راز

آواز مرغ سحر
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٩
 

پيام شمارة‌ 325

 

ياران همراه!

 

من به تاريكي نمي‏انديشم.

دل را بايد از تاريكي‏ها پاك كرد و روشني و نور در آن كاشت. دل خانة‌ زيبائي‏هاست و نبايد جواز ورود زشتي و ناپاكي به آن، داده شود. دل باغچة‌ گل و چمن،‌ صحنة‌ هنرنمايي بلبلان و پرنده‏هاي الوان و محل بازي و شور و جوشش پروانه‏هاست كه اگر تاريك شود،‌ گل‏ها پژمرده،‌ چمن‏ها زرد و بي‏روح شده و پرندگان و پروانه‏ها مي‏ميرند. احساس تنهايي و افسردگي دل،‌ از تاريكي آنست، چراكه اگر غير از زيبايي و پاكي به دل راه يابد، تاريك مي‏شود و به‏قول حضرت حافظ: اگر "سرو چمان من، ميل چمن نمي‏كند؛‌ همدم گل نمي‏شود، ياد سمن نمي‏كند"؛ تاريك است؛‌ بايد نور بر دل افكنده شده، دوباره روشن شود تا مطرب عشق به ساز و نوا بپردازد و بساط شور و نشاط و فرح‏بخشي آن‏را فراهم كند.

"مطرب عشق عجب ساز و نوايي دارد

نقش هر نغمه كه زد راه به جايي دارد

عالم از نالة عشاق مبادا خالي

كه خوش آهنگ و فرح‏بخش هوائي دارد"

 

غم در دلم مي‏لرزد.

كمتر انساني است كه غم در دلش جاي نگرفته، ايامي را به آن مشغول نشده باشد. غم‏ها كه اكثراً از جنس دنيايند، نياز به ظواهر دنيا را جلوه‏گرند،‌ نيازهاي بي‏پاياني كه دائم زياد شده و بر غم‏ها مي‏افزايند. اما اگر "غم عشق" به‏جاي "غم دنيا" در دل بنشيند،‌ دل مصفا شده،‌ از ظواهر دنيا پاك مي‏شود. غم دنيا،‌ دل را مبهوت و آوارة مظاهر دنيا مي‏كند، اما "غم عشق"، دل را مست و شيداي يار كرده، به خودآگاهي و هوشياري مي‏رساند. در پرتو "غم عشق"، غم دنيا در دل مي‏لرزد و مي‏ميرد و طريقة‌ معرفت و بندگي دل براي كسب رضايت يار، مهيا شده و معشوق از پردة "راز" برون آمده و جملگي "ناز" مي‏شود.‌     

"ديدي اي دل كه غم عشق دگر بار چه كرد

چون بشد دلبر و با يار وفادار چه كرد

آه از آن نرگس جادو كه چه بازي انگيخت

آه از آن مست كه با مردم هشيار چه كرد"

 

مرغ قفسم بي‏تاب است.

"جسم خاكي" را قفسي ساخته‏اند تا مرغ باغ ملكوت و عالم معنا در آن، هدف از خلقت را پي گرفته به عبادتِ معشوق پرداخته تا روزي سعادت پرواز به سوي كوي يار پيدا كند. مرغ عاشقي كه نمي‏خواهد در دام قفس همچنان گرفتار مانده و آرزوي ديدن يار،‌ شيفته و واله‏اش كرده است،‌ چون مي‏داند اگر آسايش و آرامشي هم در دنيا يافت شود،‌ تنها در محضر يار است و بدون معشوق، آن‏چه باقي مي‏ماند،‌ دلهره و ترس و اضطراب و افسردگي است. پرواز از قفس تن و حضور در محضر يار را بايد با وضوي عشق و بندگي و عبادت انجام داد،‌ وگرنه دير يا زود، پرواز روح صورت گرفته، همه در محضرش حاضر خواهند شد؛‌ اما پرواز بي وضو،‌ سقوط در حرمان يا نيستي و هلاكت است.

"مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك

چند روزي قفسي ساخته‏اند از بدنم

اي خوش آن‏روز كه پرواز كنم تا بر دوست

به هواي سر و كويش پر و بالي بزنم"

 

من سراپا شورم،‌ عشقم،‌ پنجره‏ام مي‏شكفد. مي‏شنوم آواز مرغ سحر:‌ يار آمده است،‌ آمده‏ام،‌ آمده‏ام.

براي ديدن يار و حضور در كويش،‌ بايد پنجره‏هاي تن و روان، يكي پس از ديگري بازشده، قابليت ديدن و شنيدن راكسب كنند. بايد جسم مردة‌ دنيازده را با اكسير عشق و بندگي و عبادت زنده كرد تا توان برخاستن پيدا كرده و آمادة نوشيدن شرابي از قدح يار شود تا رواق منتظر چشم مست‌ معشوق به‏راستي بتواند پذيراي حضور يار شده و خانة‌ دلش را براي فرود معبود آماده سازد. خانه‏اي با پنجره‏هاي گشوده به باغ‏هاي سرسبز معرفت و آرامش كه در آن، مرغ سحر به نغمه‏سرايي پرداخته و خبر آمدن يار را در خانة دل،‌ به گوش فلك مي‏رساند و معشوق چشم انتظار،‌ با قلبي آكنده از عشق و محبت،‌ كوي دوست را نشانه كرده و با سرمستي و شيفتگي مي‏خواند: آمده‏ام،‌ آمده‏ام.

"سحرم دولت بيدار به بالين آمد

گفت برخيز كه آن خسروشيرين آمد

قدحي دركش و سرخوش به تماشا بخرام

تا ببيني كه نگارت به چه آئين آمد"

 

پاروزنان از مرز خيال بگذريم، اگر طالب عشقيم.

سراپا شور و طلب و اشتياق براي رسيدن به معبود شويم،‌ اگر طالب عشقيم. دل به باغ شقايق زندگي و نرگس عصمت و طهارت و لالة‌ خونين شهادت بسپاريم و زير فوارة عبادت وضوي عشق بگيريم،‌ اگر طالب عشقيم. از قدح يار بنوشيم و مست او شويم،‌ اگر طالب عشقيم. لبخند و محبت و ازخودگذشتگي و وارستگي و دوستي در حق همه روا داريم،‌ اگر طالب عشقيم. از مرز خوددوستي و خودخواهي و خودبيني بگذريم،‌ اگر طالب عشقيم. از خود بگذريم، تا يار را ببينيم اگر طالب عشقيم.

 

پاروزنان از مرز خيال بگذريم

و بر حاشية واقعيت،‌ با جوهر احساس

كلامي از عشق نويسيم

زندگي رؤيا نيست

خوابي تماشايي نيست

مرگ هم افسانه نيست

 

زورق احساس را بر رود خروشان تن برانيم

و بر نخل وجود، با سرانگشت ادراك‌

نقش رخ يار نشانيم

يار آمد و عشق آمد

سبزي به چمن آمد

دلبر به نماز آمد

 

پله‏هاي خيس دل را تا ابديت بالا برويم

و بر رود خروشان قلب، با لفظي مرطوب

ارتعاشي از فكر بپاچيم

محتسب در خواب بود

رنگ خيال هم خواب بود

دل در فكر شكفتن بود

 

صورت را بر قرص ماه گذاشته، انديشه را به پرواز درآريم

و بر ذرات بي‏نهايت شب،‌ با هاله‏اي از نور

طرحي از آفتاب بريزيم

شب تاريك،‌ روشن شد

بوف كور،‌ بينا شد

عاشقي هشيار شد.

 

عاشق منتظر ازكنج دلش،‌ مي‏خواند.

مست و هوشيار و شيفته و منتظر حضور يار،‌ دل را چراغاني و آذين‏بندي كرده،‌ شقايق و نرگس و لاله در سرسرايش بگذاريم و همراه بلبلان و پرنده‏هاي عاشق و عاشقان منتظر، نغمة‌ عاشقي و دلدادگي و بندگي را با طهارت نفس و آرامش روح، به زيباترين صورت و خوش‏الحان‏ترين صوت كه نغمة‌ ملكوتي را در گوش زمين و زمان زمزمه كند،‌ بسرائيم:

عاشق منتظر ازكنج دلش،‌ مي‏خواند:

من به تاريكي نمي‏انديشم

غم در دلم مي‏لرزد

مرغ قفسم بي‏تاب است

من سراپا شورم،‌ عشقم،‌ پنجره‏ام مي‏شكفد

مي‏شنوم آواز مرغ سحر

يار آمده است،‌

آمده‏ام،‌ آمده‏ام.

 

هميشه سبز و آفتابي باشيد.

 


 
comment نظرات ()