راز

تولدی دوباره
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٦
 

 

ابتدا خواستم از تمامی دوستانی که قدم رنجه کرده، به اینجا آمدند

و تبریک گفتند زادروز این مسافر شیشه ای سپیدروی را

و سپس، به پاس قدردانی از لطف شما،

قطعة زیر را تقدیم می کنم به تک تک شما

که جادة عمرم را با محبت خویش نورانی کردید

*

بار الها!
امروز را تولدی دوباره باید!

امروز را اجازه ام ده

تا در مقابلت به زانو افتم،
قطراتی از اشک دلم را
به بارگاهت نثار کنم،
درد و راز نهانم را
با تو در میان بگذارم.

معشوق من!
امروز را اجازه ام ده

با تمام وجود به سویت آیم
با تشنگی و سرگشتگی

در کویری برهوت و خشک
اجازه ام ده

تولدی دوباره یابم
اجازه ام ده!

معبود من!
تو خورشیدی،

تو احسانی؛

کاسة اشک و نیاز در دست من!

دوست من!
نعمت و احسان از آن توست؛

سفرة خالی ز طعام از آن من!

زیبایی و فضیلت در ذات توست؛

صورتی بی رنگ بر روی من!

روزی و توفیقم از دست توست؛

دست های خالی در پشت من!

پناه و سایه ام از چتر توست؛

خجلتی بی انتها در چشم من!

معشوق من!
تو خورشیدی،

تو احسانی؛

عفو فرما، نمی بینم؛ تو بینایی؛

مرا دریاب که بیمارم
تو سبحانی،

تو رحمانی؛

کاسة اشک و نیاز در دست من!

خدایا

باران رحمت تو را چگونه می توان انکار کرد؟

یا نور مرطوب خورشید را

در رگ های باران نتوان دید؟

کدامین نور حقیقتی جز حقیقت نور تو،

فانوس چشم مرا تواند روش کند

یا تو را بر من آشکار؟

بارالها

کدامین چشم و کدامین هوش تواند

میان باران رحمت و نور حقیقت تو فاصله گذارد؟

به راستی تو کی از چشم ها و هوش ها پنهان بوده ای

که برای دیدنت به دلیل و راهنما محتاج باشی؟

معشوق من

تو با منی و در من

پس کدامین لحظه از من دور بوده ای

تا دو بالِ باران رحمت و نور حقیقت

نتوانند مرا به تو برسانند؟

باران رحمت و نور بی انتهای تو را

چگونه می توان انکار کرد؟

بار الها!
امروز را تولدی دوباره باید!

تولدی دوباره باید

 


 
comment نظرات ()