راز

عفریت
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٢
 

 

در رگ­های زمین،

شور عشق می­دوید

با رنگی از عرق سبزه و گل

و گرمایی که از چشم ترِ خورشید می­آمد

 صدای پای درخت در گوش خاک پُر بود

پچ­پچِ سنگ­ریزه­های نهر را کوه می­شنید

 در دل پروانه، شعلة شمع روشن بود

نبض زمین را جای پای سنجاقک در آب می­شنید

طنین باران از ناودان پشت­بام ابرهای گریان می­آمد

گلخانة آسمان لبریز از قوس­قزح بود

لحظه­های زمان، هیاهوی نور را از شیار پنجرة عمر می­شنید

 سمت حیات در سرسرای فصول چراغان بود

غوغایی بود در آسمان، عروسی ناهید و کیوان بود

چشم هر ستاره سرشار از چشمک بر لب دیوار می­آمد

چمن در آغوش شبنم، نبض هستی را با گوش جان می­شنید

حیات، فرجامی خوش داشت و در هوای بی­کرانگی شناور بود

کبوتر بود و شاخة زیتون، سکانِ کشتی ناخدا آرام بود

در ایوان سجود، غمزة سحر با عطر گل یاس می­آمد

کهکشانِ راه مرغانِ وجود، عطری از برگ سبز باغ زمان می­شنید

باغ سرشار از آفتاب، حجلة پروانه در چشمة نور بود

همه جا نور بود و روشنایی، چهرة خواب بیدار بود 

در رگ­های زمین،

هنوز شور عشق می­دوید،

و در همین کشاکش رنگین بود که پاییز می­دوید

 

و ناگاه،

زمان استاد، عطسه­ای کرد

سیاهی سرکشید، خصم وعده­ای کرد

در آن غوغای صلح و بی­خیالی،

تبر در دست ابلیس ضربه­ای زد

به­یک­باره،

عکس تاریکی در آب افتاد

دیو در شاخِ مرگ دمید،

همهمه­ای در باغ افتاد

  همهمه اما هنوز باقیست

بر پیشانی باغ خط زنگاریست

سیاهی در خواب و بیداری، گل می­چیند

باغ در حسرت شاخه­ای سبز، خواب می­بیند

و این حکایت، همچنان باقیست.

 


 
comment نظرات ()