راز

ظاهر و باطن
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢۳
 

پیام شماره 313

یاران همراه!

ظواهر دنیا آن‏چنان ما را احاطه و به‏خود مشغول کرده‏اند که همه را واقعی می‏پنداریم و اعتقاد پیدا کرده‏ایم که همه چیز آن‏طورند که ما می‏بینیم، می‏شنویم و لمس می‏کنیم. اما آیا تاکنون زیبائی‏های آن‏سوی واقعیت‏های ظاهری را دیده‏ایم و نور و انرژیی که هرکدام از خود ساطع کرده و بسیاری از پدیده‏های عالم را محصور و شیفتة خود می‏کنند، رؤیت کرده‏ایم؟ برای مثال، گوش بر "اشک" نهاده‏ایم، صدایش را شنیده‏ایم و بر چشمش خیره شده‏ایم و اندیشیده‏ایم که اشک می‏تواند "لبخند" آب باشد بر ریگ‏های شناور جوی کوچه باغ‏های دل پروانة چشمان همیشه منتظر؟ از چشم همیشه برای دیدن ظواهر بیرونی استفاده می‏کنیم، اما آیا حقیقت باطن را بر شبکیة چشم انداخته‏ و بر اعصاب بینایی دستور رؤیت بواطن را داده‏ایم تا بخشی از اصرار خلقت را فهمیده و رهرو عاشق مسیر عشق شویم؟

به دلم خندیدم

خواهش رفتن داشت

چشم را خیره شدم

میل نوشیدن داشت

گوش از سوز کلام

شوق پوشیدن داشت

چه عجیب است چه عجیب

شعرم از بهت قلم

عشوة خوابیدن داشت

افراد روزانه ممکن است با اشخاص مختلفی ملاقات و گفتگو داشته باشند که تعدادی از آن‏ها را می‏شناسند، با معدودی طرح دوستی جدید می‏ریزند و از کنار بسیاری نیز بدون توجه می‏گذرند و احتمالاً توقف کوتاهی با آن‏ها برای رفع نیازهای روزانه یا به دلایل دیگر خواهند داشت. اما آیا در طول روز، هفته، ماه یا حتی سال، با خودمان ملاقاتی کوتاه داشته‏ایم؟ آیا هیچ‏گاه به خانه‏تکانی خود پرداخته‏ایم و غبار کینه و حسد و فریب و ریا و دروغ و خیانت را از تار و پود سینه زدوده‏ایم؟

چاه نفس پرخون شد‏‏‏ 

حیرتم افزون شد

محتسب مجنون شد

چشم سر هم کور شد

چشم دل بینا شد

خاطرم بیرون شد

آتشم خاموش شد

سینه‏ام گلگون شد

این‏همه وسوسه و تشویش در دنیایی که درازایش به‏اندازة یک چشم به‏هم‏زدن نمی‏رسد، از کجا سرچشمه می‏گیرند؟ در دهلیز قلب بنشینیم و زیباترین شعر زندگی را با نوای پرنده‏های دشت لاله‏های واژگون و شقایق‏های وحشی، شبنم مهتاب، حضور دل عاشق منتظر، عشوة نیلوفر تالاب مرغان مهاجر، بوی بیابان‏های بی‏کس و تنها، عطر پیالة می‏فروش مهر و محبت،  و عطش کلام طفلی گنگ بسرائیم، آن‏گاه خواهیم دید که دنیا رنگ و بوی دیگری پیدا خواهد کرد و عشق از حجاب بیرون آمده و رخ می‏نماید. باید از خود رهید تا عشق را دید.

شاهد از غیب رسید

محتسب دیر رسید

مرغ عشق زود رسید

دوست از راه رسید

انتظار آخر رسید

نغمة آواز رسید

گل به گلزار رسید

دل‏ من آرام شد

شوق روئیدن داشت.

همیشه سبز و آفتابی باشید.

 

 

 


 
comment نظرات ()