راز

حسرت
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٧
 

 

صخرة وجودم را در آغوشت رها کردم

بی­پناه، بی­مکان، بی­نوا

بی­نگاه، بی­نشان، بی­صدا

آغوش پرازدحامت را نگاه کردم

ای گل زیبا، نرگس دلربا، یار بی­انتها

ای حیات لبریز، خرقة پرهیز، روز رستاخیز

لبریز از عطش نگاه پیکرت، گناه کردم

تا انتهای روز آفتابی، تا عمق شب مهتابی، تا مستی و هوشیاری

تا بکارت شبنم، تا شکوه همدم، تا ریشة آدم

در حسرت آغوش گرمت، ترا صدا کردم

میان خواب و بیداری، میان آتش و جنت

میان آغاز و پایانی، میان گهواره و تربت

تصویر ترا از هستی گمشده­ام جدا کردم

دشت ایثار، بیکران نور، جرقة لبخند

آیة والفجر، برگ سپهر، رؤیای بلند

در حسرت تماشای تو خود را فدا کردم

صخرة وجودم را به پای تو فنا کردم

 

 


 
comment نظرات ()