راز

نزول تمامیت کتاب هستی
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢۳
 

 

مطمئن هستم که هرکس حداقل یک‏بار به "شخصیت و انسان سالمی" که عاری از هرگونه عیب و کژی باشد، اندیشیده و در تصور خود، صفاتی متعالی از آن ترسیم کرده است.

انسانی‏که دارای تمامی جنبه‏های خوب و متعالی باشد و بهترین‏ها و برترین‏ها شاملش شود.

چنین انسانی وجود دارد؟

انسانی‏که تمامی خصوصیات والا و متعالی انبیاء، اولیاء، اندیشمندان، متفکران و مصلحان را یک‏جا در خود جمع کرده و در حیات دنیویش، تمامی آن‏ها را بدون کم و کاست، برای دیگران بدون منت هدیه آورده باشد.

انسانی‏که همه او را شیر میدان مبارزه بدانند و درعین‏حال، عاشقی شیفته و مهربان که تمامی وجودش تجلی عشق و شیدایی و لحظات حیاتش مملو از شناخت یار و عشق به او باشد  و در همه حال به تضرع، ناله سر دهد که:

"خدایا! آن‏چه را که تو از من به آن داناتری بیامرز.

پس اگر من تکرار کردم، تو آمرزش را به من بازگردان!

خدایا! آن‏چه را که من به وسیلة آن به زبانم به سوی تو تقرب جستم و قلبم بر خلاف آن بود،‌ بیامرز!

خدایا! اشاره‏های گوشه‏های چشم و سخنان بیهوده و خواسته‏های دل و لغزش‏های زبان مرا بیامرز!"

 انسانی‏که به مدد توان و نیروی خدای درونیش بتواند شگفتی‏ها و تجلیات فراوانی را خلق کرده و بواسطة تمامی آن‏ها، همة کسانی‏که او را می‏شناختند، حتی در صحنه‏های نبرد از او به نیکویی و احترام یاد کرده و کسی را برتر از او ندانسته، در وصفش بسرایند:

"و بسان رعد در رگبارهای تند شبانه،‌ نیرومند و غران بود!

چشمه همان چشمه است؛

شب و روز در جریانش تأثیر ندارند!"

و یارانش، همیشه و همه جا از او به نیکی و احترام یاد کنند. "ضراربن حمزة ضبایی"[1] نقل می‏کند: "گواهی می‏دهم که او را در جایی که عبادت می‏کرد دیدم، هنگامی‏که شب، پرده‏های تاریکی را گسترده بود، در محراب ایستاده و ریش خود را در دست گرفته و به خود می‏پیچید و بسان محزون گریه می‏کرد و می‏گفت:

((ای دنیا، ای دنیا؛

دور شو از من!

آیا خود را به من عرضه می‏کنی یا خواهان من هستی؟

زمان تو نزدیک مباد، چه دور است آرزوی تو!

دیگری را بفریب؛

من به تو نیازی ندارم؛ ترا سه‏بار طلاق گفته‏ام که در آن بازگشتی نیست.

زندگی تو کوتاه و اهمیت تو ناچیز و آرزوی تو پست است!

آه از کمی توشه و درازی راه و دوری سفر و عظمت جایگاه ورود!))"

انسانی‏که چراغ درونش را با اکسیر و روغن عشق خدایی پر کرده باشد تا نورش گرمی‏بخش و روشنی‏دهندة اطرافیان و بلکه تمامی تاریخ بشریت باشد و به سبب آن، تمامی کائنات در عالم دنیا و ملکوت لب به تمجید و دعا و تحسینش باز کنند و جملگی ثناگوی او شوند.

انسانی‏که مرد و زن و فقیر و غنی و سیاه و سفید و دلیر و ناتوان در هر گوشه‏ای از دنیا برایش یکسان بوده، قلباً همه را نیکو دانسته، آرزویی جز سعادت و آرامش برای آن‏ها در سینه نپروراند.

انسانی‏که همه‏کس و همه‏چیز را بدون منت، دوست داشته باشد و خود را فدای عافیت و اصلاح تمامی انسان‏ها کرده و به فرماندارانش دستور دهد:

"بال خود را برای رعیت فرود آور

و چهره‏ات را بگشای

و پهلویت را نرم کن

و در نگریستن به گوشة چشم و خیره نگاه کردن و اشاره نمودن و درود گفتن، با آنان یکسان رفتار کن

تا بزرگان در ستم کردن تو طمع نکنند و ضعیفان از عدالت تو مأیوس نگردند!"

انسانی‏‏که در ظلمت شب‏های تیره و تار، در عین بزرگی و عظمت، با کفش‏هایی وصله‏دار و با کوله‏ای پر از عشق و محبت و صفا، دست بر سر ناتوانان و یتیمان بکشد تا هیچ‏کس در هیچ گوشه‏ای از دنیا، احساس درماندگی، بی‏کسی و بی‏پدری نکند و به نصیحت به یکی از فرماندارانش[2] بنویسد:.

"آگاه باشید،‌ پیشوای شما از دنیای خود به دو جامة کهنه و از خوراکش به دو گردة نان اکتفا کرده است!

آگاه باشید شما بر چنین کاری قدرت ندارید ولی مرا به پرهیزگاری و کوشش و پاکدامنی و درستکاری کمک کنید.

به خدا قسم من از دنیای شما زری نیاندوخته و از غنایم آن، مال فراوانی ذخیره نکرده‏ام و با جامة کهنه‏ام، لباس کهنة دیگری آماده ننموده و وجبی از زمین را در تصرف نگرفته‏ام.

اگر می‏خواستم، به صاف شدة این عسل و مغز این گندم و بافته‏های این ابریشم راه می‏بردم؛ ولی هیهات که: خواستة بیجا بر من پیروز گردد و حرص، مرا به انتخاب خوراک‏ها بکشاند؛ درحالی‏که شاید در حجاز یا یمامه کسی باشد که طمع در قرص نان نداشته و سیری را به یاد ندارد!

یا با شکم پر بخوابم درحالی‏که اطراف من شکم‏های گرسنه و جگرهای تشنه باشند.

آیا از خودم به این قانع باشم که به من زمامدار مؤمنان بگویند، درحالی‏که با مردم در سختی‏های روزگار شریک نباشم؟"

انسانی‏که بهترین شب‏های عالم، برای او پدیدار شده باشند که از هزار شب افضل‏اند تا در آن شب یا شب‏ها، اسارت نفس به حریت و آزادگی تبدیل شده، آیه‏های نجات انسان‏ها از عالم سیاهی‏ها و زشتی‏ها و بردگی‏های دنیوی، به بهترین صورت تفسیر شوند و سرنوشت عالم و آدم را رقم زند و انسان در چنین شبی بتواند "قدر" خویش پیدا کرده و کویر خشکش را با گواراترین شهد عالم، سیراب کند و زمین جان تازه‏ای پیدا کرده و آسمان نورانی شود و جهل و نادانی به دانایی و بصیرت مبدل شوند و......

و همة این‏ها به برکت حضور عزیزترین شخصیت سالم عالم هستی در پیشگاه احدیت باشد که به‏مناسبت چنین حضوری، ملائک و روح به اذن عشق، حریر ملیح شفاعت و رستگاری بر سر شب‏زنده‏داران عاشق ببندند و بهترین سلام‏ها و درودها و ثناها را از بهشت عشق به دل‏های نالان و شکسته هدیه کنند. چنین انسانی وجود دارد؟

انسانی‏که آواز قلم هرگز نتواند نالة درد و محنتی که او شب‏ها در اعماق چاه دنیا، طنین‏انداز می‏کرد، به نت درآورد و گوشه‏ای کوچک از آن‏را حتی با برترین واژها بسراید.

انسانی‏که در خانة خدا متولد شده باشد و در همان خانه، دشمن نادان و آلوده به جهل و خشکه مقدسی، بر او هجوم آورد تا در سجادة عشق و نیاز که تمامیت شیدایی و زیبایی را یک‏جا به تصویر می‏کشید، رستگارش کند. کسی‏که در خانة خدا متولد می‏شود، همچون کوه در مقابل شداید، سختی‏ها، نامردمی‏ها و بی‏عدالتی‏ها استوار بوده و همه می‏دانستند تا زمانی‏که علی‏(ع) هست، احدی جرأت پایمال کردن حقی را نخواهد داشت.

"من مانند کوه بودم که بادهای شکننده و تند آن‏را نمی‏جنباند و از جا نمی‏کند. هیچ‏کس از من عیب و نقصی نگرفته است. ذلیل نزد من عزیز است تا آنگاه که حق او را بستانم و نیرومند نزد من ناتوان است تا وقتی‏که حق را از او بگیرم."[3]

انسانی‏که تمامی وجودش سرشار از صداقت، پاکی، رشادت، زیبایی، لطافت، شجاعت و مردانگی بوده و سالک‏وار در اوج کمال و آگاهی، به درک و مشاهدة شگفتی‏هایی نایل شود که چشمان سر، از رؤیت آن‏ها عاجز باشند.

انسانی‏که به هر وسیله‏ای برای رسیدن به موفقیت متوسل نمی‏شد و توفیق و آرامش خویش را در عبادت و بندگی یار جستجو می‏کرد.

انسانی‏که هفت اقلیم آسمان را به بهانة پایمال‏کردن کوچک‏ترین حقی، حتی اگر پوستِ جوی موری باشد، عوض نکند و تمام وجودش آکنده از برپایی حق و عدالت باشد.

"سوگند به خدا، اگر هفت اقلیم را با هرچه زیر آسمان‏های آن‏ها است، به من بدهند که خدا را دربارة مورچه‏ای که پوست جوی از آن بربایم، نافرمانی کنم، نخواهم کرد.

راستی، دنیای شما نزد من پست‏تر از برگی است که در دهان ملخی قرار گرفته و آن‏را می‏جود! علی را با نعمت فناپذیر و لذت تمام‏شدنی چه‏کار؟

 از خواب عقل و زشتی لغزش‏ها به‏خدا پناه می‏برم و از او کمک می‏خواهم."[4]

عبدالله‏بن عباس[5] می‏گوید: در ذی‏قار بر امیرالمؤمنین وارد شدم، درحالی‏که کفش خود را می‏دوخت، به من گفت: قیمت این کفش چند است؟ گفتم: ارزشی ندارد. فرمود:

"به خدا قسم، این کفش در نظر من از حکومت بر شما محبوب‏تر است، مگر آن‏که حقی به‏پا کنم یا از باطلی جلوگیری نمایم."[6]

انسانی‏که هر کلامش، دنیایی از معنی دربرداشته باشد و هر سخنش اسرار هستی هویدا سازد و تمامی وجودش، تمامیت کتاب هستی باشد.

"گروهی خدا را بر اساس طمع و پاداش پرستش می‏کنند و این عبادت بازرگانان است!

و گروهی خدا را از روی ترس و بیم عبادت می‏کنند و این عبادت بردگان و غلامان است!

و گروهی خدا را از روی عشق و معرفت (شکر و سپاس) بندگی می‏کنند و این پرستش آزادگان است!"[7]

انسانی‏که به‏درستی عشق و معرفت را در عالی‏ترین صورت به پیروانش آموخته،‌ عشق یار را با نوای دل در گوش زمان خوانده و آن‏را روشی متعالی برای پرستش معبود معرفی می‏کند. چنین انسان و شخصیت سالمی که عاری از ناپاکی‏ها و نقصان‏ها و کاستی‏ها و در متعالی‏ترین و کامل‏ترین صورت انسانی باشد، در عالم خلقت می‏توان یافت؟ چنین انسان و شخصیتی تنها یک افسانه است یا خالق هستی، وجود نورانی او را برای بشریت به ارمغان آورده است؟

به‏راستی که "علی" (ع) یک افسانه نیست که، تمامی واقعیت است، واقعیتی که او و خانواده‏اش، بهانه‏ای برای خلقت عالم هستی معرفی شده‏اند و تاریخ گواه بر آنست. تمامی کسانی‏که (اعم از مسلمان و غیرمسلمان) او را شناخته، دل به ولایت او سپرده‏اند و همگی خواسته‏اند با بهترین واژه‏ها و عبارت‏ها، بلکه‏ای ذره‏ای از شخصیتش را به تصویر بکشانند. شخصیت سالم و بدون عیب و نقص "علی" (ع)، الگویی کامل برای تمامی انسان‏ها و شیعیانی است تا بتوانند درس‏هایی از صفات عالیه‏ای که خداوند متعال در او به ودیعه گذاشته، فرا گیرند.

آن‏چه علی(ع) برای انسان‏ها از جانب عشق هدیه آورد، دنیایی بود که در آن، دل‏ها سرشار از امید و واژه‏های دلدادگی و محبت می‏شدند،‌ روح و روان‏ها آرام می‏گرفتند و‌ چشم سر به‏جز زیبایی و نیکی و لطف و عشق، چیز دیگری را نمی‏دید. به‏راستی در چنین دنیایی، چگونه زیستن معنی پیدا کرده، ظرایف خلقت و بودن هویدا می‏شود. دنیای پر از رمز و رازی که هر لحظه‏اش مملو از نشاط و شور و امید است اگر بتوان گوش جان را با موسیقی اسرارآمیز خلقت آشنا کرد و با آن شاد زیست و برعکس، چون گوش جان نشنود و دل را زنگار دنیا پر کند، زندگی تار شده، اندوه و فغان سر خواهد کشید.

همیشه گفته‏ام، روح چون خسته شود، تن خسته می‏شود؛ پس تن خسته را همچون روح خسته، باید با طراوت ((واژه‏های)) دلدادگی و عشق شستشو داد تا آرام شود. مولی متقیان با سرودن محکم‏ترین و زیباترین واژه‏های عاشقی و دلدادگی و بیان و گسترش اندیشه‏ای منسجم و متعالی که ریشه در وحی الهی داشته،‌ هر تن و روان خسته‏ای را آرام و بانشاط می‏کند و به تعبیر اندیشمند مسیحی، "جرج جرداق":

"پیاپی بودن سخنان علی(ع) و هم‏چنین ارتباط بین اندیشه‏ها به‏طوری که هر اندیشه‏ای نتیجة فکر سابق و منشأ پیدایش اندیشة بعدی باشد، نشانة فراست بی‏مانند علی(ع) است.".

در چنین دنیایی که علی (ع) برایمان ترسیم می‏کند،‌ فضایی آکنده از شادی و سرور و حرکت و پویایی و امید و تلاش برای زندگی بهتر ایجاد شده و سرانجام،‌ موفقیتی لبریز از آرامش به‏دست می‏آید. 

کسانی‏که در ماه خدا به حقیقت تمامیت کتاب هستی واقف شده و شخصیت مولایشان را با چشم دل درک می‏کنند، آمادة جشن بزرگ هستی می‏شوند تا پاکی‏ها را از ناپاکی‏ها، خوبی‏ها را از بدی‏ها، زیبایی‏ها را از زشتی‏ها و انسانیت و مردانگی را از خوی حیوانیت و نامردمی‏ها "جدا" سازند.

زمانی‏که چنین جدایی باشکوهی صورت پذیرد، خورشید شکوفه‏های زندگی و بشارت و نشاط و آرامش را به سر و روی آدمیان پاشیده و چشم دل را به منظر زیبا و بی‏همتای یار باز می‏کند.

چشم دل که به‏سوی یار باز شود، جشن فطرت در روان و صورت انسان‏ها آغاز شده، زندگانی نو آغاز می‏شود و انسان، امیدوار به لطف پروردگارش آمادة کسب بهترین موفقیت‏ها می‏شود؛‌ موفقیت‏هایی که لبریز از آرامش و سرور و نشاط هستند.

چشم دل که به‏سوی یار باز شود، حرف‏های غدیر، حدیث مکرر یار می‏شوند که می‏توان آن‏ها را با گوش جان شنید؛

غدیر گنجینة فضایل و مکارم اخلاق است.

غدیر نگهبان اسلام و سیرة رسول الله است.

غدیر اشک حرف‏هائی است که صاحبان اقتدار از شنیدنشان در هراسند و پس، گفته نمی‏شوند ولی دل را در طول تاریخ می‏سوزانند، چراکه نهایتِ دین و احساسند.

اگر ((حرف‏های غدیر)) را گوشی برای شنیدن نبود، ولی قلب تاریخ را سوزاند و مظلومیت و راستی اهل بیت را برای همیشه به‏اثبات رساند.

حرف‏های غدیر سرمایة اسلام‏اند چراکه هرگز سر به ابتذالِ دنیا فرود نیآوردند.

حرف‏های سوزندة غدیر، سرمایة دل تمامی آزادی‏خواهان جهان است که اگر آرام نگیرند، روح را می‏سوزانند و دل را از درون به آتش می‏کشانند.

مخاطب حرف‏های غدیر مأواکنندگان کاخ‏های سبز و مرمر نیست، که صاحبان کفش‏های وصله‏دارِ آزادی‏خواهانی است که نان دین را نمی‏خورند، ژست دین را نمی‏گیرند، حرف دین را برای اقتدار دنیا نمی‏زنند، امّا غصة انسان‏های محروم را در دل می‏کارند.

حرف‏های غدیر در اوج تنهائی و دلتنگی آزادی‏خواهان جهان، مرحمی بر دل‏های سوزانِ کوخ‏نشینان است و شمشیرِ برنده‏ای بر قلبِ چرکینِ ضحاکان کاخ نشین.

ای امام اول مظلومان و آزادی‏خواهان اعصار!

من در اوج تنهائیم؛

و در نهایت دلتنگی‏هایم؛

و شرمساری‏ از گناهانم؛

و پشیمانی و ندامتم؛

وقتی مخاطبم را نمی‏یابم؛

حرف‏های غدیر را با تو در ((میقات)) زمزمه می‏کنم؛

و در ((بیت‏الله الحرام))، جائی‏که خدا تو را در آغوش گرفت و حرف‏های غدیر را در لالة گوشت اذان گفت، پژواکش را با گوش جان می‏شنوم.

آه! چه زیباست با تو بودن و حرف‏هایت را با گوش جان شنیدن!

ای امام من!

می‏خواهم عیدت را در روز غدیر تبریک بگویم؛

ولی یاد کفش‏های وصله‏دارت می‏افتم که با کوله‏باری از آذوقه بر پشت، به در خانه‏امان می‏آمدی؛

و قلب و روحمان را نوازش می‏دادی؛

آن‏وقت دلم می‏سوزد؛

و روحم آتش می‏گیرد؛

و مظلومیت ولایتی را فریاد می‏زنم که امروز دست‏آویزی برای تحریف حرف‏های غدیر شده است؛

تا هم حرف‏های غدیر در هیاهوی حرف‏های بیهوده گم شوند؛

و هم شناخت یار که شاه‏بیت حرف‏های غدیر بود، میسر نشود.

ای صاحب راستین حرف‏های غدیر!

در عید حرف‏هایت؛

مرا در آغوش بگیر؛

و حرف‏هایت را آن‏چنان در لالة گوش‏هایم زمزمه کن که قلبم آرام گیرد؛

تنهائی و دلتنگیم جلا یابد؛

گناهانم ذوب شوند؛

و روحم با آرامشی که در روح بلندت موج می‏زند، به پرواز درآید.

کسی‏که قرار بود حرف‏های غدیر را در دل تاریخ به امانت گذاشته و بر چهرة روزگار اثری ماندگار از انسانیت، آزادمنشی (حریت)،‌ عدالت، حقیقت، آرامش و موفقیت حکاکی کند، از نظر شخصیتی باید آن‏قدر محکم و استوار باشد که در مقابل هرگونه سختی و افسردگی ایستادگی کرده و تمامی امواج منفی را به انرژی‏های مثبت و حرکت‏زا تبدیل کند.

کسی‏که ادیبان و سخنوران و عالمان و اندیشمندان در برابرش به خضوع برسند و زیباترین و محکم‏ترین عبارات را در وصفش بسرایند؛

چنان‏چه "جرج جرداق" عالم و ادیب لبنانی به لطافت و محکمی هرچه تمامتر در وصف چنین شخصیت والایی می‏گوید:

"...............من این سخن را در زمینة موقعیت کسی‏که از درک عظیم و اندیشة وسیعی برخوردار است ایراد کرده‏ام:

اندیشة وسیعی که به جهان هستی که پنهان و آشکارش در دلالت داشتن بر عظمت وجود یکسان است، احاطه دارد: گویا این طبیعت، زیبایی حریت را آن‏چنان که آرزوی شاعر است، برای او مجسم می‏کند. زیرا باد را هرطور و به‏هرکجا که بخواهد روانه می‏کند و برایش مهم نیست مردم بر او خشم گیرند یا از او خشنود باشند!

چشمه‏ها را به دلخواه خود از تخته سنگ‏های بزرگ و از خاک نرم جاری می‏کند و به‏طور آرام در جلگه‏ها سرازیر می‏سازد یا از فراز کوه‏ها آن‏را پرتاب می‏کند.

درخت‏ها، صخره‏ها، قله‏ها و دره‏ها را آن‏طور که بخواهد آشکار می‏سازد. برای او مهم نیست زنبق‏ها در کنار خارها برویند یا خارهای نبات سمی به گلی خوشبو با شاخه‏های سبزرنگ بچسبند.

به این پای‏بند نیست که گیاه خردشدة‌ خشک را تحقیر کند و گیاه سرسبز و بلند را بزرگ بشمارد یا حشرات کوچک را که از سوراخ صخره‏ها سرکشی می‏کنند، مسخره نماید و از وحشی‏گری درندگان قوی که حیوانات ضعیف را با چنگال خود می‏درند، تمجید کند.

علی (ع) با این نظر و احساس، با مظاهر وجود واحد در دو طبیعتِ زنده و خاموش روبه‏رو شده بود و با بداهت و عمق خاصی درک کرده بود که نیروی عمومی وجود به حکم همان قانونی که از برگ سبز و از گیاهی که بر ساقه‏اش ایستاده و در برابر باد به حرکت درمی‏آید، مواظبت می‏کند؛ به حکم همان قانون از گیاه خردشدة خشک نیز مراقبت می‏نماید.............

هر موجودی در صفحة گستردة وجود،‌ موقعیت ویژه‏ای دارد و از این وجود وسیع بهره‏ای گرفته است. بدین جهت، کوه بلند در نظر علی (ع) نسبت به ریگ‏ها و ذرات خاک، ارجحیت نداشت و توجه به طاووس او را از توجه به مورچة خاک‏نشین که در میان شکاف‏ها و ریگ‏های زمین می‏جنبد، باز نمی‏داشت.......

پسر ابوطالب چنین نظری به جهان هستی افکند و اسرار وجود را- که عبارت از درستی، پایداری و عدالت بود- به‏طور مستقیم درک کرد..........

آن‏گاه آن‏چه دیده بود و به آن پی برده بود او را تکان داد و در خون او جاری شد و در وجودش راه یافت و از روی اندیشه و احساس به‏صورت ندایی رسا درآمد و لب‏هایش به این جمله حرکت کرد:

((آگاه باشید،‌ آسمان‏ها و زمین بر اساس حق به‏پا شده‏اند.)) اگر شما بخواهید درستی و پایداری عدالت را در یک کلمه جمع کنید، هیچ کلمه‏ای جامع‏تر از کلمة ((حقیقت)) نخواهید یافت؛ زیرا در مفهوم این کلمه، درستی و پایداری و عدالت نهفته است."

مشیتِ ارادة برتر چنین بود که ((شخصیتِ سالم و والایی)) را برای نشان‏دادن ((حقیقت)) که به تعبیر "جرج جرداق" در نهانش،‌ درستی و پایداری و عدالت نهفته است، برای هدایت و درس‏آموزی انسان‏ها تعیین کرده تا مسیر شناخت یار تا ابد روشن باقی بماند و هرگونه تاریکی و کژی بداندیشان زایل شده، خللی در ارادة رهروان مسیر طریقت ایجاد نشود.

 



[1] - نقل قول ضراربن حمزه ضبایی به معاویه در مورد امیرالمؤمنین

[2] - عثمان بن حنیف انصاری،‌ فرماندار حضرت در بصره

[3] - سخنی از علی (ع) که به مثابه خطبه‏ای است.

[4] - سخن مولا به برادرش عقیل که از علی(ع) به سبب تهی‏دستی، درخواست بخشش کرده بود.

[5] - فرماندار مولا در بصره

[6] - ذی‏قار محلی است در نزدیکی بصره. مولا پس از این عبارات،‌برای مردم خطبه‏ای خوانده و برای جنگ با مردم بصره آماده می‏شود.

[7] - سخن مولا در تفسیر عبادت


 
comment نظرات ()