راز

آواز مرغ سحر
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٥
 

 

عاشقی که با یار نشسته باشد،

به تاریکی نمی‏اندیشد.

دل را باید از تاریکی‏ها پاک کرد و روشنی و نور در آن کاشت.

دل خانة‌ زیبائی‏هاست و نباید جواز ورود زشتی و ناپاکی به آن، داده شود.

دل باغچة‌ گل و چمن،‌ صحنة‌ هنرنمایی بلبلان و پرنده‏های الوان و محل بازی و شور و جوشش پروانه‏هاست که اگر تاریک شود،‌ گل‏ها پژمرده،‌ چمن‏ها زرد و بی‏روح شده، مرغان و پروانه‏ها می‏میرند.

احساس تنهایی و افسردگی دل،‌ از تاریکی آنست، چراکه اگر غیر از زیبایی و پاکی به دل راه یابد، تاریک می‏شود و مرغان چمن، میل چمن نمی‏کنند، همدم گل نمی‏شوند، یاد سمن نمی‏کنند.

"سرو چمان من چرا میل چمن نمی‏کند

همدم گل نمی‏شود، یاد سمن نمی‏کند"- حافظ

برای رهایی و خلاصی از تاریکی؛‌ باید نور بر دل افکنده شده، دوباره روشن شود تا مطرب عشق به ساز و نوا بپردازد و بساط شور و نشاط و فرح‏بخشی آن‏را فراهم کند.

"مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد

نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد

عالم از نالة عشاق مبادا خالی

که خوش آهنگ و فرح‏بخش هوائی دارد"- حافظ

عاشقی که با یار نشسته باشد،

غم در دلش می‏خندد.

کمتر انسانی است که غم در دلش جای نگرفته، ایامی را به آن مشغول نشده باشد. غم‏ها که اکثراً از جنس دنیا هستند، نیاز به ظواهر دنیا را جلوه‏گرند،‌ نیازهای بی‏پایانی که دائم زیاد شده، بر غم‏ها می‏افزایند. اما اگر "غم عشق" به‏جای "غم دنیا" در دل بنشیند،‌ دل مصفا شده،‌ از ظواهر دنیا پاک می‏شود.

غم دنیا،‌ دل را مبهوت و آوارة مظاهر دنیا می‏کند. انسان‏هایی که غم دنیا بر سینه دارند، خود را غنی و در سراب هوشیاری می‏بینند که قادر به انجام هر فعلی هستند؛ اما زهی خیال باطل که آن‏ها در دور باطلی سرگردانند.

درمقابل اما، "غم عشق"، دل را  مست و شیدای یار کرده، به بی‏نیازی و خودآگاهی و هوشیاری واقعی می‏رساند.

کسی‏که غم عشق در سینه داشته باشد، برای انجام هر کار، به خالق هستی‏بخش توکل کرده، چراکه تنها خدا را قادر مطلق می‏داند و می‏داند که اگر موفقیت و آرامشی هم یافت شود، تنها در کنف حمایت و لطف یار به دست خواهد آمد.

در پرتو "غم عشق"، غم دنیا در دل می‏خندد و می‏لرزد و می‏میرد و طریقة‌ معرفت و بندگی دل برای کسب رضایت یار، مهیا شده و معشوق از پردة "راز" برون آمده و جملگی "ناز" می‏شود.‌    

"دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد"- حافظ

عاشقی که با یار نشسته باشد،

مرغ قفسش بی‏تاب است.

"جسم خاکی" را قفسی ساخته‏اند تا مرغ باغ ملکوت و عالم معنا در آن، هدف از خلقت را پی گرفته، به عبادتِ معشوق پرداخته تا سرانجام، سعادت پرواز به سوی کوی یار را پیدا کند.

مرغ عاشقی که نمی‏خواهد در دام قفس همچنان گرفتار مانده و آرزوی دیدن یار،‌ شیفته و واله‏اش کرده است،‌ چون می‏داند اگر آسایش و آرامش و موفقیتی هم در دنیا یافت شود،‌ تنها در محضر یار است و بدون معشوق، آن‏چه باقی می‏ماند،‌ دلهره و ترس و اضطراب و افسردگی در کویری خشک و سوزان به‏نام زندگی است.

پرواز از قفس تن و حضور ایستاده در محضر یار را باید با وضوی عشق و بندگی و عبادت انجام داد،‌ وگرنه دیر یا زود، پرواز روح صورت گرفته، همه در محضرش به زانو حاضر خواهند شد؛‌ پرواز بی وضو اما،‌ سقوط در حرمان یا نیستی و هلاکت است.

"مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته‏اند از بدنم

ای خوش آن‏روز که پرواز کنم تا بر دوست

به هوای سر و کویش پر و بالی بزنم"- حافظ

قفس دنیا برای عاشق آن،چنان تنگ است که می‏خواهد هرچه زودتر از آن پرواز کرده، در خانة یار مأوا گزیند.

پرواز به‏طرف خانة دوست اما، نشانی می‏خواهد و شرط نخست آن فنای نفس باشد تا بقای روح صورت گیرد.

عاشقی که با یار نشسته باشد، سراپا شور است،‌ عشق است،

‌ پنجره‏اش می‏شکفد. می‏شنود   آواز مرغ سحر:‌ یار آمده است،‌ آمده‏ام،‌ آمده‏ام.

برای دیدن یار و حضور در کویش،‌ باید پنجره‏های تن و روان، یکی پس از دیگری بازشده، قابلیت دیدن و شنیدن راکسب کنند.

جسم مردة‌ دنیازده را با اکسیر عشق و بندگی و عبادت باید زنده کرد تا توان برخاستن پیدا کرده، آمادة نوشیدن شرابی از قدح یار شود

تا رواق منتظر چشم مست‌ معشوق به‏راستی بتواند پذیرای حضور یار شده، خانة‌ دلش را برای فرود معبود آماده سازد.

خانه‏ای با پنجره‏های گشوده به باغ‏های سرسبز معرفت و آرامش که در آن، مرغ سحر به نغمه‏سرایی پرداخته و خبر آمدن یار را در خانة دل،‌ به گوش فلک می‏رساند

و معشوق چشم انتظار،‌

با قلبی آکنده از عشق و محبت،‌ کوی دوست را نشانه کرده

و با سرمستی و شیفتگی می‏خواند: آمده‏ام،‌ آمده‏ام.

سحرم گوش فلک پر شده از نغمة مرغ

گفت که غم هجران یار به‏سر آمد

نسیم صبح سعادت به در برد  درد   فراغ

رفیق روز وصالم به سلامت آمد

عاشقی که با یار نشسته باشد،

پاروزنان از مرز خیال می‏گذرد، چون طالب عشق است.

سراپا شور و طلب و اشتیاق برای رسیدن به معبود شویم،‌ اگر طالب عشقیم.

دل به باغ شقایق زندگی و نرگس عصمت و طهارت و لالة‌ خونین شهادت بسپاریم و زیر فوارة عبادت وضوی عشق بگیریم،‌ اگر طالب عشقیم.

از قدح یار بنوشیم و مست او شویم،‌ اگر طالب عشقیم.

لبخند و محبت و ازخودگذشتگی و وارستگی و دوستی در حق همه روا داریم،‌ اگر طالب عشقیم.

از مرز خوددوستی و خودخواهی و خودبینی بگذریم،‌ اگر طالب عشقیم.

از خود بگذریم تا یار را ببینیم، اگر طالب عشقیم.

ایستادگی بیاموزیم، اگر طالب عشقیم.

پاروزنان از مرز خیال بگذریم

و بر حاشیة واقعیت،‌ با جوهر احساس

کلامی از عشق نویسیم

زندگی رؤیا نیست

خوابی تماشایی نیست

مرگ هم افسانه نیست

زورق احساس را بر رود خروشان تن برانیم

و بر نخل وجود، با سرانگشت ادراک‌

نقش رخ یار نشانیم

یار آمد و عشق آمد

سبزی به چمن آمد

دلبر به نماز آمد

پله‏های خیس دل را تا ابدیت بالا برویم

و بر رود خروشان قلب، با لفظی مرطوب

ارتعاشی از فکر بپاشیم

محتسب در خواب بود

رنگ خیال هم خواب بود

دل در فکر شکفتن بود

صورت را بر قرص ماه گذاشته، اندیشه را به پرواز درآریم

و بر ذرات بی‏نهایت شب،‌ با هاله‏ای از نور

طرحی از آفتاب بریزیم

شب تاریک،‌ روشن شد

بوف کور،‌ بینا شد

عاشقی هشیار شد.

عاشقی که با یار نشسته باشد،

ازکنج دلش،‌ می‏خواند.

مست و هوشیار و شیفته و منتظر حضور یار،‌

دل را چراغانی و آذین‏بندی کرده،‌

شقایق و نرگس و لاله در سرسرایش بگذاریم

و همراه بلبلان و پرنده‏های عاشق و عاشقان منتظر،

نغمة‌ عاشقی و دلدادگی و بندگی را با طهارت نفس و آرامش روح،

به زیباترین صورت و خوش‏الحان‏ترین صوت که نغمة‌ ملکوتی را در گوش زمین و زمان زمزمه کند،‌ بسرائیم:

عاشق منتظر ازکنج دلش،‌ می‏خواند:

من به تاریکی نمی‏اندیشم

غم در دلم می‏لرزد

مرغ قفسم بی‏تاب است

من سراپا شورم،‌ عشقم،‌ پنجره‏ام می‏شکفد

می‏شنوم آواز مرغ سحر

یار آمده است،‌ آمده‏ام،‌ آمده‏ام.

عاشق برای رهایی از کویر سوزان، ‌درهای قلبش را به طنین دوست باز کرده تا الحان خوش را از نگاه او با گوش جان بشنود و هستی‏اش را از نگاه او پر کند،‌ بلکه محرم راز شود و آن‏چه را نادیدنی باشد، ببیند.

عاشق بی یار،

حنجره‏ای بی‏صداست و فریادی در کویر

که آن‏جا نه گوشی برای شنیدن است و نه دلی برای تپیدن

که برای رسیدن به یار،‌ باید بسوزد و با غم و شادی بسازد

و جباران حقیر را تحمل کند

و نفس را بر سر راه دوست قربانی کرده تا توفیق دیدن لبخندی از یار پیدا کند.

عاشق بی‏یار؛

پایی است که توان رفتن ندارد؛

نگاهی است که جز سیاهی نمی‏بیند؛

گوشی است که میل شنیدن ندارد؛

صدایی است که هرگز شنیده نمی‏شود؛

نوری است که به تاریکی می‏افتد؛

احساسی است که هیچ‏گاه حس نمی‏شود؛

جلوه‏ای است که چهره نمی‏نمایاند؛

دری است که به هیچ‏کجا باز می‏شود؛‌

و بودنی است که مثل نبودن است.

 

 


 
comment نظرات ()