راز

براي فخرالدين حجازي:‌ بوسه بر لبان يار
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۳۱
 

پيام شمارة 329

ياران همراه!

يكي از پاتوق‏هاي جواناني كه آن‏روزها درد دين و مملكت در سر داشتند، براي هم‏صحبتي با "استاد" و با خبرشدن از مسايل روز سياسي در دهة 50 شمسي،‌ طبقة‌ دوم ساختمان "انتشارات بعثت" در خيابان انقلاب فعلي، نرسيده به لاله‏زار بود. سال 56 كه براي نخستين بار به ايران آمدم، نمي‏توانستم به آن‏جا نروم، هرچند عمر سفرم كوتاه و مقدر بود كه چندي بعد، ميزباني استاد و همسرش را در آمريكا داشته باشم. آن‏جا، به خانه‏اش در خيابان يخچال دعوتم كرد و وعده داد كه بزرگان زيادي مي‏آيند. همه بودند. مهندس بازرگان،‌ مطهري و خيلي كسان ديگر كه از اسلام مي‏گفتند و از اوضاع آن‏روز ايران،‌ اما در آن جلسه،‌ "فخرالدين حجازي" كه ميزبان بود،‌ هيچ نگفت. شرط ادب به‏جا مي‏آورد و "نطق‏هاي هيجاني و آتشين" خود را به وقت ديگر مي‏سپرد،‌ يعني او كه خود را هميشه ملزم به گفتن مي‏دانست و زماني‏كه مي‏گفت؛ مي‏خروشيد و بر واژگان سخت و خشك، تازيانه مي‏زد تا رام شده، بهترين صحنه‏ها و فضاهاي آرماني را خلق كنند، آداب سكوت را به نيكي مي‏دانست و اين خصيصه را تا هنگام پرواز به سوي يار حفظ كرد،‌ رازي كه كمتر كسي مي‏دانست،‌ اما او خود بهتر از هر كس بر نگفتن اسرار هم آگاه بود،‌ پس ناگفتني‏هاي بسياري را با خود به سراي دگر برد و بر دل مشتاقان و ياران قديمش افسوس و حسرت برجاي گذاشت. يادش شاد.

اين منم،‌ من

كه عشق را در سينه مي‏كارم

و بر بكارت مرگ بوسه مي‏زنم

تا با داس بي‏رحم خود

گل‏هاي باغچة‌ خانة دلم را، يكايك پرپر نكند

اما

گل هم سرانجامي دارد

و دفترچة خاطرات هم.

بايد رفت

و غنچة‌ زندگي را از درخت آرزوها چيد

و بر قلب عشق هديه كرد.

بايد رفت

و بر بكارت مرگ بوسه زد

و از جام تلخ و شيرين يار نوشيد

اين منم، من

كه امروز بر آسمان ايستاده‏ام

و شوق ديدن يار را انتظار مي‏كشم

تا بر سينه‏اش آرام و مست

لبان ابديت را بوسه‏باران كنم

اما

انتظار هم پاياني دارد

و بوسه بر لبان يار هم.

بايد رفت.

هميشه سبز و آفتابي باشيد.

 

 

 

 


 
comment نظرات ()