راز

جادة‌ عشق، طراوت، پاکیزگی و شادی (3)
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٦
 

 

در تمامی مکاتب الهی و حتی ایدئولوژی‏های بشری، به‏طور معمول روزی، ایامی، حادثه‏ای یا مناسبتی مهم و منحصر به‏فرد را برای بزرگداشت و تکریم و به‏یادآوردن یا تأکید بر برخی از اصول، معارف، ارزش‏ها یا نکات و زوایای ظریف و مهم و احیاناَ پوشیدة آن مکتب یا ایدئولوژی اختصاص می‏دهند تا مخاطبان را به "تفکر" و تأمل عمیق در اهمیتِ پیدایی نکات موردنظر واداشته،‌ مسیر موفقیت و آرامش در زندگی را هویدا سازند. "عاشورا" یکی از همین روزهای بسیار مهم و تأثیرگذار و سرنوشت‏ساز در مکتب اسلام است که وسعت نگرش مفاهیم و تأثیرگذاری آن به‏حدی رسیده که حتی برای غیرمسلمانان آزاداندیش و ظلم‏ستیز از جایگاه ویژه‏ای برخوردار و درواقع، از ابعاد جهانی برخوردار شده است.

 در چنین ایامی یک‏بار دیگر عاشقان راه آزادی و آزادمنشی، جان و رمق تازه‏ای گرفته و بر پیمان ظلم‏ستیزی و آزاداندیشی مهر تازه‏ای می‏زنند تا حرکت آزادی‏خواهی، باطراوت و زنده و پویا در مسیر درست باقی مانده و دچار انحراف و کژروی نشود. "محرم" که تمامی عظمت خود را در عاشورا بازمی‏یابد، دو جریان "حق" و "باطل" را در صحنة زمین و زمان به نمایش می‏گذارد. یاران حق با دردست‏داشتن پرچم خونین شهادت و عدالت‏خواهی و حق‏طلبی و ظلم‏ستیزی در مقابل سپاه انبوه و پرزرق‏وبرق باطل می‏ایستند تا حقانیت راه خود را با سلاح ایمان و آگاهی و شناخت و ایثار و شهامت و شهادت و گواه خون، بر پیشانی تاریخ حک کنند.

در این‏روز، "امام" به‏مثابه الگو و راهنما و هادی و چراغ راه آزادی‏خواهان و ظلم‏ستیزان، همة موجودیتش را به‏میدان گسیل می‏دارد تا پیروانش با تأسی از او، مسیر مبارزه را آماده و هموار سازند و امام درمقابل، نوید موفقیت و پیروزی حق را پیشاپیش اعلان می‏کند. در مکتب حسین(ع)، موفقیت، آرامش، پیروزی و شکست معنایی متفاوت با تعاریف رایج دارد، چنین است که امام درمقابل لشکر تا به‏دندان مسلح دشمن با سلاح برندة اعتماد به‏نفس، فلسفة پیروزی حق را این‏گونه تفسیر می‏کند:

"اگر ما شما را شکست دهیم، سیرة قدیم ما و تمامی حق‏طلبان راستین است و اگر مغلوب شما شویم درحقیقت شکست نخورده‏ایم زیرا ما شکست‏ناپذیریم."

در این لحظات امام برای آن‏که آخرین حرف خود را با لشکر خودفروختة "ابن زیاد" زده باشد و حجت را بر همه تمام کند، رو به سپاه دشمن فریاد "هل من ناصر ینصرنی" می‏زند تا طنین آن ذرة انسانیت تحمیق ناشده را نیز اگر در آن‏سو موجود است، بیدار کند، انسان تحمیق‏شده‏ای که هنوز پس از قرن‏ها به‏وفور پیدا شده ولی آگاهی از انحراف فکری‏اش ندارد و درمقابلِ جریان "ظلم‏ستیزی" و سازندگی و آزادی‏خواهی و مسؤولیت و بینشی جهت‏یابی شده و رسالتی اجتماعی و تاریخی و فرهنگی و امید و علم و معرفت و شعور و عشق و دوست‏داشتن و خودآگاهی ملی- فرهنگی- دینی- اجتماعی- انسانی و عدالت‏خواهی و حق‏طلبی مقاومت کرده تا "تجدد" امروزینش را که آغشته به گمگشتگی و دوری از اصالت فرهنگی و عقیدتی و بی‏تفاوتی یا غرق در لذات نفس و تقلیدی اسف‏بار از فرهنگ متحجر بیگانه است، پاسداری کند.

یاری کننده‏ای برای ما هست؟

دین‏داری هست که از خدا بترسد؟

دادخواهی هست که به خدا بگرود؟

انسانی هست که اگر دین هم ندارد، اما آزاداندیش باشد؟

فریادی که تمامی آزادیخواهان و ظلم‏ستیزان سر می‏دهند تا اصول عدالت‏خواهی و حق‏طلبی را تفسیر و دیگران را به تفکر واداشته و با آن آشنا کرده، در مسیر صواب، هدایت کنند و این‏چنین است که قیام حسین (ع)، قیام تمامی انسان‏هایی است که هنوز ذره‏ای از انسانیت تحمیق‏ناشده و آزادگی و آگاهی و وارستگی و معرفت و شناخت در آن‏ها به‏چشم می‏خورد و مسیر تکاملی تاریخ با اتکا بر حرکت همین انسان‏ها، مکتب ظلم‏ستیزی و آزادی‏خواهی و آزاداندیشی و عدالت‏خواهی را با شور و هیجان و اشتیاق تا رسیدن به مقصود نهایی ادامه داده، تمامی موانع را تا قیام آن بزرگ‏مردی که اکثر مکاتب به آن معتقدند و در انتظار آمدنش لحظه‏شماری می‏کنند، ازپیش‏رو برمی‏دارد.

با فریاد امام، کودکان و اهل حرم، بلکه تمامی عاشقان مسیر طریقت و بندگی و آزادگی می‏خروشند و سر بر مکتبش نهاده و آمادة مبارزه‏ای می‏شوند که سرنوشت و آیندة بخشی از تاریخ ظلم‏ستیزی بشریت در آن رقم می‏خورد. یکی از دختران تازه سال به معصومانه‏ترین صورت، بر دامان پدر آویخته و با نگاهی که هرکس را میخکوب می‏کند و از حرکت بازمی‏دارد، ندا سر می‏دهد:

"ای پدر! تن به مرگ دادی! بعد از تو ما به کدام کس پناه بریم؟" چراکه هیچ‏کس به‏جز تو و راهت قابل اعتماد نیستند و فریبندگی و گمراهی و ضلالت و ازخودبیگانگی و سرگشتگی و اغوا در مسیرهای غیر از راه تو موج می‏زند. امام در آن لحظه که قرار از کف هر پدری به‏در می‏برد، به تحلیل یکی از بندهای فلسفی بلندش پرداخت تا فرزندان انقلابی دیگری بیافریند:

"ای روشنایی چشمان پدر!

هر زنده‏ای از مرگ ناگزیر است؛

چگونه مرگ را پذیرا نشوم؟

بدان که پناه و رحمت خداوند در دو جهان از شما جدا نیست؛

شکیبا باشید و استقامت کنید؛

بر حکم خدا زبان به شکایت مگشائید؛

چه این دنیا فانی و آخرت سرای جاویدان است."

پس فریب زرق و برق‏های دنیا و دنیاپرستان را نخورید و راهی را انتخاب کنید که سراسر نور و آگاهی و معرفت باشد.

لحظات خود را می‏شمارند و نبض زمان تند می‏زند. همه در انتظار وقوع حادثه‏ای بزرگ‏اند، حادثه‏ای که قرار است سرنوشت بشریت را تغییر دهد! حادثه‏ای که شرف و حیثیت ازدست‏رفتة انسانیت را بازمی‏ستاند و چهرة سیاه منافقین و قابیلیان و دنیاپرستان و تحمیق‏کنندگان انسان و انسانیت را رسوا می‏کند. زمین و آسمان به خود تکانی می‏دهند، هر دو سراپا گوش می‏شوند. در روح بشر و وجدان انسانیت غوغایی برپاست. همه به حرکت درآمده‏اند و اگر نتوانند شرافت و آبروی ازدست‏رفتة انسان را بازستانند، باید مسیر آزادگی را با خون در رگ‏هایشان آبیاری و هموار کرده تا آزادگان بتوانند به‏سهولت از آن عبور کنند. حتی درختان و سبزه‏زارها و ماهی‏ها و آب‏ها و تمامی حیوانات در خود احساس خون می‏کنند. گویی در این روز تمامی چهره‏ها خون می‏شوند. آسمان می‏خواهد از حزن و شوق، "اشک خون" ببارد و همه با هم پیمان می‏بندند که:

سوگند یاد می‏کنیم تا نکشیم دشمن را، کشته نشویم؛

و با هرچه داریم ضربتی سخت فرود خواهیم آورد بر کوردلان؛

نه برمی‏گردیم، نه پشت می‏کنیم بر سپاه حق؛

و نه جای خود را می‏دهیم به دیگری.

و حسین!

            بزرگواری را که امید ظلم‏ستیزان و آزادی‏خواهان به اوست؛

                        یاری خواهیم داد..

ما آزادیم؛

 آزاد آفریده شده‏ایم؛

و آزاد چشم از جهان فرو خواهیم بست!

٭

چه صحنة باشکوهی‏ست، میدان ظلم‏ستیزی و آزادی‏خواهی!

این‏جا دیگر تنها نیروی بازو به‏کار نمی‏آید. نیروی عقیده و ایمان و شهامت و ازخودگذشتگی و ایثار مشخص‏کنندة نتیجة نبرد است. خون شهیدی که خودآگاهانه و با مسؤولیت و بینشی جهت‏داده‏شده به میدان مبارزه رفته، بیانگر نتیجة نبرد است. زمین از گرمی و اعتماد به نفس و ایمان یاران حسین، گرمایش فزونی یافته و عرق غرور و افتخار و سربلندی بر پیشانی تاریخ می‏نشاند....

آه! چه روز با شکوهی‏ست امروز!

گویی تمامی انسان‏های آگاه و متعهد را که در مکتب حسین (ع) و با بیرق و علم آزادی‏خواهی و ظلم‏ستیزی، حتی در تکیه‏ها و حسینیه‏های کوچک، اما بی‏ادعا به عزاداری می‏نشینند:

و از رشادت‏های پیر سالخوردة میدان، حبیب؛

و عمو و برادری سلحشور و فداکار، عباس؛

و خواهری رشید و غرورآفرین و ادامه‏دهندة مکتب عاشورا، زینب؛

و مظهر توبة نصوح و رجعت به حقیقتی متعالی، حر؛

و جوانی دلیر و داماد حجله‏نرفته، علی‏اکبر؛

و نوجوانی رشید و فهیم به‏نمایندگی از تمامی نوجوانان عالم، قاسم‏بن‏الحسن؛

و دو طفلان مسلم و کودکان کربلا به‏نیابت از تمامی کودکان؛

و نوزادی به‏سال نرسیده و کوچک‏ترین مبارز راه آزادی، علی‏اصغر؛

و مادری که در وصف رشادت‏ها و ازخودگذشتگی‏هایش سروده‏ها گفته‏اند، مادر وهب؛

و پدر تمامی پیران و جوانان و نوجوانان و کودکان، حسین؛

درس دلدادگی و مبارزه و ایثار می‏گیرند؛

فلسفة تاریخ عاشورا نشان دهد که میدان سرخ کربلا، تمامی مؤلفه‏ها و عناصر و سوژه‏ها و قهرمانان و شخصیت‏های تأثیرگذار و ناب و بی‏بدیل مبارزه و ایثار را یک‏جا در خود جمع کرده تا زیباترین تابلوی شهادت و ایثار و ظلم‏ستیزی و آزادی‏خواهی و دلدادگی را به‏تصویر بکشاند و راه مبارزه را با تمامی الگوها و خاطره‏هایی که انسان‏ها در زندگی با آن‏ها سروکار دارند و هرکس به فراخور سلیقه و سن ‏وسال می‏خواهد الگوبرداری کرده و مسیر آزادگی را از آن طریق به‏پیماید، آذین‏بندی کند و تمامی کسانی‏که در این مسیر قدم برمی‏دارند، به‏فوریت دسترنج می‏دهند!

٭

ای مادر وهب!

جوانانی که ایمان به پرودگار دارند

همه،

 فرزندان تو

و جگرگوشه‏های حسین‏اند

آن غیوران و شیران میدان،

_ پروانه‏های خونین_

همراه شمع چراغ رسالت، حسین

آتشی بلندند در سرزمین تاریکی و جهل و ضلالت و پریشانی

پروانه‏های سرخ،‌

 از خارها هراس ندارند در سر

و با سلاح ایمان و پرواز بلند بال‏های سبزشان

حریم‏اند برای شعله‏های نور

                        تا همیشه روشن بمانند

و مرگ سرخ را می‏پسندند بر زندگی ننگین.

ای مادر وهب!

پروانه‏هایت به این گروه زبون

با دلدادگی می‏چشانند تلخی جنگ را 

و عشق را

بندگی خواهند کرد

با نیرو و سلاحی بران

که همانا عشق است و بندگی.

٭

امروز زمین کربلا داغ است؛

ملتهب است و خروشان؛

نبرد آغاز شد.

صورت امام و یارانش از شوق می‏درخشید.

حسین (ع) و یارانش از شوق بندگی و ظلم‏ستیزی و عدالت‏خواهی و آزادی‏خواهی و شهادت، سر ازپا نمی‏شناختند و همه را به تحقیق از اسلام آموخته بودند.

امام به اتفاق یارانش و با شهامتی وصف‏ناپذیر بر دشمن تاختند، هشت هزار و هشتاد نفر از دشمن زبون را به‏هلاکت رساندند و در میدان نبرد، تمامی آیات وارستگی و آزادی‏خواهی را تفسیر کرده و هرکدام با خون خویش، ریشة اسلام را در سرزمین شهادت آبیاری کردند.

صحنة نهایی فرا رسید.

در این‏هنگام، تمامی پهنة خشکی کاغذ شد؛

و تمامی آب‏ها مرکب؛

تا نویسندگانشان عظمت این صحنه را بنویسند؛

و شاعرانشان لطافت آن‏را بسرایند؛

و نقاشانشان زیبایی‏اش را به تصویر درآورند؛

و پیکره‏سازانشان بزرگی و عظمتِ غیوران میدان مبارزه را بتراشند و ......

ناگاه!

حسین (ع)!

مردانه به عظمتی چون کوه؛

و لطافتی زیباتر از نسیم؛

وضوی عشق گرفته؛

جامة امید بر اندام شهادت می‏پوشاند؛

و کفش‏هایش را از گرد و غبار روزگار پاک؛

و قدم‏هایش را آراسته؛

و از صفای باطن پر می‏کند.

و ذوالجنان را زیور می‏بندد تا در میدان عشق طنازی کند؛

و کبوتران حرم عشق را آب و دانه می‏دهد تا پس از او هیچ کبوتری بی‏آشیانه نباشد؛

و بر چشم آسمان خیره می‏شود تا خورشید را از ناپاکی‏ها پاکیزه سازد؛

و نبض زمان را مرتب می‏کند تا ثانیه‏ها از شمارش بازنایستند که بتوانند لحظه‏های شهامت را به‏درستی در دل تاریخ ثبت کنند؛

و خاک نینوا را عطری از وجودش می‏پاشد تا معطر شده که سر از بدن جداشده‏اش را خوش‏بو کند؛

 و در گوش دشت کربلا زیارت دلدادگی می‏خواند تا توان نگهداری بدن پاره‏پاره شده‏اش را داشته باشد؛

و خیمه‏ها را یکایک وارسی کرده تا سرای پیروانش هیچ‏گاه بی‏حسین نباشند؛

و دنیا را درود می‏فرستد که زیباترین لحظة عمرش را مهیا کرده است؛

و آخرت را بشارت می‏دهد که زیباترین صورت را به استقبال بنشیند؛

و مادرش زهرا (س) را نوید می‏دهد که روز انتظار و جدایی به‏سر رسیده است؛

و مرادش علی (ع) را درود می‏فرستد که مکتب آزادگی را به وی آموخته است؛

و سرور و الگوی تمامی آرزوهایش محمد (ص) را خبر می‏کند که هرچه زودتر در آغوشش جای خواهد گرفت؛

و دست‏هایش را به‏سوی آسمان دراز کرده،

و عاجزانه از خدایش می‏خواهد که:

تمامی هستی‏ و خانواده و یارانش را که با عشق در طبق اخلاص گذاشته و پیشکش حریم یار کرده است، بپذیرد.

و به‏یک‏باره؛

و با شوق و هیجان و لبخند؛

به انبوه دشمنان حمله برده، فریاد می‏زند:

"ان کان دین محمد لم یستقم الا بقتلی، فیا سیوف خذینی"

"اگر دین محمد (ص) جز با کشته‏شدن من برپا نمی‏ماند، پس ای شمشیرها مرا دربربگیرید."

او می‏خواهد در گوش و دل تاریخ بخواند و بنویسد که قیام تمامی آزادی‏خواهان برای برپایی حق و عدالت و گرامیداشت زیبایی‏ها و شادمانی‏هاست و بس.

امام دوباره اقامة نماز عشق کرد.

غوغایی به پا شد.

امام زیر لب می‏خواند:

"پروردگارا!

مرا تنها مگذار.

تو که به‏تحقیق کافران و انکار آن‏ها را می‏بینی.

برادرم شهید شد، تنها و آغشته به خون در بیابان؛

ولکن تو همیشه در کمین (باطل) هستی!"

اشک خاک سرازیر شد و تمامی رودها و دریاها و اقیانوس‏ها در اشک آسمان غرق شدند.

گویی همه می‏گریستند.

امام یکبار دیگر به دشمن یورش برده و عبیدالله و سپاه 20هزار نفری شام را مورد خطاب قرار داده و نهیب می‏زند:

"ای امت نکوهیده!

چه بد کردار بودید شما.

بعد از من نمی‏کشید کسی را که بیمناک شوید.

بعد از من قتل هیچ‏کس بر شما مشکل نیست. بلکه قتل مسلمانان نزد شما آزاد می‏شود و در آن عیب نمی‏بینید.

سوگند به خدا می‏دانم که پروردگارم ما را بزرگ دارد و شما را کیفر دهد در لحظه‏ای که هرگز گمان نبرید."

آن‏گاه یک‏بار دیگر باقیماندة سپاه اندک خود را نگریست. چهرة کودکان و زنانی را که بعد از شهادت او به اسارت می‏رفتند، در ضمیر تجسم کرد و از نظر گذارند. اما مگر قلت سپاه و اسارت و زنجیر می‏تواند بر نیروی ایمان و عقیده و شهامت و شهادت غلبه کند؟

هرگز!

گویی در دل این آیه را زمزمه می‏کرد:

"کم من فئة قلیلة غلبت فئه کثیره باذن الله والله مع‏الصابرین"

"چه بسا گروهی اندک که به اذن خدا بر گروهی بسیار پیروز شدند و خداوند با پایداران است."

ذوالجنان به هر سو می‏تاخت،

و امام در میدان سرخ نینوا درس عرفان و معرفت و شناخت داده، عشق را تفسیر می‏کرد؛

و زیباترین واژه‏های دلدادگی و عشق‏بازی را درعمل نشان می‏داد؛

و..............

و به‏یکباره.......

سکوت!

سر از بدن جداشدة امام در خاک معطر نینوا به خون غلطید؛

و خون خدا از ملکوت اعلی جاری شد.

عمربن سعد، سر مطهر حسین (ع) را در روز عاشورا توسط خولى‏بن یزید اصبحى و حمیدبن مسلم ازدى، نزد عبیدالله‏بن زیاد به کوفه فرستاد. به فرمان عمربن‏سعد، سرهاى هفتاد و دو تن از یاران و اصحاب امام را نیز از بدن‏های مطهرشان جدا کرده و همراه شمربن ذى‏الجوشن و قیس‏بن اشعث و عمروبن حجاج به کوفه فرستادند.

زمین و آسمان و تمامی مخلوقات، لباس سیاه بر تن کردند و در سوگ نشستند ولی جملگی لبخند موفقیت، آرامش و پیروزی می‏زدند چراکه به‏خوبی می‏دانستند، مکتب عاشورا، فلسفة غم نیست و به‏تعبیر زینب (س) که با غرور می‏گفت:

"من به‏جز زیبایی، در دشت کربلا چیز دیگری نمی‏بینم"،

عاشورا حدیث بهجت و غرور و پیروزی حق بر باطل است که باید در آن تفکر کرد و راز آن‏را با جان و دل فهمید.

٭

لحظه لحظه‏های عمر، پراست از یاد تو

و تو

در کنار ما می‏مانی

در یادمان می‏مانی

تو امروز،

خاموشی و لبخند نمی‏زنی

                        بر صورت آب و چهرة مهتاب

و شمع سرخ زندگی در سینه‏ات روشن نیست

و سلاح نمی‏خواهند دستانت

و لب تشنه‏ات منتظر آب نیست

و نبض نینوا تشنه است

در کربلا آب نیست؟

ای ستارة پرفروغ شب‏های محزون ما

از خیمه‏هایت آهنگی به گوش نمی‏رسد

آیا کسی بیدار نیست؟

ای تجلی نشاط

تو،‌ همیشه در نگاه ما هستی

و در سینه‏هامان می‏جوشی

نمی‏خواهیم به انتظار بنشینیم شام غریبانت را

با اندوه

در وسعت مکدر سینه‏های سوگوار

تو،‌ نور حرکت می‏ریزی

تو،‌ تور شعف هستی

تو، پیروزی نسل‏هایی؛ غم نیستی،‌ شادی و شرر هستی

تو،‌ همیشه با نسل‏ها هستی، با نسل‏ها رفتی،‌ با عاشقان می‏مانی

و برایشان آیه‏های آزادی و آزادگی می‏خوانی

گنبد آسمان از رنگ خون تو می‏گیرد رنگ

و خط چشم کهکشان، امتداد خط خون توست

نرمی ارادة ما از قوت راه تو می‏شود سنگ

و کران زمین و زمان،‌ از بلندای نگاه توست 

و آزادی تنها می‏زند در نبض تو

آن‏ها که سوختند و رفتند پروانه‏وار

و اگر یادشان باقیست، با یاد توست

و اگر حرفشان هست، از نقل توست.

٭

امام در زمان خیره شد.

عشق و آزادی در برابر او به خشوع رسیدند. آزادی، درعین عظمت و بزرگی، چقدر بی‏معنی و بی‏مسمی می‏شود اگر با تکفیر کفر (یعنی: خودآگاهی) و برخورداری از ایمان همراه نباشد.

آزادی از اسارت زنجیر اگر همراه با خودآگاهی و ایمان نباشد، سازندة زنجیرها می‏شود و بر گردن آزادی می‏افتد.

 امام دوباره در زمان خیره شد.

ثانیه‏ها و لحظه‏ها خود را می‏شمارند و بر تارک زمان حک می‏شوند تا حدیث نینوا در تایخ گم نشود. عشق با آزادی در تیغ آفتاب و اذان ظهر همراه با پروانة عرفان و شناخت در نماز جماعت امام به‏معراج رسیدند که ناگاه پس از ثانیه‏ای، شهامت جای خود رابه شهادت سپرد.

امام شهید شد.

خودآگاهی و ایمان جان تازه‏ای به آزادی دادند و آن‏را از قید تمامی زنجیرهای موجود آزاد و خلاص کردند............

ابدیت جان تازه‏ای گرفت.

 از شوق تمامی پدیده‏ها گریستند و آواز پیروزی سردادند، زیرا یک‏بار دیگر دیدند که حق در معنا بر باطل پیروز شد.

آب می‏گریست و می‏خواند.

کوه می‏غرید و می‏گریست.

زمین و آسمان از خود نور می‏دادند.

چه بزرگ روزی‏ست عاشورا!

گویی تمامی کائنات به انتظار چنین روزی نشسته‏اند تا آن واقعة مهم را نظاره‏گر باشند.

آخر شهید ما را به حجلة شهادت می‏برند.

شهادت اما، پایان نیست که آغاز است. آغاز حرکتی نو. آغاز تازه شدن. آغاز ثمر بخشیدن و میوه دادن و به همین سبب است که اربعین شهدا از شکوه و عظمتِ به‏مراتب بیشتری در مقایسه با روز شهادتشان برخوردار است. رازی که آزادی‏خواهان و آزاداندیشان و عاشقان می‏دانند و رهروان موفقیت و آرامش به دنبال یافتن آنند.

 


 
comment نظرات ()