راز

چشم دل
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٠
 

پیام شمارة ۲۶۴

 

یاران همراه!

 

به‏طور معمول، هرچه را با "چشم صورت" می‏بینیم، باور می‏کنیم، اما بسیاری از ما، قادر به "دیدن" حقیقتی که پشت واقعیت‏های دیده شده نهان‏ است، نیستیم. حقیقتی که اگر می‏توانستیم ببینیم، شاید نحوة نگرشمان نسبت به اطرافیان و جهان پیرامونی، به‏کلی تغییر می‏کرد. اگر آن‏چه را می‏بینیم، به‏پسندیم، راضی و خوشحال می‏شویم ولی اگر مطابق میلمان نباشد، خسته و نالان و محزون می‏شویم. بسیاری از بیماری‏های جسمی و روحی هم ناشی از دیدن واقعیت‏هائی است که با چشم سر مشاهده می‏کنیم. آیا هیچ‏گاه از خود سؤال کرده‏ایم چرا صفات رذیله‏ای چون حسرت، حسادت، دشمنی، بخل، ظن، نفرت، بدگمانی، خودپسندی و.... به سراغمان می‏آیند و با وجودی‏که می‏خواهیم از آن‏ها خلاصی یابیم، اما نمی‏توانیم و ممکن است ادامة حضور چنین صفاتی در درونمان، سبب افسردگی و سایر بیماری‏های روحی و روانی شود؟ چرا کمتر می‏توانیم زیبایی‏های پیرامون خود را حس کنیم و بیشتر، بدی‏ها را می‏بینیم؟ چرا از بودن کنار دیگران لذت کمتری می‏بریم و فاصله‏گرفتن را بر نزدیکی ترجیح می‏دهیم و سعی نمی‏کنیم از دنیای منحصر به‏فرد دیگران، حظٌِ وافی ببریم؟ چرا به‏طور معمول، عیب دیگران را می‏کاویم و حُسن و خوبی‏هایشان را نمی‏بینیم و به‏قول بانو پروین اعتصامی:

"از عیب خویش بی‏خبری             زین ره از خلق عیب می‏جویی؟"

چرا ناملایمات و مشکلات برایمان چون کوهی، سنگین جلوه می‏کنند و درصورت مواجه‏شدن با کمترین سختی، اصطلاحاً از کوره درمی‏رویم و عصبانی می‏شویم؟ چرا وقتی عزیزی را ازدست می‏دهیم، محزون و گریان می‏شویم و برای بعضی‏ها، زندگی طاقت‏فرسا یا بی‏معنی می‏شود؟ چرا نمی‏توانیم با خلوص به دیگران یاری رسانیم و به همه عشق بورزیم؟ و ده‏ها چرای دیگر. جواب را به‏طور یقین با "چشم صورت" نمی‏توانیم پیدا کنیم و اصلاً چشم صورت برای درک حقیقت و باطن اشیاء آفریده نشده است. مشکلات از آن‏جا شروع می‏شوند که "چشم دل" خاموش، کم‏سو یا بیمار است و به تعبیر قران: "گاهی چشم صورت كور نمی‏شود، ولی دل‏هايی كه در سينه‏هاست، كور می‏شوند." و اگر چشم دل کور شود، تمامی مشکلات یکی پس از دیگری نمایان می‏شوند و چون، چشم سر قادر به دیدن چشم دل نیست، از آن غافل می‏ماند و انسان در کویر تاریکی، سرگردان می‏شود. اگر چشم دل فاسد شود، تمامی اعمال انسانی فاسد و تباه می‏شود و اگر چشم دل شفا یابد، انسان قادر به دیدن نادیدنی‏ها می‏شود، حتی اگر چشم سر را از دست بدهد. به‏همین دلیل است که مولای متقیان اشاره می‏کند: نداشتن چشم سر آسان‏تر و قابل تحمل‏تر از نداشتن چشم دل است.

اما چشم دل را چگونه می‏توان دریافت و از آن بهره جست؟ بسیاری از انسان‏ها، خواسته یا ناخواسته، خود را مرکز عالم می‏پندارند و به‏جز میل و نیاز خویش، به کسی نمی‏اندیشند یا حتی اگر در فکر غیر هم باشند، آن‏را درجهت منافع شخصی حال یا آیندة خود، جستجو می‏کنند و حتی خدا و مقدسات را نیز تنها برای منافع خود می‏خواهند. این‏ها همان کسانی هستند که تنها با چشم سر می‏بینند و اکثرآً چشم دلشان بسته یا بیمار است. برای بازکردن و شفای چشم دل، باید خود را در عالم غرق کرد، تا روح آزاد شده و بخشی از عالم هستی شود. اگر هر فکر و عمل برای غیرخود و نیت؛ خواستن بهترین‏ها برای دیگران باشد؛ تا بلکه دیگران شاد و از غصه و سختی رها شوند، آن‏گاه همة عالم را بهشتی برین خواهیم یافت که خود با آرامش خیال، در آن زندگی می‏کنیم و با تمامی آگاهی از قول هاتف اصفهانی می‏شنویم که:

"چشم دل باز كن كه جان بينی             آن‏چه ناديدنی است، آن بينی

 گر به اقليم عشق، روى آرى               همة آفاق، گلستان بينى."

به‏تعبیر استاد شیخ رجبعلی خیاط: "تا انسان توجهش به غير خداست، نسبت به حقايق هستی نامحرم است و از باطن خلقت آگاه نيست. اگر كسی برای خدا كار كند، چشم دلش باز می‏‌شود." رهاکردن خود و به معبود وصل‏شدن، نهایت بندگی است و کسی‏که در طریق بندگی قدم گذارد، چشم دلش باز می‏شود، قادر به "دیدن" می‏شود، عاشق می‏شود، در معبود ذوب می‏شود و به تعبیر حضرت مولانا: 

"چشم باز و گوش باز اين عمی        در شگفت از چشم‏بندی خدا"

اگر چشم سر را با عطر اتصال به معبود و آب توبة رهاشدن از خود، شستشو دهیم، آن‏گاه چشم دلمان باز می‏شود و تمامی هجران‏ها و ناملایمات روزگار، به اندازة پرکاهی سنگینی نخواهند داشت، چراکه درخواهیم یافت، ورای هر سختی و حزنی، حقیقتی متعالی نهفته است که ما از درکش عاجز بودیم. شاید پنداشته شود، رهاکردن خود، کاری بس مشکل است و از عهدة هرکسی برنمی‏آید، اما با تمرین، ممارست و خواستن، کاملاً عملی و امکان‏پذیر است. باید رها شد، تا وصل شد. کسی‏که دربند روزگار و خویشتن گرفتار آمده است، هرگز توان دیدن ندارد و رستاخیز روحش را که همانا بازشدن چشم دل است، وجدان نخواهد کرد. کسی که رها نشود، همیشه دربند "بازی‏های روزگار" گرفتار می‏ماند که برایش هر روز طرح و نقشه‏ای جدید می‏کشد و او را تا آخر عمر به خود مشغول می‏دارد. آری، تمامی خوشی‏ها و ناخوشی‏ها، از ترفندهای هر روزة روزگارست که چشم سر را مغرور یا محزون می‏کند تا دائم انسان را سرگرم نگه دارد که چشم دلش باز نشود و از حقیقت هستی برای همیشه دور بماند. شوخی‏های دنیا را جدی بپندارد و دلخوش به آن‏ها شود. عمری سپری کند و حاصلش نامعلوم باشد. اما چشم دل که باز شد، تمامی حجاب‏ها به‏یکباره زایل می‏شوند و سِرٌ آمدن به دنیا را هویدا می‏سازد که همانا بندگی محض است و رها شدن از خویشتن، که شیرینی و لذتی تمام ناشدنی در آنست.    

 

همیشه سبز و آفتابی باشید.


 
comment نظرات ()