راز

حديث زندگی
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٦:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٩
 

پيام شماره 334

 

ياران همراه!

 

"چگونه بودن" را بايد قبل از طلوع خورشيد و پاشيده شدن انوار زيباي خورشيد به سلول‏هاي زمين، آغاز كرد. قبل از آن‏كه گنجشك‏ها، بلبل‏ها، قمري‏ها، كبوترها،‌ سارها و همة پرندگان از خواب برخيزند و بر سرشاخه‏هاي درختان، آواز زندگي و حيات و اميدي دوباره سردهند،‌ بايد از خواب ناز سحرگاهي خلاصي يافت؛ تاريكي قبل از طلوع خورشيد را در آغوش گرفت؛‌ دل را با رايحة خوش نسيم سحر نوازش داد؛‌ دست و صورت را بر مخمل لطيف سحرگاهي گذاشت و زير فوارة عشق كه همه‏جا جاري‏ست، وضوي ارادت گرفت؛ چشم را با شبنم گلبرگ‏ها شستشو داد؛‌ پيشاني را بر سجادة‌ شكر گذاشت؛ دل را به عشق سپرد و در زندگي و زمان جاري شد.

لحظة باشكوه زندگي را از جايي شروع كنيم كه سلام نماز عشق را مي‏دهيم. نخستين نماز سحرگاهي در شروع روز، مقدمه و آغازي باشد كه در سلام به تمام كساني‏كه ملاقات مي‏كنيم، پيشقدم شده و ارادت لفظي خود را به خدمت به بندگان خدا تبديل كنيم. چگونه بودن را با شادكردن دل‏ها آغاز كرده،‌ لبخند شوق بر چهره‏ها بنشانيم. دل‏ها را شاد كردن و خنده بر صورت‏ها آوردن را عبادتي بزرگ به‏حساب آوريم كه هيچ عملي در طول روز، با آن توان مقابله نداشته باشد. مثل خورشيد كه گرماي وجود خويش را بي‏منت بر سر آدميان و تمامي مخلوقات مي‏ريزد، بخشنده و مهربان باشيم و بخشندگي و محبت را بخشي از عادات روزانة خود قرار دهيم. حركت خود را در آغاز روز، با تن‏پوش اميد و توكل مزين كرده،‌ اطمينان داشته باشيم كه "رحيم مهربان"، بهترين‏ها را برايمان مقدر كرده تا در سرزمين شوق و بركت،‌ هرچه مي‏خواهيم جمع‏آوري كنيم.

اميد داشته باشيم كه "چگونه بودن" با فلسفة انتظار معني شود. زندگي را انتظاري شيرين و رؤيايي به‏حساب آورده از لحظه لحظة آن لذت ببريم. در زندگي كه همان "عشق" است، جاري شويم و خود را در آغوش گرم آن قرار داده تا بهترين تدابير را برايمان رقم زند. باور داشته باشيم كه زندگي مي‏خواهد ما باور كنيم كه برايش نقشه مي‏كشيم،‌ درحالي‏كه اگر باور كنيم كه تمامي تدابير از اوست،‌ با آرامش و رضايت بيشتري روز را به شب خواهيم رساند؛ پس منتظر باشيم كه زندگي بهترين و زيباترين نقشه‏ها رابرايمان بكشد و ما بهترين مجري و كارگردان نقشه‏هاي زندگي در شبانه روز باشيم.

   هميشه به استقبال "غروب" برويم و عاشقانه منتظر آمدنش باشيم. اجازه ندهيم كه لذت ديدن غروب از ما گرفته شود. هركجا هستيم،‌ منتظر غروب باشيم و رنگ زيبايي كه در آسمان غروب هويدا مي‏شود با چشم دل نظاره كرده و چشم سر را براي مدتي هرچند كوتاه، به ستارگاني كه به پيشواز مي‏آيند و خورشيد را بدرقه مي‏كنند، بدوزيم. آواز پرندگان را به هنگام غروب گوش دهيم كه چه عاشقانه، زيباترين شعر اميد را برايمان مي‏خوانند تا به انتظار فردايي بهتر، شب را در آغوش گرفته و رؤياهاي شيرين ببينيم؟ شعر غروب،‌ آواي سرزمين اميد و آرزوي "يك روز" زندگي است، روزي كه بهترين مبارزة خود را در محضر "عشق" به معرض نمايش گذاشته‏ايم و چگونه بودن را با تدبيري كه خودش برايمان رقم زده، تفسير كرده‏ايم.

يک بغل انتظار

فردا

روی شاخة اقاقیای سردر خانه‏ام، منتظر است

سارهای درخت خرمالو، باز

حنجرة خونین دارند

یک بغل فریاد

**

سحر پائیزی‏ست

خورشید در آغوش سپید ماه

میان ابرهای خیس، خواب مانده

بستر ماه پرستاره؛ حجله‏اش پرنور است

آسمان نیلگون است.

کوچه‏ها منتظرند

همه‏جا عطر زمین، بوی خاک و باران

کوچه‏ها پر شده از عطر گل یخ

و هنوز

عشق با نسیم سحر می‏زند تختة نرد.

رفتگر آواز می‏خواند با موسیقی خاک

و دلش پرشده از موهبتِ رقص زمان

می‏کشد جارو بر روی زمین، عشوة خاک هم دیدنی است!

جاروش سمفونی دل می‏زند، برگ‏ها رقص شقایق می‏کنند

آسمان چشمک باران می‏زند، آب از ناودان دل پر می‏کشد.

آب از جوی دل خانة دوست می‏گذرد

و کرم‏های باران نیز

می‏گیرند وضوی عشق درآن

و بر سجادة برگ‏های چنار، به نماز ایستادند

عشق را معنی می‏کنند.

و کلاغ‏ها خوابند

در خواب پنهان‏کردن بذر خیال

چه شکوهی، چه خیال!

باید بروم از تار خیال

از گذر خواب و خیال.

عشق را کفش و کلاه می‏سازم

عطر امید بر پیرهنم می‏پاچم

کیف دانش بر تنم سنگین است

و دلم غرق شقایق

و سرم گرم عرق پندار است.

نفسم موسیقی رفتن می‏خواند باز

نفسم بوی تن پاک شقایق می‏دهد

همدمم رفتگر است که هنوز می‏خواند

می‏زداید زشتی، از تن خاک زمین

نفسم سردی خاک را می‏فهمد.

زندگی باید کرد

همه‏جا باید رفت، همه‏کس باید دید

چشم را باید شست، گوش را باید شنید

حرف را باید زد، درد را باید گفت

راه را باید رفت، جاده را باید دید.

سینة جادة عشق، پر از مهتابی‏ست

و مسیر شیری، باز است

سینه‏ام آرام است، شاهدم مهتاب است

که مرا می‏پاید و قدم‏هایم را

که کرم جدامانده از باران دیشب را، له نکنم.

*

صبح هم نزدیک است

روشنی آمده است، چشم سر می‏بیند

رفتگر پیدا نیست

کوچه‏ها پرشده از ادکلنی تند و غلیظ

بوی خاک پیدا نیست.

کرم‏های باران، آه!

همگی له شده‏اند

کلاغ‏ها بیدارند، شاعر شده‏اند

هرکدام بر منقار، کرمی له‏شده را

به گم‏نامی غمناک عدم می‏سپرند.

سینة جاده پر از ماشین است

راه‏ها بسته، سینه‏ها پر دردند

قفل بر مرز عبور آویزان

پاها سرگردان، چشم‏ها منتظرند

قصة هر روزست.

**

یک بغل باد نسیم

امروز

روی شاخه‏های به‏گل نشستة دلم، منتظر است

بلبلان آمده‏اند

حنجره‏ها گلگون‏اند.

یک بغل آزادی.

 

هميشه سبز و آفتابي باشيد.

 


 
comment نظرات ()