راز

بغض نینوا
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢۱
 

 

زنجیر بر گردن با گل قصه­ای دارم

مشت بر آسمان نکوبیم که دردش را

در آبی عمیق نهان کرده است

و اشکش را در تودة ابرهای سیاه

اشکی که نشسته است بر قلب آبی آسمان

یا سرخی قلب شکسته­ای را

در کوک خوابیدة ساعت زمان نهان کرده است

 

خاک بر سر با گل فسانه­ای دارم

برگ سبز را که زرد می­شود، به کشتن خویش هشیار می­شود

و دست­های خونین سلاخ را

بر گردن پدر نمی­بیند که در غلاف نهان کرده است

و عطش بغض نینوا که با دریای خون آسمان هم سیراب نمی­شود

و خیمه­های سوختة جدامانده از سرهای تعقل

که بالای نیزه­های تشنه در کویر جهالت نهان کرده است

 

کارد بر استخوان با گل عشوه­ای دارم

چرا هرگز نمی­بیند درد راه را

که جادة رهایی را در پستوی ابر مه­آلود نهان کرده است

و در زورق شکسته­ای

راه می­برد مشتی از استخوان­های ترک خورده را

یا پاهای تاول­بسته را

که کفش­های کهنة تاریخ، زخمش را نهان کرده است

 

 

بغض در گلو با گل ترانه­ای دارم

سماع درویش و سوز دل را

برای تولدی دوباره، مدعی خرقه­پوش نهان کرده است

و نسیم رهایی بر گونة سبز طفل نارس فردا

در طشتی از خون، تصویری از امید می­پاشد

یا تابش چشمان پر از تردیدش را

سایبان آرامش آیینة فردا، دردش را نهان کرده است.

 

 

 


 
comment نظرات ()