راز

حنجره‏های خسته و سینه‏های کبود
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٤
 

پیام شماره 297

تو را از کعبه می‏بینم که می‏آیی

تو را در عرش می‏بینم که می‏خوانی

تو شاهد بر زمین و آسمانی

تو نوری، سرور آزادگانی

          ***

کنار لحظه‏ها و پنجره‏ها

و در آخرین روزنة نگاهم

با عشق خلوت کرده‏ام تا عقل را احساس کنم

          در سرزمین شوق که می‏گویند نینواست، با حسرت.

حدیث مکرری‏ست، اما مگر مهتاب و آفتاب و غروب تکراری نیستند؟

یا زمزمة نیایش و لالایی مادر و طپش قلب عشق؟

 تکرار؛ حدیث جاودانگی‏ست.

این‏جا، در این نزدیکی‏ها، پشت آهنگ سرخوشی

مشتی احساس را به هوا می‏پاشم

تا ابری از جنس اشک بسازم به لطافت آه!

گنجشک‏ها سیه‏پوشیده‏اند

و جیک‏جیک مستانه‏اشان نوای حزن می‏دهد

و آسمان

اشک چشمش را از ناودان تمامی کوچه‏ها

          مشک‏های ساقیان دشت کربلا را لبریز می‏کند

                   تا سیراب کنند حنجره‏های خسته را و سینه‏های کبود.

آن‏جا، آن دور دست‏ها، پشت کوه فریاد

تن‏ها تشنه‏اند و روح‏ها سیراب از عشق بندگی

خیمه‏ها می‏سوزند در عشق، با هیمة لاله‏های واژگون

و سرها بر نیزه‏ها اذان آزادگی می‏خوانند، با غرور

و آسمان

اشک خون را از ناودان تمامی خیمه‏ها

          رگ‏های تشنة سیه‏جامگان را پر می‏کند از شهامت

                   تا لب‏های سکوت را سراسر کند فریاد.

لحظه‏ها خورشید را ماه می‏کنند

و در آخرین پیوندهای نگاهم با عشق

انگشت اشاره‏ام درمیان نیزار‏های اشک‏آلود

شام غریبان سینة سوخته‏ات را جست‏وجو می‏کند، با حسرت.

حدیث آفرینش است سرزمین نینوا، اما مگر تمامی سرزمین‏ها نینوا نیستند؟

         و تمامی روزها عاشورا؟

عاشورا حدیث آزادگی‏ست.

          ***

تو را می‏بینم که می‏آیی ز میدان

تو را در رزم می‏بینم، چو شیران

تو تنها تکیه‏گاه عاشقانی

تو شوقی، مستی بی‏انتهایی.

همیشه سبز و آفتابی باشید.

 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()