راز

زینب
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۱
 

 

همسفر گل بود و بی­تابِ سفر در حاشیة پیام

ضربه های خاک داغ را با قدم های محکمش آرام می کرد

و بر خط سرخ افق، نور می پاشید

نبض حیات را در گلو می انداخت،

گاه در رگ پیام خون خیمه می زد

و از آن جا،

قصر ظلمت را نورباران می کرد.

 

او زن بود و بی تابِ همدم و یاقوت خام

پرده که بالا می رفت،

انگشت عشق بر انگشت دلش اشاره می کرد

و اسرار عشق و مستی بر درونش می پاشید

قوس و قزح بر ابرو می انداخت،

گاه بر عرش ملکوت طعنه می زد

و از آن جا،

طرح وجودش را در چشم آبی یار نگاه می کرد

 

مخزن خون خدا بود و بی تابِ همسفری با اهل کلام

ضربه های تپش آب را در حنجرة بریده، تشنه می کرد

و لاله های خونین بر دشت حوریان می پاشید

حسی از سیرابی کلام بر بوم تشنة دنیا می انداخت،

گاه تصویری از رنج بر ستون کلام نشانه می زد

و از آن جا،

در هوای جان گرفتة برادر بیتوته می کرد

 


 
comment نظرات ()