راز

برای معلولان: عاشقی
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٢
 

پیام شماره 332

 

یاران همراه!

 

عاشقی را باید در دل جست که جستجو در تن بیهوده است. تن از جنس دنیاست و ظرف قابل اطمینانی برای عاشقی نیست که از جنس غیردنیاست؛ حتی اگر تن، قوی و سالم باشد اما عاشقی را نشاید. دل برای عاشقی‏ست که باید زلال و پاک و مطهر و سالم و فراخ باشد، معلول نباشد؛ چون قلبِ معلول که مواظبت نشده و به آلودگی‏ها گرفتار آید، عاشقی را حامی و نگاهبان نخواهد بود. پس تن سالم که قلب معلول داشته باشد، عاشقی را نشاید اما تن معلول که قلبی سالم دارد، عاشقی را چون دری گرانبها محافظت کرده، هرگز از آن غافل نشود. عاشقی که از جنس تن نیست که اگر تن معلول شود، نیابد آن‏را؛ چه بسا که اگر تن، معلول باشد، فهم عاشقی بیشتر هم شود.  

"دید از زاریش کو زار دل‏ست

تن خوشست و او گرفتار دل‏ست

عاشقی پیداست از زاری دل

نیست بیماری چو بیماری دل

علت عاشقی ز علت‏ها جداست

عشق اصطرلاب اسرار خداست"

عاشقی را ابزار خرد نتواند فهمید که در جستجوی اسرار تن است و به‏دنبال سلامت و عافیت آن؛ اما سلامت و عافیت دل را چه ابزاری باید، تا بفهمد عاشقی و علتش را؟ "راز شیدایی" را دل می‏داند و عقل از فهمش عاجز، که علت عاشقی در شیدایی و دلدادگی نهفته دارد. پرواز از دنیا و رهاشدن از تمنیات تن، طبیب دل بیمار است که به دنبال راز شیدایی است و آگاهی از اسرار عشق و باید دانست که شرح حال عشق و عاشقی را تنها "عشق" داند و بس. "چگونه بودن" را با دل بايد جستجو کرد، تا راز شیدایی آشکار شده، آسمان دل صاف و آبی و آفتابی شود و چشم دل نادیدنی‏های بسیار بیند و در بهشت ابدی، راز و نیاز گل و بلبل را گوش جان کند.

"عقل در شرحش چو خر در گل بخفت

شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت"

"چگونه بودن" را اما اگر تن و نیازهایش تفسیر کند، خسران ابدی در انتظار است، پس همان به که تن معلول باشد و نیازها منقطع تا دانسته شود، عاشقی از دنیا رسته و به تعبیر دنیوی، معلول است. تن، عشق را برای لذت نفس می‏خواهد؛ اما دل، عشق را برای سروری و آزادگی روح. دل برای عاشقی، گل‏های لاله و شقایق برده، راز شیدایی و دلدادگی آشکار می‏سازد، اما تن، عاشقی را بردة نفس کرده، طوق اسارت بر بال‏های کبوتر عاشق انداخته تا چگونه بودن را به ننگ آلوده کند، ننگی که تن را آلوده کرده، دل را مجروح و معلول ابدی می‏کند تا دنیای پر رمز و راز شیدایی را درک نکرده، به آزادگی نرسد.

"عشق‏هایی کز پی رنگی بود

عشق نبود عاقبت ننگی بود"

"چگونه بودن" را باید در سرزمین برهوت دنیا جستجو کرد و "منی" که سال‏ها "خود" را گم کرده، عاشقانه و مستانه در آن بگردد و بگردد و  بگردد و بگردد و بگردد و  بگردد و  بگردد تا شايد نور و سبزی در دل غنچه نماید، با تنی معلول یا سالم، فرقی نمی‏کند که مسیر، تنها از راه دل می‏گذرد که باید به سلامت باشد؛ دلی که باید از شک و تردید و دودلی رها شده و سرشار از ایمان به معشوق، در جادة سبز و بی‏پایان عشق، عاشقی را دنبال کرده، به سرزمین یقین و آرامش و فلاح و رستگاری برسد. در آن‏جا مستی و طراوت "خود" را بازیافته، به "صورت" عشق مي‏رسد و از آن‏جا دوباره طی طریق کرده تا بلکه از صورت به "باطن" عشق دست يابد و اگر اين سفر با موفقيت انجام شود، تازه درخواهد یافت، آن نیز صورتی از باطن است و سفر دوباره‏اي بايد. پس جادة عشق پایانی نداشته، چون سفر عشق پایانی ندارد،‌ بايد تكرار و تكرار شود تا از "فنا" به "بقا" رسيد.

دیرپایی‏ست

از همان روز جدایی

- به تعبیر زمینی-

عاشقی معلول‏ست.

            ***

لال ‏ا‏ست عاشقی؟

اما

بهانه‏ای‏ زیباست

برای گفتن ِ

کلمة عشق

و پیچیدن لب

در برگ کلمه

تا دل زمزمه کند

ترانة عاشقی را

دیوانگی را.

کر ‏است عاشقی؟

اما

رایحه‏ای‏ست روح‏انگیز

بر تن تشنة معشوق

تا روح رها شود

از سرکشی جسم

و نجوا کند

سرگشتگی را.

عاشقی بی‏پاست؟

اما

دلیلی‏ست آسمانی

برای پرکشیدن

از تن

برای عافیت

از سراب نام و نان

و نغمه‏ای پرسوز از

ایستادگی را.

کور است عاشقی؟

اما

مرحمی‏ست شفابخش

بر دلمة زندانی تن

که چو آزاد شود

از سینه نفس

بر لب پنجرة دل

می‏بیند

آزادگی را.

عاشقی بی‏دست است؟

اما

دست خون‏ست

بر زورق دل

تا نشیند بر دل دریای نور

پاروزنان

با دست استغاثه و دعا

یا با دست خدا

فریاد زند

فرزانگی را.

            ***

دیرپایی‏ست

که عاشقی تکراری‏ست

قصه‏ای تکراری‏ست

            تکراری‏ست.

 

هميشه سبز و آفتابي باشيد.

 


 
comment نظرات ()