فکر کرده‏ای که با رنگ خون بقیه چه تفاوتی دارد و هرگز تأمل نموده‏ای که رنگ آبرو که لعاب دل است، از رنگ خون مقدس‏تر است و اگر آبروی کسی ریخته شود، عرش الهی می‏لرزد، چراکه رگ‏ها تشنة خون‏اند و اگر ریخته شود، دوباره خون می‏سازند، اما آبروی رفته را کجا می‏توان برگرداند و لعاب دل شکسته را چگونه بند انداخت؟

**

آیا به موسیقی حرکت موهای سرت در نسیم صبحگاهی یا حتی در طوفان زندگی گوش داده‏ای و از شنیدن نوای دل‏انگیزش آرامش یافته‏ای و از جویباری که از پای شمشادهای سرت، انسانیت و معرفت و دانش را عبور می‏دهند، قطره‏ای چیده‏ای و حرمت رشد و بلوغ فکری را هرگز پاس داشته‏ای؟

**

آیا کلبة حصیری اندام خود را بو کرده‏ای و عطرش را سخاوت‏مندانه هر روز بر دیگران پاچیده‏ای و اشراق ذهنت را در سایة آفتاب بر فکرهای منتظر ریخته‏ای و حنجرة جوی عشق و دوست‏داشتن را، از رایحة ادراک و خواستن پر نموده‏ای و بر سرشاخه‏های سقف کلبة حصیری‏ات آویزان کرده‏ای تا در زمستان فصل عمرت، بی‏بهره نمانی؟

**

آیا آب دهان خود را مزه کرده‏ای و طعم بهشتی آن‏را با نزدیک‏ترین و عزیزترین کسی که با تمامی وجود دوستش داشته‏ای، قسمت کرده‏ای و قطرات باران قلبت را در قاب خالی دیوار همسایه ریخته‏ای تا جوانه‏های سبز در آن بروید و کوزة خالی قاب عکس، پر از طراوت و زندگی شود؟

**

آیا آواز احساست را برای گل‏های اطاق تنهائی‏ات خوانده‏ای تا فضای خانة دلت را فرحبخش و شاداب کرده و زندگی‏ات بوی گل بگیرد و مشک وجودت را از آب مشاء که از سرچشمة ایثار و وفا و موهبت‏های گمنام گرفته می‏شود، پر و با آن تمامی گلدان‏های باغچة اطاق همسایه‏ات را سیراب و لحظات بودن را تا آخرین امتداد، با او تقسیم کرده‏ای؟

**

آیا نور دیدگانت را چراغ راه مستمندان خواب‏آلودة خرابة دل مهتاب در افق آفتاب کرده‏ای تا گرد خواب و خیال از صورتشان بیفشانند و از جادة رؤیا به دشت بیداری قدم نهند و از سرشاخه‏های اساطیری، برگ آگاهی و حضور چیده‏ای و میان رهروان جادة انتظار قسمت کرده‏ای؟

**

آیا صدای اعتراضت را از مرز خاموشی دهان، به گلوی نور فریاد زده‏ای و تالاب تاریکی را در گردونة خورشید شستشو داده‏ای تا سمفونی اعجاب‏انگیز آزادی‏خواهی‏، گوش فلک را نوازش دهد و قلب شقایق را به نور زندگی روشن کند و فک اسارت را با رایحة دلنشین آزادی ببند تا زندگی، تمرینی برای آزادگی باشد و بندگی، تنها برای عشق باشد و بس؟

**

آیا زیباترین شعر زندگیت را با نوای پرنده‏های دشت لاله‏های واژگون و شقایق‏های وحشی، شبنم مهتاب، حضور دل عاشق منتظر، عشوة نیلوفر تالاب مرغان مهاجر، بوی بیابان‏های بی‏کس و تنها، عطر پیالة می‏فروش مهر و محبت،  و عطش کلام طفلی گنگ سروده‏ای؟

**

آيا به‏راستی چگونه و چقدر زندگی کرده‏ای؟

 

هميشه سبز و آفتابي باشيد.


 
comment نظرات ()