راز

تابلوی دلدادگی: آخر شهید ما را به حجلة شهادت می‏برند!
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱۱
 

پیام شمارة 299

 

یاران همراه!

 

در تمامی مکاتب الهی و بشری، به‏طور معمول روزی، ایامی، حادثه‏ای یا مناسبتی مهم و منحصر به‏فرد را برای بزرگداشت و تکریم و به‏یادآوردن یا تأکید بر برخی از اصول، معارف، ارزش‏ها یا نکات و زوایای ظریف و مهم و احیاناَ پوشیدة آن مکتب یا ایدئولوژی اختصاص می‏دهند تا مخاطبان را به "تفکر" و تأمل عمیق در اهمیتِ پیدایی نکات موردنظر وادارند. "عاشورا" یکی از همین روزهای بسیار مهم و تأثیرگذار و سرنوشت‏ساز در مکتب اسلام است که وسعت نگرش مفاهیم و تأثیرگذاری آن به‏حدی رسیده که حتی برای غیرمسلمانان آزاداندیش و ظلم‏ستیز از جایگاه ویژه‏ای برخوردار و درواقع، از ابعاد جهانی برخوردار شده است. در چنین ایامی یک‏بار دیگر عاشقان راه آزادی و آزادمنشی، جان و رمق تازه‏ای گرفته و بر پیمان ظلم‏ستیزی و آزاداندیشی مهر تازه‏ای می‏زنند تا حرکت آزادی‏خواهی، باطراوت و زنده و پویا در مسیر درست باقی مانده و دچار انحراف و کژروی نشود. "محرم" که تمامی عظمت خود را در عاشورا بازمی‏یابد، دو جریان "حق" و "باطل" را در صحنة زمین و زمان به نمایش می‏گذارد. یاران حق با دردست‏داشتن پرچم خونین شهادت و عدالت‏خواهی و حق‏طلبی و ظلم‏ستیزی در مقابل سپاه انبوه و پرزرق‏وبرق باطل ایستاده‏اند تا حقانیت راه خود را با سلاح ایمان و آگاهی و شناخت و ایثار و شهامت و شهادت و گواه خون، بر پیشانی تاریخ حک کنند. در این‏روز، "امام" به‏مثابه الگو و راهنما و هادی و چراغ راه آزادی‏خواهان و ظلم‏ستیزان، همة موجودیتش را به‏میدان گسیل می‏دارد تا پیروانش با تأسی از او، مسیر مبارزه را آماده و هموار سازند و امام درمقابل، نوید پیروزی حق را پیشاپیش اعلان می‏کند. در مکتب حسین (ع)، پیروزی و شکست معنایی متفاوت با تعاریف رایج دارد، چنین است که امام درمقابل صف تا به‏دندان مسلح دشمن با سلاح برندة اعتماد به‏نفس، فلسفة پیروزی حق را این‏گونه تفسیر می‏کند: "اگر ما شما را شکست دهیم، سیرة قدیم ما و تمامی حق‏طلبان راستین است و اگر مغلوب شما شویم درحقیقت شکست نخورده‏ایم زیرا ما شکست‏ناپذیریم." در این لحظات امام برای آن‏که آخرین حرف خود را با لشکر خودفروختة "ابن زیاد" زده باشد و حجت را بر همه تمام کند، رو به سپاه دشمن فریاد "هل من ناصر ینصرنی" می‏زند تا طنین آن ذرة انسانیت تحمیق ناشده را نیز اگر در آن‏سو موجود است، بیدار کند، انسان تحمیق‏شده‏ای که هنوز پس از قرن‏ها به‏وفور پیدا شده ولی آگاهی از انحراف فکری‏اش ندارد و درمقابلِ جریان "ظلم‏ستیزی" و سازندگی و آزادی‏خواهی و مسئولیت و بینشی جهت‏یابی شده و رسالتی اجتماعی و تاریخی و فرهنگی و امید و علم و معرفت و شعور و عشق و دوست‏داشتن و خودآگاهی ملی- فرهنگی- دینی- اجتماعی- انسانی و عدالت‏خواهی و حق‏طلبی مقاومت کرده تا "تجدد" امروزینش را که آغشته به گمگشتگی و دوری از اصالت فرهنگی و عقیدتی و بی‏تفاوتی یا غرق در لذات نفس و تقلیدی اسف‏بار از فرهنگ متحجر بیگانه است، پاسداری کند.

آیا یاری کننده‏ای برای ما هست؟

آیا دین‏داری هست که از خدا بترسد؟

آیا دادخواهی هست که به خدا بگرود؟

آیا انسانی هست که اگر دین هم ندارد، اما آزاداندیش باشد؟

فریادی که تمامی آزادیخواهان و ظلم‏ستیزان سر می‏دهند تا اصول عدالت‏خواهی و حق‏طلبی را تفسیر و دیگران را به تفکر واداشته و با آن آشنا کرده و در مسیر صواب، هدایت کنند و این‏چنین است که قیام حسین (ع)، قیام تمامی انسان‏هایی است که هنوز ذره‏ای از انسانیت تحمیق‏ناشده و آزادگی و آگاهی و وارستگی و معرفت و شناخت در آن‏ها به‏چشم می‏خورد و مسیر تکاملی تاریخ با اتکا بر حرکت همین انسان‏ها، مکتب ظلم‏ستیزی و آزادی‏خواهی و آزاداندیشی و عدالت‏خواهی را با شور و هیجان و اشتیاق تا رسیدن به مقصود نهایی ادامه داده و تمامی موانع را تا قیام آن بزرگ‏مردی که اکثر مکاتب به آن معتقدند و در انتظار آمدنش لحظه‏شماری می‏کنند، ازپیش‏رو برمی‏دارد. با فریاد امام، کودکان و اهل حرم، بلکه تمامی عاشقان مسیر طریقت و بندگی و آزادگی خروشیدند و سر بر مکتبش نهاده و آمادة مبارزه‏ای شدند که سرنوشت و آیندة بخشی از تاریخ ظلم‏ستیزی بشریت در آن رقم می‏خورد. یکی از دختران تازه سال به معصومانه‏ترین صورت، بر دامان پدر آویخت و با نگاهی که هرکس را میخکوب می‏کرد و از حرکت بازمی‏داشت، ندا سر داد: "ای پدر! تن به مرگ دادی! بعد از تو ما به کدام کس پناه بریم؟" چراکه هیچ‏کس به‏جز تو و راهت قابل اعتماد نیستند و فریبندگی و گمراهی و ضلالت و ازخودبیگانگی و سرگشتگی و اغوا در مسیرهای غیر از راه تو موج می‏زند. امام در آن لحظه که قرار از کف هر پدری به‏در می‏برد، به تحلیل یکی از بندهای فلسفی بلندش پرداخت تا فرزندان انقلابی دیگری بیافریند: "ای روشنایی چشمان پدر! هر زنده‏ای از مرگ ناگزیر است. چگونه مرگ را پذیرا نشوم؟ بدان که پناه و رحمت خداوند در دو جهان از شما جدا نیست. شکیبا باشید و استقامت کنید. بر حکم خدا زبان به شکایت مگشائید. چه این دنیا فانی و آخرت سرای جاویدان است." پس فریب زرق و برق‏های دنیا و دنیاپرستان را نخورید و راهی را انتخاب کنید که سراسر نور و آگاهی و معرفت باشد.

لحظات خود را می‏شمارند و نبض زمان تند می‏زند. همه در انتظار وقوع حادثه‏ای بزرگ‏اند، حادثه‏ای که قرار است سرنوشت بشریت را تغییر دهد! حادثه‏ای که شرف و حیثیت ازدست‏رفتة انسانیت را بازمی‏ستاند و چهرة سیاه منافقین و قابیلیان و دنیاپرستان و تحمیق‏کنندگان انسان و انسانیت را رسوا می‏کند. زمین و آسمان به خود تکانی می‏دهند، هر دو سراپا گوش می‏شوند. در روح بشر و وجدان انسانیت غوغایی برپاست. همه به حرکت درآمده‏اند و اگر نتوانند شرافت و آبروی ازدست‏رفتة انسان را بازستانند، باید مسیر آزادگی را با خون در رگ‏هایشان آبیاری کرده تا آزادگان بتوانند به‏سهولت از آن عبور کنند. حتی درختان و سبزه‏زارها و ماهی‏ها و آب‏ها و تمامی حیوانات در خود احساس خون می‏کنند. گویی در این روز تمامی چهره‏ها خون می‏شوند. آسمان می‏خواهد از حزن و شوق "اشک خون" ببارد و همه با هم پیمان می‏بندند که:

سوگند یاد می‏کنیم تا نکشیم دشمن را، کشته نشویم

و با هرچه داریم ضربتی سخت فرود خواهیم آورد بر کوردلان

نه برمی‏گردیم، نه پشت می‏کنیم بر سپاه حق

و نه جای خود را می‏دهیم به دیگری

و حسین!

            بزرگواری را که امید ظلم‏ستیزان و آزادی‏خواهان به اوست

                        یاری خواهیم داد.

ما آزادیم، آزاد آفریده شده‏ایم و آزاد چشم از جهان فرو خواهیم بست!

چه صحنة باشکوهی‏ست حدیث ظلم‏ستیزی و آزادی‏خواهی! این‏جا دیگر تنها نیروی بازو به‏کار نمی‏آید. نیروی عقیده و ایمان و شهامت و ازخودگذشتگی و ایثار مشخص‏کنندة نتیجة نبرد است. خون شهیدی که خودآگاهانه و با مسئولیت و بینشی جهت‏داده‏شده به میدان مبارزه رفته، بیانگر نتیجة نبرد است. زمین از گرمی و اعتماد به نفس و ایمان یاران حسین، گرمایش فزونی یافته و عرق غرور و افتخار و سربلندی بر پیشانی تاریخ می‏نشاند.... آه چه روز با شکوهی‏ست امروز! گویی تمامی انسان‏های آگاه و متعهد را که در مکتب حسین (ع) و با بیرق و علم آزادی‏خواهی و ظلم‏ستیزی، حتی در تکیه‏ها و حسینیه‏های کوچک، اما بی‏ادعا به عزاداری می‏نشینند و از رشادت‏های پیر سالخوردة میدان، حبیب؛ و عمو و برادری سلحشور و فداکار عباس؛ و خواهری رشید و غرورآفرین و ادامه‏دهندة مکتب عاشورا، زینب؛ و مظهر توبة نصوح و رجعت به حقیقتی متعالی، حر؛ و جوانی دلیر و داماد حجله‏نرفته، علی‏اکبر؛ و نوجوانی رشید و فهیم به‏نمایندگی از تمامی نوجوانان عالم، قاسم‏بن‏الحسن؛ و دو طفلان مسلم و کودکان کربلا به‏نیابت از تمامی کودکان؛ و نوزادی به‏سال نرسیده و کوچک‏ترین مبارز راه آزادی، علی‏اصغر؛ و مادری که در وصف رشادت‏ها و ازخودگذشتگی‏هایش سروده‏ها گفته‏اند، مادر وهب؛ و پدر تمامی پیران و جوانان و نوجوانان و کودکان، حسین؛ درس دلدادگی و مبارزه و ایثار می‏گیرند و فلسفة تاریخ عاشورا نشان دهد که میدان سرخ کربلا تمامی مؤلفه‏ها و عناصر و سوژه‏ها و قهرمانان و شخصیت‏های تأثیرگذار و ناب و بی‏بدیل مبارزه و ایثار را یک‏جا در خود جمع کرده تا زیباترین تابلوی شهادت و ایثار و ظلم‏ستیزی و آزادی‏خواهی و دلدادگی را به‏تصویر بکشاند و راه مبارزه را با تمامی الگوها و خاطره‏هایی که انسان‏ها در زندگی با آن‏ها سروکار دارند و هرکس به فراخور سلیقه و سن‏وسال می‏خواهد الگوبرداری کرده و مسیر آزادگی را از آن طریق به‏پیماید،  آذین‏بندی کند و تمامی کسانی‏که در این مسیر قدم برمی‏دارند، به‏فوریت دسترنج می‏دهند!

ای مادر وهب!

جوانانی که ایمان به پرودگار دارند

همه فرزندان تو و جگرگوشه‏های حسین‏اند

آن غیوران و شیران میدان، پروانه‏های خونین

همراه شمع چراغ رسالت، حسین

آتشی بلندند در سرزمین تاریکی و جهل

پروانه‏های سرخ  

از خارها هراس ندارند در سر

و با سلاح ایمان و پرواز بلند بال‏های سبزشان

حریم‏اند برای شعله‏های نور

            تا همیشه روشن بمانند

و مرگ سرخ را می‏پسندند بر زندگی ننگین

ای مادر وهب!

پروانه‏هایت به این گروه زبون

با دلدادگی می‏چشانند تلخی جنگ را  

و عشق را بندگی خواهند کرد

با نیرو و سلاحی بران

که همانا عشق است و بندگی.

امروز زمین کربلا داغ است، ملتهب است و خروشان؛ نبرد آغاز شد. صورت امام و یارانش از شوق می‏درخشید. حسین (ع) و یارانش از شوق بندگی و ظلم‏ستیزی و عدالت‏خواهی و آزادی‏خواهی و شهادت، سر ازپا نمی‏شناختند و همه را به تحقیق از مکتبشان آموخته بودند. امام به اتفاق یارانش و با شهامتی وصف‏ناپذیر بر دشمن تاختند، هشت هزار و هشتاد نفر از دشمن زبون را به‏هلاکت رساندند  و در میدان نبرد، تمامی آیات وارستگی و آزادی‏خواهی را تفسیر کرده و هرکدام با خون خویش، ریشة اسلام را در سرزمین شهادت آبیاری کردند.

صحنة نهایی فرا رسید.

در این‏هنگام، تمامی پهنة خشکی کاغذ شد و تمامی آب‏ها مرکب، تا نویسندگانشان عظمت این صحنه را بنویسند و شاعرانشان لطافت آن‏را بسرایند و نقاشانشان زیبایی‏اش را به تصویر درآورند و پیکره‏سازانشان بزرگی و عظمتِ غیوران میدان مبارزه را بتراشند و ...... ناگاه!

حسین (ع)!

مردانه به عظمتی چون کوه و لطافتی زیباتر از نسیم وضوی عشق می‏گیرد و جامة امید بر اندام شهادت می‏پوشاند و کفش‏هایش را از گرد و غبار روزگار پاک می‏کند و قدم‏هایش را آراسته کرده و از صفای باطن پر می‏کند و ذوالجنان را زیور می‏بندد تا در میدان عشق طنازی کند و کبوتران حرم عشق را آب و دانه می‏دهد تا پس از او هیچ کبوتری بی‏آشیانه نباشد و بر چشم آسمان خیره می‏شود تا خورشید را از ناپاکی‏ها پاکیزه سازد و نبض زمان را مرتب می‏کند تا ثانیه‏ها از شمارش بازنایستند که بتوانند لحظه‏های شهامت را به‏درستی در دل تاریخ ثبت کنند و خاک نینوا را عطری از وجودش می‏پاشد تا معطر شده که سر از بدن جداشده‏اش را خوش‏بو کند و در گوش دشت کربلا زیارت دلدادگی می‏خواند تا توان نگهداری بدن پاره‏پاره شده‏اش را داشته باشد و خیمه‏ها را یکایک وارسی کرده تا سرای پیروانش هیچ‏گاه بی‏حسین نباشند و دنیا را درود می‏فرستد که زیباترین لحظة عمرش را مهیا کرده است و آخرت را بشارت می‏دهد که زیباترین صورت را به استقبال بنشیند و مادرش زهرا (س) را نوید می‏دهد که روز انتظار و جدایی به‏سر رسیده است و مرادش علی (ع) را درود می‏فرستد که راه آزادگی را به وی آموخته است و سرور و الگوی تمامی آرزوهایش محمد (ص) را خبر می‏کند که هرچه زودتر در آغوشش جای خواهد گرفت و دست‏هایش را به‏سوی آسمان دراز کرده و عاجزانه از خدایش می‏خواهد که تمامی هستی‏ و خانواده و یارانش را که با عشق در طبق اخلاص گذاشته و پیشکش حریم یار کرده است، بپذیرد و به‏یک‏باره؛ با شوق و هیجان و لبخند به انبوه دشمنان حمله می‏برد و فریاد می‏زند: "ان کان دین محمد لم یستقم الا بقتلی، فیا سیوف خذینی" "اگر دین محمد (ص) جز با کشته‏شدن من برپا نمی‏ماند، پس ای شمشیرها مرا دربربگیرید." چراکه می‏خواهد در گوش تاریخ بخواند و بنویسد که قیام تمامی آزادی‏خواهان برای برپایی حق و عدالت است و بس.

امام دوباره اقامة نماز عشق کرد. غوغایی به پا شد. امام زیر لب می‏خواند: "پروردگارا! مرا تنها مگذار. تو که به‏تحقیق کافران و انکار آن‏ها را می‏بینی. برادرم شهید شد، تنها و آغشته به خون در بیابان؛ ولکن تو همیشه در کمین (باطل) هستی!". اشک خاک سرازیر شد و تمامی رودها و دریاها و اقیانوس‏ها در اشک آسمان غرق شدند. گویی همه می‏گریستند. امام یکبار دیگر به دشمن یورش برده و عبیدالله و سپاه 20هزار نفری شام را مورد خطاب قرار داده و نهیب می‏زند: "ای امت نکوهیده! چه بد کردار بودید شما. بعد از من نمی‏کشید کسی را که بیمناک شوید. بعد از من قتل هیچ‏کس بر شما مشکل نیست. بلکه قتل مسلمانان نزد شما آزاد می‏شود و در آن عیب نمی‏بینید. سوگند به خدا می‏دانم که پروردگارم ما را بزرگ دارد و شما را کیفر دهد در لحظه‏ای که هرگز گمان نبرید." آن‏گاه یک‏بار دیگر باقیماندة سپاه اندک خود را نگریست. چهرة کودکان و زنانی را که بعد از شهادت او به اسارت می‏رفتند، در ضمیر تجسم کرد و از نظر گذارند. اما مگر قلت سپاه و اسارت و زنجیر می‏تواند بر نیروی ایمان و عقیده و شهامت و شهادت غلبه کند؟ هرگز! گویی در دل این آیه را زمزمه می‏کرد: "کم من فئة قلیلة غلبت فئه کثیره باذن الله والله مع‏الصابرین". "چه بسا گروهی اندک که به اذن خدا بر گروهی بسیار پیروز شدند و خداوند با پایداران است." ذوالجنان به هر سو می‏تاخت و امام در میدان سرخ نینوا درس عرفان و معرفت و شناخت می‏داد و عشق را تفسیر می‏کرد و زیباترین واژه‏های دلدادگی و عشق‏بازی را درعمل نشان می‏داد و به‏یکباره...

سکوت!

سر از بدن جداشدة امام در خاک معطر نینوا به خون غلطید و خون خدا از ملکوت اعلی جاری شد. عمربن سعد، سر مطهر حسین (ع) را در روز عاشورا توسط خولى‏بن يزيد اصبحى و حميدبن مسلم ازدى، نزد عبيدالله‏بن زياد به کوفه فرستاد. همچنین به فرمان عمربن‏سعد، سرهاى هفتاد و دو تن از ياران و اصحاب امام را از بدن‏های مطهرشان جدا کرده و همراه شمربن ذى‏الجوشن و قيس‏بن اشعث و عمروبن حجاج به كوفه فرستادند. زمین و آسمان و تمامی مخلوقات، لباس سیاه بر تن کردند و در سوگ نشستند ولی جملگی لبخند پیروزی می‏زدند چراکه به‏خوبی می‏دانستند، مکتب عاشورا، فلسفة غم نیست و به‏تعبیر زینب (س) که با غرور می‏گفت: "من به‏جز زیبایی، در دشت کربلا چیز دیگری نمی‏بینم"، عاشورا حدیث بهجت و غرور و پیروزی حق بر باطل است که باید در آن تفکر کرد و راز آن‏را با جان و دل فهمید.

لحظه‏های عمرمان پراست از یاد تو

و تو در کنار ما می‏مانی و در یادمان می‏مانی، ای شهید

اما تو خاموشی و لبخند نمی‏زنی امروز

            بر صورت آب و چهرة مهتاب

و شمع سرخ زندگی در سینه‏ات روشن نیست

و بازوانت، سلاح را نمی‏خواهند

و منتظر نیستند لب‏های تشنه آب را

و نبض نینوا خاموش است

خاموش، ای ستارة پرفروغ شب‏های محزون ما

از خیمه‏هایت آهنگی به گوش نمی‏رسد، ای تجلی نشاط

تو

همیشه در نگاه ما هستی

و در سینه‏هامان می‏جوشی

نمی‏خواهیم به انتظار بنشینیم شام غریبانت را

با اندوه

در وسعت مکدر سینه‏های سوگوار

تو نور حرکت می‏ریزی

تو همیشه با نسل‏ها هستی، با نسل‏ها رفتی

و برایشان آیه‏های آزادی و آزادگی را تفسیر می‏کنی

گنبد آسمان از رنگ خون تو می‏گیرد رنگ

و خط چشم کهکشان، کشیده شد در نینوای تو

و آفتاب و گرمی زمین از گرمی خون توست  

و آزادی تنها می‏زند در نبض تو

آن‏ها که سوختند و رفتند پروانه‏وار

اما یادشان همیشه باقیست با یاد تو

و همیشه اینجایی تو

اینجایی تو.

امام در زمان خیره شد. عشق و آزادی در برابر او به خشوع رسیدند. آزادی، درعین عظمت و بزرگی، چقدر بی‏معنی و بی‏مسمی می‏شود اگر با ایمان و آگاهی همراه نباشد. آزادی از اسارت زنجیر اگر همراه با خودآگاهی و ایمان نباشد، خود سازندة زنجیرها می‏شود و بر گردن آزادی می‏افتد. امام دوباره در زمان خیره شد. ثانیه‏ها و لحظه‏ها خود را می‏شمارند تا حدیث نینوا در تایخ گم نشود. عشق با آزادی در تیغ آفتاب و اذان ظهر همراه با پروانة عرفان و شناخت در نماز جماعت امام به‏معراج رسیدند که ناگاه پس از ثانیه‏ای، شهامت جای خود رابه شهادت سپرد.

امام شهید شد.

ایمان و آگاهی جان تازه‏ای به آزادی دادند و آن‏را از قید تمامی زنجیرهای موجود آزاد و خلاص کردند............ ابدیت جان تازه‏ای گرفت. از شوق تمامی پدیده‏ها گریستند و آواز پیروزی سردادند، زیرا یک‏بار دیگر دیدند که حق در معنا بر باطل پیروز شد. آب می‏گریست و می‏خواند. کوه می‏غرید و می‏گریست. زمین و آسمان از خود نور می‏دادند. چه بزرگ روزی‏ست عاشورا! گویی تمامی کائنات به انتظار چنین روزی نشسته‏اند تا آن واقعة مهم را نظاره‏گر باشند.

آخر شهید ما را به حجلة شهادت می‏برند.

 

همیشه سبز و آفتابی باشید.  

 

 


 
comment نظرات ()