راز

سنگسار
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٧
 

 

امروز دهانم بوی شعر می‎دهد

شعر زن دردمندی که در عمق تیرة شب

شیر حیات و درس یگانگی می‎دهد.

 

امروز کلامم بوی شعر می‎دهد

شعری به عمق خزر تا خلیج فارس

که نشان از اسارت زنی دربند می‎دهد

امروز در شعر زنی جاری می‎شوم

که نامش را نمی‎دانم، شهرش را نمی‎شناسم، اما با او یگانه‎ام.

 

شرم دارم از دستی که سنگی پرتاب کند

بر پیکر زنی به جرم فقر و عشق

تا شعری زخمی شود

و سنگی گنگ در خون غرق شود

و عرق شرم بر پیشانی من و خاک بنشیند.

 

نامش را نمی‎دانم، شهرش را نمی‎شناسم، اما با او یگانه‎ام

و بر دست‎های آلوده بر سفاهت می‎شورم

دست‎هایی که سنگ‎ها را بر پیکر زنی خونین می‎کنند.

چشم خیس سنگ را می‎بینم

و لحظه‎های جاری‎شدن اشکش را

هنگام فرود بر پیکر زنی در خون خفته می‎بینم.

 

امروز شعرم بوی پیکر زنی را می‎دهد

که سنگی گنگ بر سرش هوار شده است

شعرم بوی خاکی را می‎دهد که پیکری نحیف در آن فرو رفته است

بوی بی‎کسی را می‎دهد که به‎نام فقر و عشق، مچاله شده است.

 

قصه، قصة درماندگی است و جهل در دین

و قصة شرمی است که بر پیشانی عشق نشسته است

بشکند دستی که بر یگانگی جفا کرده است

و پیکر شعر زن را شکسته است

و پیشانی شعرم را به سیاهی نشانده است

و خط زشتی کشیده است بر صحیفة بلورین زن.

 

امروز شعرم بوی یگانگی می‎دهد

به‎سان یگانگی خاک با سنگ

به‎سان یگانگی شعر با اشک

به‎سان یگانگی زن با شمع

که می‎سوزد و آب می‎شود به‎نام دین و به جرم فقر و عشق.

 

نامش را نمی‎دانم، شهرش را نمی‎شناسم، اما با او یگانه‎ام

و هم‎چنان جاری می‎شوم با خون زن در پیشانی شرمسار خاک.

 


 
comment نظرات ()