راز

ای آشنا
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٩
 

 

ای آشنا، دستم بگیر،

پلک بر زمین افتاده است

ای دلربا، ای مه­لقا،

سر بر زمین افتاده است

 

دلداده­ام،

در شبنم چشم سیاهت مانده­ام

ای نازنین حالم ببین،

یار بر زمین افتاده است

 

ویرانه­ام،

در حیرت از افسون تو وامانده­ام

ای دل­گشا چشمم تهی است،

اشک بر زمین افتاده است

 

آواره­ام،

در حسرتِ آغوش تو جامانده­ام

ای مه­جبین راهم ببر،

طفل بر زمین افتاده است

 

گمگشته­ام،

در خواب شب از کاروان پس­مانده­ام

ای ساربان آهسته رو،

اسب بر زمین افتاده است

 

افتاده­ام،

در سردی چاه زمانه مانده­ام

ای سرو ناز رحمی بکن،

برگ بر زمین افتاده است 

 

سرگشته­ام،

در نیمه راه بازمانده­ام

ای ساقیا آبم بده،

مَشک بر زمین افتاده است

 

ای آشنا دستم بگیر

دل بر زمین افتاده است

ای دلربا، ای مه­لقا،

شعر بر زمین افتاده است.

 

 


 
comment نظرات ()