راز

حدیث نفس
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٥
 

پیام شمارة 266

 

امروز می‏خواهم تنها با تو سخن بگویم

تویی که سینه‏ات پر از حرف است

و می‏گویی احساسی فرح‏بخش است!

می‏بینم که زیر سقف آئینه‏ای احساست

چمباده زده‏ای و سرود عشق می‏خوانی.

چه آوای حزن‏انگیزی است!

راستی تقلید صدای کودکان یتیم گرسنه می‏کنی

یا می‏خواهی ضجة پرندة نیمه‏سوختة خرابه‏های دلت را

در حلقومت نقاشی کنی؟

می‏گویی، پنجرة احساست شکسته است

اما سری به خانه‏های یتیمان شهرت زده‏ای

و پنجره‏های غبارآلود دل‏هایشان را دیده‏ای؟

چقدر از خود می‏گویی

تو که مرکز عالم نیستی

اگر خلیفة خدا هم باشی

برای عشق چه کرده‏ای؟

می‏گویی

دیدگانت کم سو شده‏اند

و تنها بازماندة غرورت همین قلم فرسوده است

که با او نجوا می‏کنی!

حتماً منتظری حرف‏هایت

          بر دل‏های خسته، رنگین‏کمان بیاندازد

          یا دکان سیاست را کساد

          و بازار قاتلان را تعطیل کند!

چه اندیشة خودپسندانه‏ای داری.

چشم دلت را باز کن

و پشت دیوارهای دلت را ببین

آن‏جا که همه منتظر تکه آرامشی هستند

تا شاید شبی را یکی دو ساعت پلک بزنند!

آنجا خون و آتش، به رهروان هدیه می‏دهند

و امید، تنها باقیماندة سفره‏اشان.

آن‏جا خبری از مرگ نیست

و هرچه هست، تمامی زندگی است

در میان خون و آتش.

و تو با زندگی، شطرنج بازی می‏کنی

و شاه احساس ماه‏رویان را کیش می‏دهی!

و آن‏قدر در فکر به‏دست آوردن وزیری

که از صف محشر هم بازمانده‏ای!

نمی‏دانم چرا فکر می‏کنی در میان ازدحام کویر زندگیت

تنها نشسته‏ای و با خون رگهایت

قلم شکسته‏ات را آبیاری می‏کنی!

آیا سری به کوچه باغ‏های دل کودکان فلسطینی زده‏ای

تا تمامیت عشق و حرکت را

در چرخش گلولة سنگ‏هایشان ببینی

که تندتر از چرخش عالم است؟

آن‏ها هم انسان‏اند

هرچند سوژه‏هایی پرآوازه برای قلم تو

که پشت میز آرام و راحتت بنشینی

و برایشان شعر بگویی!

راستی دنیای خوبی نیست

و گویی تمامی حرف‏های قشنگ برای آزادی

تنها شعراند.

آیا می‏خواهی روزی را فریاد بزنی

که دیگر شاعر نباشی؟

سنگی از زمین بردار

و به حرف‏هایت پرتاب کن.

بند کفش‏هایت را محکم ببند

و در باغچة امید کودکان یتیم

رقصی عارفانه کن.

و در نزدیک‏ترین میدان شهرت

آن‏چنان بچرخ و بچرخ و بچرخ و بچرخ و بچرخ و بچرخ و بچرخ

          که چرخش عالم از تو عقب بیافتد.

هستی، بدون رقص با عشق

مات‏شدن تدریجی در صفحة شطرنج است

بیهودگی.

راستی، دنیا جای خوبی نیست

برای رقصیدن با عشق.

سفر باید کرد.

 

همیشه سبز و آفتابی باشید.

 


 
comment نظرات ()