راز

مرد
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٩
 

 

جاده طولانی است و اندوه همچنان باقی

کفش اما از نفس افتاده است و سینه همچنان پردرد

برای رهایی از غربتی نمناک،

سینه ای پر درد و پاهایی خسته

باید رفت که رفتن شرط عاشقی است

ایستادگی را حرکت باید که رسم عاشقی است.

*
مرد تنها بود
در گردابی پر از ایهام
و زندانی که آن از جنس مرداب است
و چشمانش ز اشک تهی مانده است
 
آه! سینه خونین است
شادی در گودالی از پلیدی ها، گیج و مبهوت
پای عریان بر زمینی داغ و خون آلود
چشم ها گریان و اشک آلود
جاده طولانی و راهی دور
زمین آغشته از خون است
و بارانی شدید باید که باریدن
اما آسمان بی ابر
و زنجیرها بر پا، سنگین و پولادین
و گرگ ها رها در جادة خونین
 
صدا بی رنگ و کوه بی سنگ و نای بی چنگ
زمین تشنه، زمان تشنه، دهان تشنه
پلیدی ها هنوز عریان و وهم آلود
کسی اینجا نمی خندد و جاده همچنان خسته-
به سوی دوردست ها خیره می ماند
و او را می خواند که از پرده برون آید
مرد، تنها بود.

*

 

 


 
comment نظرات ()