راز

به یاد دوست
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٦
 

 

وقتی دیدم که عزیز دلم "مصطفی تاجزاده" با لبخند راهی اوین می شود، به او و دوستی دیرینه اش افتخار کردم. این قطعه را که سالیان دور سروده بودم، به وی و تمامی همرزمانش تقدیم می کنم. الهم فک کل اسیر

1

آنک ایستاه ‏ام "تا" با گل شقایق در دل،

قامت بلند یار را سبز در سبزینه زنم

آنک ایستاده ‏ام "بر" پیشانی ماه،

تا بر چشم وسوسه ‏گر خورشید بوسه زنم

آنک ایستاده ‏ام "پا" در رکاب امید،‌

فردا را زشوق دویدن و پرواز، فریاد زنم

2

آنک ایستاده ‏ام تا شهرة آفاق شوم بر صلیب شکستة عمر

آنک ایستاده ‏ام بر معصومیت مسیح ز جور یهودا،‌ نرد عشق زنم

آنک ایستاده ‏ام پا بر برگ سپهر،‌ دل در میان صدف،‌ عقل بر فسانه زنم

3

آنک ایستاده ‏ام تا تیغ زنم بر پردة‌ سیاهی شب،‌ صبح را بیرون کشم

آنک ایستاده ‏ام بر چهرة‌ وجود؛ در سرزمین وحشت،‌ شب را به‏پایان برم

آنک ایستاده ‏ام پا زیر خروارهای زمان،‌ خسته از تهی،‌ فکر عاشقانه زنم

4

آنک ایستاده ‏ام تا دوستی را چاره کنم در سرزمین سبز

آنک ایستاده ‏ام بر ناموس آشتی، در صحنة نبرد

آنک ایستاده ‏ام پا در سرای محبت، در آغوش سحر،‌ سر بر زمانه زنم

5

آنک ایستاده ‏ام تا ترس خشک شود در سفالینة چشم

آنک ایستاده ‏ام بر رؤیای غریب یک مرد

آنک ایستاده ‏ام پا بر شکافت ظلمت یک حرف،‌ شعر عارفانه زنم

6

آنک ایستاده ‏ام تا نور، صفحة دل را بشکافد

آنک ایستاده ‏ام بر رگباری از باران اندیشه در مشت

آنک ایستاده ‏ام پا بر ستیغ دانایی و اشراق،‌ عقل را تازیانه زنم

7

آنک ایستاده ‏ام تا بیابم و ببینم و بسوزم

آنک ایستاده ‏ام بربلندای صخرة‌ وجود؛ برچشم‏خورشید و سجادة سجود

آنک ایستاده ‏ام پا در هوای فراموشی و رفتن،‌ شوق را بهانه زنم

٭

آنک ایستاده‏ ام با قامتی به بلندی هفت شهر عشق،

"تا بر پا" کنم شهر اساطیر عشق و امید را.

آنک ایستاده ‏ام با قامتی به بلندی هفت اقلیم،

"تا بر پا" کنم دشت سجادة سجود را.

آنک ایستاده ‏ام با قامتی به بلندی هفت پیکر یار،‌

"تا بر پا" کنم خیمة‌ فردا را.

 

 


 
comment نظرات ()