راز

فراق یار و درد هجران
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٠
 

 

در این شرایط پرتنش و پراضطراب، تنها یاد دوست است که دل را آرام کرده، اندوه از قلب می‏زداید. مطلب زیر را از کتابم تحت عنوان: "راز موفقیت همراه با آرامش: فقر و عشق یار" انتخاب کردم تا آرمش را بر دل‏های کسانی‏که دوستشان دارم، هدیه کنم:

*                                                                

دل در لحظاتی غبار غربت می‏گیرد، بی‏قرار شده، سر را به‏سوی خود می‏کشاند تا آرام گیرد.

دل که آرام نباشد،‌ موفقیت را چه سود؛‌ موفقیت اگر در پرتو آرامش دل حاصل نشود، سرابی در کویر است. نباید دل را به‏حال خود رها کرد که مصیبت‏ها به‏دنبال می‏آورد و اگر با امید رسیدن به کوی یار و نسیم ولایت اهل بیت نوازش داده نشود، از آرامش واقعی لبریز نمی‏شود.

سرگردانی سر از بی‏قراری دل است که به‏دنبال خم ابروی یار به هر کوی و برزن می‏رود و می‏دود و می‏جوید و اگر نشانی درست نداشته باشد، تا ابد سرگردان و حیران در وادی نفس باقی خواهد ماند.

"در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد

حالتی رفت که محراب به فریاد آمد."- حافظ

سر در جستجوی منطق است و به دنبال کسب موفقیت؛

دل، احساس و عشق را فریاد می‏زند؛ اما هیچ‏کدام فراق یار نمی‏خواهند و هجران را برنمی‏تابند.

فراق یار و درد هجران را با چه زبان و کلامی می‏توان گفت که گفتنی نیست؛

و حتی قوی‏ترین واژه‏ها و عبارت‏‏های ادبی، توان بیان ندارند؛

و تنها دل باید آن‏را بفهمد و با ممارست و توسل به معصوم، نشانی پیدا کند؛

و اگر راه غیر رود و آدرس اشتباه پیدا کرده، دنیا را به‏جای کوی یار بگیرد و در احوال آن غرق شود، پریشان احوال، روزگار سپری کند.

دل که پریشان شود، موفقیت و آرامش پریشان احوال خواهند شد.

"شنیده‏ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت

فراق یار نه آن می‏کند که بتوان گفت

نشان یار سفر کرده از که پرسم باز

که هرچه گفت برید صبا پریشان گفت."‏- حافظ

*

شفای درد روزگار،‌ رسیدن به آرامش و کسب موفقیت پایدار چیست؟

بوی وصال یار است که در هوای دل باید جست؛

و آواز بلبل مست است که با گوش جان باید شنید.

اگر غبار دنیا بر دل باشد، از تن برون باید کرد؛

و اگر حجاب غرور بر گوش جان افتد، از جان برون باید کرد؛

تا دنیا و غرور نفس، دیوار بلندی بر سر راه پرواز روح نباشد برای رسیدن به کوی یار؛

که وقت تنگ است و زمان به‏تندی باد می‏گذرد،

پس امروز را باید مغتنم شمرده، خود را از درد هجران و غیبت خلاصی داد،

که یار حاضر و منتظر است؛

که ما از حجاب غفلت برون آییم.

*

امروز

در هوای شرجی دل عاشق قدم بردار

تا غرورت خیس شود

و چشم‏هایت را به‏سوی آسمان دل منتظر پرتاب کن

تا نگاهت بیاموزد پرواز را

شاید امروز

روز دیگری باشد،‌ شقایق را

در دشت بیکران آرزو

تا دیرتر پرپر شود

و پروانه را

در آرزوی لبخند شمع

تا دیگر اشکش نبیند

و شکوفه‏های بهاری را

بر تن درختان مست از رگبار

تا نگاهش بیاموزد پرواز را

شاید امروز

روز دیگری باشد،‌ درد را

در رؤیای قامت زمان

تا آرام گیرد

و مردان خسته را

در اندیشة رهایی از آوار زندگی

تا کمر راست کنند

و زنان نالان را

در آرزوی شبی بی درد

تا روحشان بیاموزد پرواز را

شاید امروز

هوای دل با نفس یار گرم شود

و چشم‏ها، مژه‏های بلند ستاره‏ها را ببینند

و دل بر بال نور

به کوی یار پرواز کند

تا عاقبت بیاموزد پرواز را

شاید امروز

روز دیگری باشد

روز خلاصی از درد

روز گذر از هجران

روز دیدن یار

روز آموختن پرواز

شاید امروز

روز دیگری باشد.

٭

نیافتن خانه دوست برای سوخته دلان  همان‏قدر بهت‏انگیز   و خنده‏آور است که یافتنش برای کسانی که تمامی عمر کاری جز سوخته‏دلی دیگران اندیشه‏ای در سر نداشته‏اند. هیچ واژه و عبارت احساسی و شورانگیز و حماسی نمی‏تواند نشانی از خانه دوست بدهد؛

که دل ِ سوخته می‏خواهد و مستی سر؛

که اگر این دو نباشند ،تمامی تمنیات دنیا که در علم و فلسفه و هنر  و موسیقی  و عرفان و دین و مذهب و ایسم و ایدئولوژی و..... جمع شده‏اند  و عده کثیری را برای همه عمر به خود مشغول و گرفتار می‏کنند، هرگز نخواهند توانست اثری و حتی نشانه‏ای کم سو و باریک و اندک از دوست ارایه داده و بر پویندگان هم سرانجام معلوم نخواهد شد: که چرا آمده‏اند و قرار است به کجا بروند؟

سوخته‏دلی و دل‏آزردگی است که رندی می‏آورد؛

و رند است که به اشاره‏ای نشان از دوست می‏یابد؛

وگرنه، مسیر علم و فلسفه و عرفان و هنر و..... سنگلاخ است

و معلوم نیست عاقبت به کجا ختم شود.

عمری بر سندان علم و کتاب و سیاست و درس و مکتب می‏کوبی؛ عاقبت اما بدنامی و بی‏نامی نصیبت می‏شود و پس از چندی نه نامی از تو باقی می‏ماند و نه خاطره‏ای که دلی را شاد کند و روح آزرده‏ای را تیمار.

تازه اگر هم اثری در قالب کتاب و مقاله‏ای از خود برجای گذاری، برای عافیت دنیاست که البته لازم است اما کجا می‏توانند نشئه‏ای هرچند مختصر از لذت یار را در کام تشنه بریزند؟

آیا موفقیت این است؟

بیماری آن‏جاست که کثیری، یافتن نشانی از دوست را بیهوده دانسته و تکیه بر علم و تخصص را مجاز و سخن از خانه یار را عبث و اتلاف وقت و عمر می‏دانند و بر نگارنده یا گوینده چنین کلماتی خرده می‏گیرند که چرا تنها بر تخصص و علم دنیا اکتفا نمی‏کند تا او را هم‏پیاله خود کرده از می و مستی یار محروم سازند.

در این راه پر فراز و نشیب و سنگلاخ که نه‏تنها برای رسیدن به یار از صدمیدان عبور باید کرد و ممارست‏های فراوان کشید؛‌

بلکه باید خود را همیشه و همه‏جا در یار دید نه یار را در خود که شرط عاشقی و دلبری و فنا در معشوق   به امید بقا این‏گونه نباشد.

با این‏همه اما رندانی پیدا می‏شوند که به اشاره‏ای و آنی در منزل یار سکنی می‏گزینند و گویی از تمامی راه‏های پر پیچ و خم به "لحظه‏ای" گذر کرده‏اند.

چه خوش "احمد جام" به رندی می‏سراید:

" غره مشو که مرکب مردان مرد را

در سنگلاخ بادیه پیها بریده‌اند

نومید هم مباش که رندان جرعه‌نوش

ناگه به یک ترانه به منزل رسیده‌اند"

رند جرعه‏نوشی که با لبی بر پیاله یار،

مست و خمار شده

و در منزل یار سکنی می‏گزیند،

دیگر کجا خواهد توانست در خانه دنیا آسوده گیرد

و دل بر وسوسه‏های دلفریبش خوش کند؟

باید سوخت؛

تا رها شد و به یار رسید،

که موفقیت و آرامش پایدار همان جاست.

به‏راستی، مستی ِ سوختن هم لذتی دارد؛

و اگر با رسیدن به منزل یار همراه باشد،

چه شوری خواهد داشت

و غوغایی برپا خواهد کرد؟

میل دیدن یار در دل عاشقان آن‏چنان شعله می‏کشد که همه چیز و کس را برای او می‏خواهند، حتی دنیا و زیبایی‏هایش را.

در این شوق و شعف برای منزل گرفتن در سرای یار

اما دنیا رقیبی است که اگر رام نشود،‌

 آدمی را رام خود کرده،‌ می‏خواهد جای سرای یار را پرکرده،‌ عطش سفر به کوی یار را با سر‏خوشی زودگذر در منزل دنیا عوض کند.

حدیث تکراری از مبارزة‌ عاشق با نفس سرکشی که می‏خواهد او را در میکدة دنیا مدهوش کرده تا مستی می یار از سرش برود.

 

 


 
comment نظرات ()