راز

قفس اوهام
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٧
 

 

حیاط خانه غبارآلوده است

مرغ باغچة دل،

نغمه بر لب ندارد

آسمان چشم تاریک است

پنجرة سخن بسته است-

روزنه‎ای بر رود ژرفای فکر ندارد

می‎سوزم از تشنگی جرعه‎ای رهایی-

که در کوزة شکسته کنج پستو نهان است

می‎سوزم در مشتی خاک که-

کوزه‎ام در نشیب دشت مه‎آلود

آبی دربر ندارد

می‎سوزم در عطش

می‎پوسم در خاک

جادة رؤیا در گیجی بوی آهن و باروت است

می‎سوزم از لحظه‎های بی‎آغاز-

که در بیهودگی رقص کابوس

رنگی از زندگی ندارد

می­سوزم در شکوه تماشایی خیالی

در شوره­زار خوابی نارس

بال دلم در هوس پرواز است

می­سوزم در قفس اوهام

در چنبرة خیالی بی­تاب-

که حوصلة خانه­ام تاب ماندن ندارد

می­سوزم در خیالی واهی

در رؤیایی موهوم

سپیدی چهره در انتظار فردایی آزاد است

حیاط خانه اما

هنوز غبارآلوده است.

 

 


 
comment نظرات ()