راز

غم و شادی
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٦
 

پیام شماره 310 

یاران همراه!

قطعة زیر را با تغییراتی، در روزهای سختی سرودم که کینه‏ها و دشمنی‏ها از هر سو احاطه‏ام کرده بودند. آن‏روزها و هنوز هم این‏روزها، "جباران صغیر" قسم یاد کرده‏اند که روحم را آزرده کنند و جسمم را بشکنند. انسان در شرایط مختلف، واکنش‏های متفاوتی از خود بروز می‏دهد، اما آن‏چه اهمیت دارد آن‏است که بدانیم زندگی مجموعه‏ای از غم‏ها و شادی‏هاست و تمامی کسانی‏که به‏دنبال واقعیت‏های زندگی‏اند، باید بتوانند این‏دو را به‏خوبی درک کرده و عکس‏العمل مناسبی از خود بروز دهند. باید قبول کرد که شادی نمی‏تواند تمامی زندگی را احاطه کند و درواقع، وجود غم است که شادی را معنی می‏بخشد. پس باید به واقعیت‏های زندگی که همانا غم و شادی هستند، خندید و با آن‏ها زندگی کرد. باید به‏خوبی دانست که اگر در شرایط نامطلوب بتوانیم خوب زندگی کنیم، هنر کرده‏ایم، چراکه همه می‏توانند در شرایط مطلوب، خوب زندگی کنند. یاد بگیریم که همیشه خوش‏بین باشیم و به غم‏ها بخندیم. بدون غم و اندوه، نه زندگی کامل است و نه انسان. شاید کسانی‏که نمی‏توانند از غم‏ها رهایی پیدا کنند، به‏شدت خودبین‏اند که بزرگترین آفت انسان است و موجب آسیب‏پذیری انسان.

روزهای سخت و دیرگذر

چشمه‏های خشک و بی‏آب

تمامی لحظه‏های وجودم عطش

جباران صغیر می‏خواهند

بیاندازند لکه‏های سیاه ابر اسارات 

                                  بر روحم

اما تا انتهای غم باید خندید

و با اندوه آواز خواند

زندگی باید کرد!

عشق را می‏خوانم که مرا با خود ببرد

            مرا که می‏سوزم و می‏گدازم

            تا انتهای غم

            تا شروع یک لبخند

و خاکستر افکارم را بر دماوند بریزد

و خلیج همیشه پایندة فارس را معطر کند.

می‏پندارند جباران صغیر

دیگر صدائی از رودخانة پرطلاطم وجودم

به گوش نخواهد رسید؟

می‏خواهند قلبم را بر سرنیزه‏های خفقان

در هر کوی و برزنِ شهر نفرت

 به حرکت درآورند

و آبرویم را در رودخانة اشک           

                        غرق کنند.

امروز دیگر از قلبم خون نمی‏چکد

زندگی می‏چکد!

غم را دستمایة زندگی باید کرد.

زندگی باید کرد!

آه!

با چنگ و دندان بر زندگی آویخته‏ام

می‏خواهند مرا به زنجیر انقیاد کشند

اما هنوز زنده‏ام

و غم را به زنجیر کشیده‏ام

آی ناکس‏ها بدانید که هنوز زنده‏ام!

            و چه سخت است این دوران پرطلاطم.

                        چه سخت است. سخت.

چه سخت است زنده بودن

 اما شاد نبودن!

عشق را می‏خوانم که مرا با خود ببرد

مرا که جسمم را

 لنگ لنگان با خود می‏برم

تا دوباره بر بلندترین قله‏های هر شهر

و در زورقی از جنس بلور

در دورترین نقطة خلیج همیشه پایندة فارس

سرود آزادی و آزادگی بخواند.

نگاهم را به آن‏سوی دور پرتاب می‏کنم

تا سیراب کنم چشمانم را

تمامی لحظه‏های وجودم عطش

و روحم هنوز تشنه

می خواهند آب وجودم را

در شیشه‏های اسارات بخشکانند

زندانی به بزرگی جسم خاکیم

ارمغان تمامی آن فریادهاست؟

آی ناکس ها!

با من چه کرده‏اید؟

ببینید که هنوز زنده‏ام!

به بهای دراسارت آوردن روحم.

عشق را می‏خوانم که مرا با خود ببرد

و بریزد خاکستر افکارم را

بر بلندترین قلة هر شهر

آنجا که مردم آزاده روحشان در پرواز است

و هنوز زندگی می‏کنند.

همیشه سبز و آفتابی باشید.

 

 

 

                                                      ****

 

 


 
comment نظرات ()