راز

فراق یار و درد هجران
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱
 

پيام شمارة 320

 

یاران همراه!

 

دل در لحظاتی غبار غربت می‏گیرد، بی‏قرار می‏شود‏‏ و سر را به‏سوی خود می‏کشاند تا آرام گیرد. نباید دل را به‏حال خود رها کرد که مصیبت‏ها به‏دنبال می‏آورد و اگر با امید رسیدن به کوی یار و نسیم ولایت اهل بیت نوازش داده نشود، از آرامش واقعی لبریز نمی‏شود. سرگردانی سر از بی‏قراری دل است که به‏دنبال خم ابروی یار به هر کوی و برزن می‏رود و می‏دود و می‏جوید و اگر نشانی درست نداشته باشد، تا ابد سرگردان و حیران در وادی نفس باقی خواهد ماند.

"در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد

حالتی رفت که محراب به فریاد آمد."

 

‏سر در جستجوی منطق است و دل، احساس را فریاد می‏زند اما هیچ‏کدام فراق یار نمی‏خواهند و هجران را برنمی‏تابند. فراق یار و درد هجران را با چه زبان و کلامی می‏توان گفت که گفتنی نیست و حتی قوی‏ترین واژه‏ها و عبارت‏‏های ادبی، توان بیان ندارند و تنها دل باید آن‏را بفهمد و با ممارست و توسل به معصوم، نشانی پیدا کند و اگر راه غیر رود و آدرس اشتباه پیدا کرده و دنیا را به‏جای کوی یار بگیرد و در احوال آن غرق شود، پریشان احوال، روزگار سپری کند.

"شنیده‏ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت

فراق یار نه آن می‏کند که بتوان گفت

نشان یار سفر کرده از که پرسم باز

که هرچه گفت برید صبا پریشان گفت."‏

 

شفای درد روزگار، بوی وصال یار است که در هوای دل باید جست و آواز بلبل مست است که با گوش جان باید شنید. اگر غبار دنیا بر دل باشد، از تن برون باید کرد و اگر حجاب غرور بر گوش جان افتد، از جان برون باید کرد تا دنیا و غرور نفس، دیوار بلندی بر سر راه پرواز روح نباشد برای رسیدن به کوی یار که وقت تنگ است و زمان به‏تندی باد می‏گذرد، پس امروز را باید مغتنم شمرد و خود را از درد هجران و غیبت خلاص کرد که یار حاضر و منتظر است که ما از حجاب غفلت برون آئیم.

امروز

در هواي شرجي دل عاشق قدم بردار

تا غرورت خيس شود

و چشم‏هايت را به‏سوي آسمان دل منتظر پرتاب كن

تا نگاهت بياموزد پرواز را

 

شايد امروز

 

روز ديگري باشد،‌ شقايق را

در دشت بيكران آرزو

تا ديرتر پرپر شود

 

و پروانه را

در آرزوي لبخند شمع

تا ديگر اشكش نبيند

 

و شكوفه‏هاي بهاري را

بر تن درختان مست از رگبار

تا آسوده بمانند

 

شايد امروز

 

روز ديگري باشد،‌ درد را

در رؤياي قامت زمان

تا آرام گيرد

 

و مردان خسته را

در انديشة رهايي از آوار زندگي

تا کمر راست کنند

 

و زنان نالان را

در آرزوی شبی بی درد

تا از ناف سیاهی بچینند

 

شاید امروز

 

هواي دل با نفس یار گرم شود

و چشم‏ها، مژه‏های بلند ستاره‏ها را ببینند

و دل بر بال نور

به کوی یار پرواز کند

 

شاید امروز

 

روز دیگری باشد

روز خلاصی از درد

روز گذر از هجران

روز دیدن یار

 

شاید امروز

روز دیگری باشد.

 

همیشه سبز و آفتابی باشید.

 


 
comment نظرات ()