راز

راز و نیاز با یار
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٥
 

 

دنیا؛

این حدیث ناتمام وسوسه‏انگیز که ما را با خود می‏برد؛

می‏فریبد؛ طنازی می‏کند؛‌

عشوه می‏کند؛ دلربایی می‏کند؛

عشقبازی می‏کند؛ هوسرانی می‏کند؛‌

سفرة رنگین پهن می‏کند؛ لباس فاخر بر تن می‏کند؛

بازی می‏دهد؛ مال و مکنت می‏دهد؛

شهرت و مقام می‏دهد؛ غرور و افتخار می‏دهد؛

موفقیت و نام می‏دهد؛ خوشی و ناخوشی می‏دهد؛

خنده و گریه می‏دهد؛ همسر و اولاد می‏دهد؛

مشغول می‏کند؛ مغبون می‏کند؛

مفتون می‏کند؛ مبهوت می‏کند

و.............. به‏یکباره!

همه را می‏گیرد؛ می‏برد؛ می‏درد؛

و درعوض، یک‏دست کفن سفید می‏دهد همراه مراسمی و گریه‏ای؛

و الفاتحه. تمام!

این‏جاست که عاشق به خود آمده، با تمامی وجود می‏گرید و می‏نالد:

" معبود من!

تو مرا در خردسالى در نعمت‏ها و احسان خویش پروراندى؛

و در بزرگى نامم را بر سر زبان‏ها بلند کردى؛

پس اى کسی‏که در دنیا مرا به احسان و فضل و نعمت‏هاى خویش پرورش دادی و همه را توشه‏ای براى آخرتم کردی؛

معبود من!

به‏جز تو کیست که فردای قیامت از دست دشمنان خلاصم کرده و در آن‏روز به ریسمان چه کسى چنگ بزنم اگر تو رشته خود را از من قطع کنى؟

آیا رسوایى بزرگ‏تر از آن‏چه در نامه اعمالم فرستاده‏ام،‌ وجود دارد؟

اى بهترین کسى که ندایش کنند و برترین کسى که امیدش دارند،

معشوق من!

تنها به درگاه تو توسل می‏جویم،‌ پس تو امیدت را در دلم ثابت و محکم فرما.

دلم را منحرف مساز و بر من ببخش از رحمت خود که براستى بخشنده‏تر از تو کیست؟

معبود من!

به عزتت سوگند اگر مرا برانی، هرگز از در خانه‏ات برنخیزم و دست از تملق و چاپلوسیت برندارم؛

چراکه بر کرم و رحمت بی‏نهایتت آگاهم که بر دلم الهام شده است.

بارالها!

بنده به نزد چه کسى می‏تواند پناه ببرد، جز به درگاه مولایش؟

خدای من!

مخلوق به که پناهنده شود جز به خالق و آقایش؟

آقای من!

اگر مرا به زنجیر و بند گرفتارم کنی؛

و از عطایت بازداری؛

و در میان انظار مردم، رسوایی‏هایم را به چشم بندگانت آری؛

و دستور بردنم را به‏سوی دوزخ صادر کنی؛

و میان من و نیکان حایل شوی؛‌ من هرگز امیدم را از تو قطع نخواهم کرد؛

و آرزومندیم را از عفو تو بازنگردانم؛

و محبتت را از دلم بیرون نکنم؛

و نعمت‏هایی که در دنیا به من دادی

و پرده‏پوشی‏هایت را فراموش نمی‏‏کنم.

 

"همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

دگران   روند  و  آیند  و   تو هم چنان   که هستی"- سعدی

اى معبود من!

محبت دنیا را از دلم بیرون کن، مرا ببخش و بیامرز."

چشم بر دنیا بستم

دل افتاد زدستم

نبض دل را گرفتم

عمرم به‏سر آمد، رستم

یار!

این محبوب همیشه همراه و بی‏ریا که به ما پناه می‏دهد؛

گرمی می‏دهد؛ آرامش می‏دهد؛

بدی می‏کنیم، می‏بخشد؛

سرکشی می‏کنیم، فروتنی می‏کند؛‌

زشتی می‏کنیم، چشم می‏پوشاند؛‌

 نعمت می‏دهد، کفران می‏کنیم،‌ نادیده می‏گیرد؛‌

به مردم رو می‏آوریم که خوار و تحقیرمان کنند، چشم فروبسته ما را به دامنش بازمی‏گرداند؛‌

لجاجت می‏کنیم، با ما دوستی می‏کند؛

نافرمانی می‏کنیم، بردباری می‏کند؛

بی‏شرمی می‏کنیم، رأفت و مهربانی می‏کند.

یار!

با نعمت‏های فراوانش بر ما دوستى می‏کند؛

و درمقابل، ما با ارتکاب گناهان فراوان با او معارضه می‏کنیم؛

اما او آن‏چنان مهربانانه و سخاوت‏مندانه با ما رفتار می‏کند که گویی، هرگز گناهی مرتکب نشده‏ایم.

یار!

کسی‏که از جانب ما اعمال زشت بسویش سرازیر شده؛ اما او هرگز نعمت‏هاى فراگیرش را از ما دریغ نمی‏سازد. آیا بزرگوارتر و مهربان‏تر و بردبارتر و کریم‏تر از یار هست؟

پس عاشقی که تنها لطف یار مستش می‏کند؛

و جور و ستم دنیا مستی از سرش می‏راند؛

برای مصون ماندن از خدعة دنیا دست دعا و نیایش به‏سوی یار دراز کرده، با تمام وجود ناله می‏کند:

"اى معبود من!

به زبانى که گناه لالش کرده،‌ با تو راز و نیاز می‏کنم؛

و توسط دلى که جنایت به هلاکتش کشانده، با تمامی وجود مى‏خوانمت،

درحالی‏که هراسان و خواهان و امیدوار و ترسانم!

اى مولاى من!

هنگامى که گناهانم را مشاهده مى‏کنم،‌ هراسان می‏شوم؛

و چون بزرگوارى تو را می‏بینم به طمع می‏افتم.

معشوق من!

اگر از من درگذری، بهترین مهرورزی که همانا شایستة توست؛

و اگر عذابم کنی،‌ هرگز ستم نکرده‏ای (و می‏دانم آن‏را دلیل و بهانه‏ای برای من قرار داده‏ای که دلبری و منت‏کشی کنم).

بارالها!

گناهان مرا به پوشش خود بپوشان؛

و به کرم ذاتت از سرزنش کردنم درگذر؛

که همانا   تنها    تو   آمرزنده    و   مهربانی."[1]

چشم بر روی تو بازشد

زندگی آغاز شد

خرمن نفس دود شد

عقل و دین بیدار شد.

عاشق، همه چیز را برای یار می‏خواهد،

برای یار می‏طلبد، برای یار زندگی می‏کند،

و برای یار آرزوی رفتن دارد.

شوق رفتن عاشق به‏سوی یار نه از آن سبب است که خماری سر را درمان کند؛ چراکه اگر یار بخواهد، همیشه خمار خواهد ماند؛ بلکه از آن روست که رضای یار را در آن می‏بیند.

عاشق همه چیز   را   برای یار می‏خواهد؛

موفقیت   را برای او می‏خواهد

و حتی کسب علم را برای   رضای او طلب می‏کند که می‏خواهد از این راه،‌ به عبادت   یار نشسته   و   با کسب دانش به دیدار   یار   برود

 که بنا به گفتة معصوم از بهترین نوع عبادت   و عشق‏بازی   با   یار است؛   همه و همه برای آنست که:

یار راضی   و خشنود    باشد؛

و یار بپسندد؛

که پسند و خشنودی یار،

نهایت خواسته و آرزوی عاشق است.

 



[1] - برداشت‏هایی آزاد از دعای پرفیض ابوحمزة ثمالی


 
comment نظرات ()