راز

حديث زندگی
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢٩
 

پیام شمارة 284

 

یک بغل انتظار

فردا

روی شاخة اقاقیای سردر خانه‏ام، منتظر است

سارهای درخت خرمالو، باز

حنجرة خونین دارند

یک بغل فریاد

          ****

سحر پائیزی‏ست

خورشید در آغوش سپید ماه

میان ابرهای خیس، خواب مانده

بستر ماه پرستاره؛ حجله‏اش پرنور است

آسمان نیلگون است.

 

کوچه‏ها منتظرند

همه‏جا عطر زمین، بوی خاک و باران

کوچه‏ها پر شده از عطر گل یخ

و هنوز

عشق با نسیم سحر می‏زند تختة نرد.

 

رفتگر آواز می‏خواند با موسیقی خاک

و دلش پرشده از موهبتِ رقص زمان

می‏کشد جارو بر روی زمین، عشوة خاک هم دیدنی است!

جاروش سمفونی دل می‏زند، برگ‏ها رقص شقایق می‏کنند

آسمان چشمک باران می‏زند، آب از ناودان دل پر می‏کشد.

 

آب از جوی دل خانة دوست می‏گذرد

و کرم‏های باران نیز

می‏گیرند وضوی عشق درآن

و بر سجادة برگ‏های چنار، به نماز ایستادند

عشق را معنی می‏کنند.

 

و کلاغ‏ها خوابند

در خواب پنهان‏کردن بذر خیال

چه شکوهی، چه خیال!

باید بروم از تار خیال

از گذر خواب و خیال.

 

عشق را کفش و کلاه می‏سازم

عطر امید بر پیرهنم می‏پاچم

کیف دانش بر تنم سنگین است

و دلم غرق شقایق

و سرم گرم عرق پندار است.

 

نفسم موسیقی رفتن می‏خواند باز

نفسم بوی تن پاک شقایق می‏دهد

همدمم رفتگر است که هنوز می‏خواند

می‏زداید زشتی، از تن خاک زمین

نفسم سردی خاک را می‏فهمد.

 

زندگی باید کرد

همه‏جا باید رفت، همه‏کس باید دید

چشم را باید شست، گوش را باید شنید

حرف را باید زد، درد را باید گفت

راه را باید رفت، جاده را باید دید.

 

سینة جادة عشق، پر از مهتابی‏ست

و مسیر شیری، باز است

سینه‏ام آرام است، شاهدم مهتاب است

که مرا می‏پاید و قدم‏هایم را

که کرم جدامانده از باران دیشب را، له نکنم.

          *

صبح هم نزدیک است

روشنی آمده است، چشم سر می‏بیند

رفتگر پیدا نیست

کوچه‏ها پرشده از ادکلنی تند و غلیظ

بوی خاک پیدا نیست.

 

کرم‏های باران، آه!

همگی له شده‏اند

کلاغ‏ها بیدارند، شاعر شده‏اند

هرکدام بر منقار، کرمی له‏شده را

به گم‏نامی غمناک عدم می‏سپرند.

 

سینة جاده پر از ماشین است

راه‏ها بسته، سینه‏ها پر دردند

قفل بر مرز عبور آویزان

پاها سرگردان، چشم‏ها منتظرند

قصة هر روزست.

          ****

یک بغل باد نسیم

امروز

روی شاخه‏های به‏گل نشستة دلم، منتظر است

بلبلان آمده‏اند

حنجره‏ها گلگون‏اند.

یک بغل آزادی.

 

همیشه سبز و آفتابی باشید!

 


 
comment نظرات ()