راز

واژه‏های عاشقی
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢۳
 

 

................در کویر زندگی با صدای بلند باید از حدیث رفتن گفت و زیباترین واژه‏های عاشقانه را برای یار سرود؛‌

واژه‏های پراحساسی که روی شاخه‏های به‏گُل نشستة‌ دل، خبر آمدن خورشید را در صور اسرافیل بدمند.

واژه‏هایی که جملگی، حرف‏ها و کلمات جاودانه‏ای باشند که در دل روزگار بمانند و توسط امواج عشق، بر تمامی دل‏های منتظر و مشتاق بنشینند.

واژه‏هایی که بوی عشق بدهند و مزة فقر؛ تا تنها برای یار سروده شوند و تمنایی از غیر یار نداشته باشند.

واژه‏های عاشقی، واژه‏های غم و حسرت نیستند تا بوی بی‏کسی و درماندگی بدهند؛

معشوق کجا می‏خواهد که عاشق بی‏کس و غم‏دار باشد؟

واژه‏های عاشقی، واژه‏های تازگی، نوشدن، دلدادگی و پویایی‏اند و اگر مزة فقر می‏دهند برای آن‏ست که وابسته به غیر نباشند،

از غیر طلب نکنند و برای غیر از یار به زیور درنیایند؛

و این نه به آن‏ست که معشوق، همه را برای خود می‏خواهد که او نیازی ندارد؛

بلکه عاشق است که جملگی برای یار می‏خواهد تا به غیر از یار نبیند.

واژه‏های عاشقی، واژه‏هایی ماندگارند و با گذر زمان و تغییر شرایط، از بین نمی‏روند؛

بلکه ژرف‏اندیش شده و با وسعتی درحال گسترش در آسمان بی‏نهایت دلدادگی، طراوت و تازگی خود را بر تمامی لحظات زندگانی بشر پخش می‏کنند؛

تا بهترین آفریدة خدا، هیچ‏گاه احساس تنهایی نکند و خود را از رگ گردن به یار نزدیک‏تر ببیند.  

برای عبور از کویر، باید مسلح به واژه‏های دلدادگی شد تا چراغ راهنما و هدایتی باشند برای تن‏های خسته و تشنه‏ای که به‏دنبال گمشده‏ و مرشدی از عالم غیب‏اند تا خستگی از تن بدر کرده، به نجات برسند و تن تشنه را بر آب معرفت واژگان دلدادگی زده، سیراب شوند.

آنکه با فقر آشنایی و مجالست داشته باشد، زودتر از خستگی خلاصی یافته،‌ بر تشنگی فایق آمده و سرانجام به فلاح و رستگاری می‏رسد.

بی‏نیازی از غیر، مرحمی است بر زخم‏های کهنه‏ای که بر جسم و روان خسته و تشنه می‏نشینند و جز سرگذاشتن بر آستان یار و دریافت لطف از درگاهش، داروی شفابخش دیگری یافت نشود.

واژه‏های عاشقی، تن‏های خسته و تشنه را به سلامت از کویر خشک و سوزان دنیا رهانیده،‌ درهای معرفت در سرزمین‏های سبز را یکی پس از دیگری به روی چشم دل باز کرده تا حرکت از پوسته به هسته و تکرار مکرر آن تا فنا و بقا ادامه پیدا کند.

در کویر ماندن بیهودگی است،

روزمرگی است،

مردگی است.

باید رفت،‌

باید حتی از دشت‏های سرسبز و جنگل‏های انبوه گذر کرد؛

و به دریا پیوست؛

و بر قطره قطرة‌ آب‏های پهنة عالم، حرف‏ها و کلمات جاودانه را نقش بست تا برای همیشه بر دل روزگار بمانند و از صحنة‌ عالم محو نشوند....................

 


 
comment نظرات ()