راز

فیلسوف‏های واقعی، بوته گل سرخ را لگد نمی‏کنند.
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٩
 

 

زمانی‏که به آخرین صفحات کتاب "دنیای سوفی"[1] رسیدم، به عبارات جالبی برخورد کردم که شایستة‌ تأملی دوباره بودند. کتاب مزبور را مدت‏ها پیش مطالعه کرده بودم ولی مطالعة دوبارة‌ هر کتاب برایم تازگی و طراوت و لذت دیگری را به‏همراه می‏آورد.

اعتقاد دارم که کتاب‏های خوب را باید چندین بار و در فواصل زمانی مختلف مطالعه کرد تا دنیاهای متفاوتی را که در کتاب نهفته‏اند، بلکه آشکار شده، اسرارشان شاید هویدا شوند.

مطالب کتاب دنیای سوفی از آن‏جهت برایم از اهمیت بیشتر برخوردارند که نگارش کتابی پیرامون همین موضوع را تحت عنوان: "سیر تفکر عصر جدید در اروپا" در سال 1366 به پایان رسانده، آن‏را از آمریکا به استاد "فخرالدین حجازی" که از دوستان قبل از انقلاب و یکی از مدیران ارشد "انتشارات بعثت" بود، ارسال کردم که متعاقباً در سال 1368 توسط انتشارات مزبور به زیور طبع آراسته شد.

دو فصل نخست کتاب یادشده با عنوان جدید: "سیر تحول اندیشه و تفکر عصر جدید در اروپا" توسط "شرکت چاپ و انتشارات علمی" در سال 1370 تجدید چاپ مجدد شد ولی متأسفانه نسخه‏ای از هیچ‏کدام در بازار یافت نمی‏شوند.

تمامی استعاره‏ها و تعابیری که در کتاب "دنیای سوفی" توسط نویسنده به‏کار گرفته شده‏اند،‌ ضمن آن‏که خط سیر تاریخ بشریت را به‏شیوه‏ای هنرمندانه به‏تصویر می‏کشاند، اما به‏گونه‏ای می‏خواهد مسیر رسیدن به حق و حقیقت را عیان کرده، داستان عبرت‏آموز مبارزات آزادی‏خواهان را طی تاریخ، بیان کند؛ داستانی که شنیدنش هیچ‏گاه از طراوت و تازگی نمی‏افتد و همیشه حرفی برای گفتن خواهد داشت.

همیشه می‏خواستم در مورد بازداشت، زندانی شدن و تبعیدی خودساختة استادان دانشگاه،‌ نویسندگان و اندیشمندان مطلبی به رشتة تحریر درآورم،‌ اما فرصت نگارش چنین نوشته‏ای مهیا نمی‏شد، تا این‏که برخی از فیلسوف‏های معاصر، به جرم جاسوسی، با سر و صدای زیاد بازداشت شدند.

موضوع بازداشت این قبیل افراد آن‏قدر برایم تعجب‏آور بود که دائم از خود می‏پرسم مگر یک استاد دانشگاه یا فیلسوف و اندیشمند، به کدامین بخش از اسرار طبقه‏بندی شدة کشور دسترسی دارد که بتواند آن‏ها را در اختیار بیگانگان قرار دهد!

شاید عباراتی را که از کتاب "دنیای سوفی" در "گیومه" نقل می‏کنم، تمامیت بخشی از مطالبی باشند، که در ذهن نهفته دارم و امروز آن‏ها‏را در قالبی نو می‏اندازم.

شاید آن‏چه پیرامون ما می‏گذرد، تنها ((جشنی فلسفی)) باشد که ریشه در تاریخ داشته، امروز ما شاهد برخی از جلوه‏های آن هستیم! مجلسی که در گذشته پایان نیافته، بلکه همچنان ادامه‏اش در آینده و برای نسل‏های بعدی، قابل تکرار و بازگوئی است.

و مگر بررسی تاریخ برای کمک به فهم آینده نیست، آن‏طور که "توکودیدس" یک قرن پیش از ارسطو معتقد بود:

"نیت من برای مطالعه تاریخ به دست دادن شناخت دقیق گذشته است تا کمکى باشد به فهم آینده که در سیر امورانسانى گرچه عیناً بازتاب گذشته نیست، ولى ناگزیر شبیه به آن است."

و "گویتچاردینى" اضافه مى‏کند که:

"هر آن‏چه در گذشته بوده ‏است و اکنون هست، در آینده نیز خواهد بود. فقط نام‏ها و ظواهر چیزها تغییر مى‏پذیرند و لذا آن‏کس که چشم بصیرت ندارد آن‏ها را نخواهد شناخت."

اگر به چنین تعبیرهایی از تاریخ که چندان هم خوشبیننانه نبوده و مورد اعتراض برخی از اندیشمندان ازجمله:‌ "ماکیاولی" قرار گرفته است، اعتقاد داشته باشیم، می‏توانیم ادعا کنیم که تاریخ نمایانگر یک جشن فلسفی بزرگی از گذشته است که سفرة‌ امروز را تدارک دیده و مقدمات سور و سات آینده را فراهم می‏سازد. در این‏جا بی‏مناسبت نیست، نقل‏قولی از ماکیاولی آورده شود. او می‏گوید:

"چه نادرست است به هر بهانه‏ای شاهد از رومیان آوردن. زیرا برای‏آن‏که مقایسه‏ای صحیح و معتبر باشد، ضروری است شهری [کشوری] داشتن مانند آنان و سپس‏حکم راندن بر آن با سرمشق گرفتن از ایشان"، چون "اگر نمونه‏ها از هر جهت مانند یکدیگر نباشند، بی‏فایده‏اند از آنجا که هر تفاوت بسیار کوچکی در هر مورد ممکن است علت انحراف‏های ‏بزرگ در معلولات واقع شود." به‏همین دلیل "بر پایه رویدادهای جاری، گفتارهایی درباره آینده ‏نوشتن" کاری دشوار است، زیرا "هر چیز کوچک خاصی که تغییر کند احتمالاً نتیجه را تغییر می‏دهد. از این‏رو، امور این جهان را باید روزانه مورد داوری قرار داد و حل کرد، از دور نمی‏‏توان‏درباره آن‏ها به قضاوت نشست."[2]

به‏عبارت دیگر، برای تحلیل این "جشن فلسفی" که انسان‏ها طی تاریخ با آن روبه‏رو می‏شوند، باید از نزدیک آن‏را شاهد بود و مصادیقی از آن‏را مشاهده کرد و سپس به قضاوت و داوری نشست. اما باید توجه داشت که داوری در مورد این "جشن فلسفی" اگر با سلاح فقر و عشق صورت نگیرد، ممکن است جهت‏دار باشد و نتواند واقعیات را آن‏طور که هستند، به‏تصویر بکشاند.

آوردن استعاره‏های کتاب سوفی در این‏جا به این خاطر است که گفته شود، همة انسان‏های آزاداندیش در اقصاء نقاط دنیا، به‏دنبال حقیقت و کشف واقعیت‏اند؛ اما "جباران حقیر" با تمامی توان سعی در پنهان‏کردن حقیقت‏اند و بسیاری از آن‏ها می‏پندارند که مالک همة انسان‏ها بوده و می‏توانند مشیت و سرنوشت آن‏ها را رقم بزنند.

-"..... ما در این‏جا در یک جشن فلسفی دور هم جمع شده‏ایم. به همین خاطر می‏خواهم درباره یک نکته فلسفی برای مهمانان عزیز صحبت کنم.......

.........من و سوفی طی چند هفته گذشته، تحقیقات فلسفی مهمی انجام دادیم و اکنون فرصتی است تا من نتیجه کارمان را برایتان بازگو کنم. ما پیچیده‏ترین راز هستی‏مان را برای شما عزیزان فاش خواهیم کرد.........

........پس از تحقیقات و بررسی‏های دقیق فلسفی که از فیلسوفان یونان باستان تا امروز را شامل می‏شود، ما به این نتیجه رسیدیم که در ((ذهن)) یک ((سرگرد)) زندگی می‏کنیم....."

شاید هم به همین دلیل باشد که "کارلوس کاستاندا" از قول "دون خوان ماتیوس" در کتاب "تعلیمات دون خوان" نجوا می‏کند: "دنیا مستقیماً با حواس ما درک نمی‏شود، بلکه حایلی میان ماست. در واقع ما همیشه یک قدم از تجربة زمان حال خود عقب‏تریم. لذا ما همیشه آن‏چه را که احساس می‏کنیم، در حقیقت داریم به یاد می‏آوریم."

آن‏دسته از رهبران سیاسی که رفتار مردم را همیشه با عینک شک و امنیتی نظاره کرده و مردم از ترس گرفتار شدن،‌ دوگانگی در رفتار و گفتار از خود به نمایش می‏گذارند، نمادی از زیستن در ذهن یک نظامی امنیتی را عیان می‏سازند که می‏خواهند همه را در کنترل و انقیاد ذهنی و ایدئولوژیکی خود قرار دهند.

کسانی‏که تحت تأثیر رفتار امنیتی رهبران سیاسی روزگار می‏گذرانند و به اجبار از خواسته‏های آن‏ها تمکین می‏کنند، لاجرم از اندیشة فقر و عشق فاصله گرفته؛ یعنی از مفهوم بی‏نیازی فاصله می‏گیرند، چراکه به آن‏ها تلقین می‏شود که حیات و مماتشان در دست قدرت حاکمه است و سرپیچی از فرامین دنیاپرستانه و سلطه‏طلبانة آن‏ها، می‏تواند مجازات سنگینی درپی داشته باشد.

بی‏اعتنائی به جلوه‏های دنیا و آزادمنشی اما برای اهل تفکر و کسانی‏که هنوز در مکتب فقر و عشق درس آزادگی و دلدادگی می‏گیرند، همان اندازه معتبر و واقعی است که برای دنیاپرستان جنون تلقی می‏شود و اگر کسانی بخواهند اسراری را هویدا سازند، باید هزینه پرداخت کرده، در مقابل قدرت‏جویان پاسخگو باشند.

بزرگترین هدیه و پیامی که اندیشة فقر و عشق برای آدمیان به‏همراه دارد، رهایی از اذهان جبارانی است که می‏خواهند آدمیان را به انقیاد کشیده، طوق وابستگی بر گردنشان آویزان کنند. یعنی، فقر و عشق با خود "آزادی" به‏همراه می‏آورد و "استقلال" واقعی به رهروان هدیه می‏کند، دو مفهومی که در طول تاریخ مورد خشم و مخالفت "جباران حقیر" قرار گرفته و آن‏ها مدام درصدد تحدید آزادی و استقلال انسان‏ها بوده‏اند.

"آزادی" به‏معنای رهایی از اذهان تمامی بت‏ها و الهه‏های زر و زور و تزویر بوده که ذهن آدمی را متقابلاً به انقیاد و زنجیر کشیده تا انسان از معشوق و خالق خود فاصله گرفته و سودای عشق غیر را در ذهن بپروراند.

"استقلال" به‏معنای رهایی از "وابستگی" از نیازهایی است که الهه‏های دروغین در ذهن آدمی به‏وجود آورده تا از مفهوم فقر و وارستگی فاصله گرفته و به‏جای بندگی خالق، عمری در خدمت جباران حقیر قرار گرفته و بندگی آن‏ها را نماید.

فقر و عشق با وابستگی و تملق و چاپلوسی و سیاسی‏بازی و تمامی ظواهر و ابزاری که بعضی از آدمیان برای سلطه‏جویی و قدرت‏طلبی اتخاذ می‏کنند،‌ سازگاری نداشته و گویی این سرنوشت تمامی عاشقان است که عمری را به مبارزه علیه زشتی و تاریکی هزینه کنند تا زیبایی و نور هویدا شود؛ چراکه آن‏ها نمی‏خواهند فروافتادن زیبایی را شاهد باشند. 

"((رئیس خزانه‏داری شهر)) که از عصبانیت سرخ شده بود، فریاد زد:"

-"این حرف‏ها جنون محض است. تمامش بی‏معنی است و بس.....

هرکس سعی می‏کند وظیفه‏اش را به‏نحو احسن انجام دهد و علاوه بر این باید توجه داشته باشیم که در برابر هر چیز و هر کسی هم خود را بیمه کنیم؛ ولی یک دفعه بیکاره‏ای احمق از راه می‏رسد و با ادعاهای فلسفی مسخره‏اش، همه چیز را پوچ و بی‏اساس می‏سازد!"

حال به نظر شما در مقابل چنین هیاهوهائی چه باید گفت؟ طرفداران مکتب فقر و عشق عهد بسته‏اند که تا جان در بدن دارند، پرچم حریت و بندگی عشق را برافراشته داشته و با بی‏نیازی و وارستگی در جهت ابقا کلمة حق و پاسداری از نور و زیبایی از هیچ کوششی دریغ نورزند.

یا همان مطلبی که ((آلبرتوی فیلسوف)) با تکان دادن سر می‏گوید؟

-" شما باید توجه داشته باشید که در برابر این شناخت فلسفی هیچ نوع بیمه‏ای پیش‏بینی نشده است......

ما نمی‏توانیم در برابر چیزی که هستی‏مان را تشکیل می‏دهد، خودمان را بیمه کنیم. آدم نمی‏تواند خودش را در برابر غروب آفتاب بیمه کند.....

وقتی آدم بفهمد که فقط تصوری از ذهن کس دیگری است، بهترین کار سکوت است. دیگر حرفی برای گفتن نمی‏ماند. به‏هرحال تنها کاری که از دست من ساخته است، آموزش برخی نکات فلسفی به شماست. شماها به کمک فلسفه می‏توانید نسبت به جهان دیدی انتقادی به دست آورید. مهم‏تر از همه، این است که بتوانید در برابر ارزش‏های مورد نظر پدر و مادرهایتان نیز به تفکر بپردازید و نسبت به آن ارزش‏ها دیدی انتقادی داشته باشید......."

"((رئیس خزانه داری شهر)) هنوز ایستاده بود و با انگشتانش روی میز می‏زد:"

-" این مردک تبلیغات‏چی سیاسی می‏خواهد کاری کند تا آرا و عقاید سالمی را که ما، مدرسه و کلیسا به جوانانمان یاد می‏دهیم، از بین ببرد. اینان جوانانی هستند که در اصل، نسل آینده را می‏سازند و روزی خواهد رسید که این‏ها وارثان ما باشند. اگر این مرد مزاحم همین حالا مجلس ما را ترک نکند، من به وکیلم تلفن می‏کنم تا تکلیف ما را روشن کند."

اما کسی‏که با فقر و عشق درآمیخته و تمامی سلول‏های بدنش لبریز از آنست،‌ نه‏تنها غوغاسالاری امثال خزانه‏دار شهر را برنمی‏تابد، بلکه در دل بر آن می‏خندد. عاشق، رهرو، فیلسوف و اندیشمند آزادمنش و آزاداندیش در برابر این‏همه هیاهو، به حرکت تاریخ و تغییرات نهفته در آن اشاره کرده، با تمامی وجود به روشنگری پرداخته و می‏گوید:

- "دنیا دایماً تغییر می‏کند. البته زیاد هم تعجبی ندارد."

و از مخاطبان خود بویژه جوانان که سازندگان بنای فردا هستند، خواهد پرسید:

- "تعجب نمی‏کنی که برایت این تغییرات تعجبی ندارد؟"

جای افسوس است که بسیاری، تمامی تغییرات پیرامونی را می‏بینند ولی همچون کثیری از گذشتگان، بی‏تفاوت از کنارشان عبور کرده تا سنت تاریخ محفوظ بماند تا نسلی دیگر هویدا شود.

اما آن‏هائی که می‏بینند و در برابر تغییرات احساس مسؤولیت می‏کنند، اعتراض و مبارزه را پیشه کرده، در برابر ارزش‏های سنتی پدر و مادرها به تفکر می‏پردازند و نسبت به آن ارزش‏ها دیدی انتقادی ابراز می‏دارند تا دیگران را به هوش آورده و نسبت به تغییرات پیرامونی آگاه سازند.

متفاوت دیدن جهان پیرامونی را باید از الزامات جوانی بلکه روشنفکری دانست؛ چراکه جهان به‏طور مرتب درحال تغییر است و برای درک چنین تغییراتی باید نگاهی متفاوت نسبت به گذشتگان داشت تا فهم جهان میسر شود.

این نکتة ظریف اما ساده را بسیاری از نسل‏های پیشین قادر به فهم نیستند، پس با فرزندان خود مخالفت کرده، می‏خواهند آن‏ها را به اجبار به همان مسیری هدایت کنند که خود و پدرانشان طی طریق کرده‏اند. بویژه مادران حساس، با نگرانی فرزندان خود را نظاره کرده، نجوا می‏کنند:

-"نه. این تظاهرکنندگان رفتار خشونت‏آمیزی ندارند. فقط خدا کند بوته‏های گل سرخ را لگد نکرده باشند. البته اصلاً سر درنمی‏آورم، تظاهرات؛ آن‏هم در یک کوچه دورافتاده و جلوی باغچه خانه ما چه اهمیتی می‏تواند داشته باشد و به چه درد می‏خورد؟....."

اما جوانان رشید این مرز و بوم که مام وطنشان را عزیزتر و شیرین‏تر از جان می‏دانند و حاضرند خون سرخشان را برای آبیاری بوته‏های گل سرخ وطن هدیه کنند، با آرامش و متانت یک متفکر،‌ اندیشمند، فیلسوف و استاد پاسخ خواهند داد:

-"این یک تظاهرات فلسفی است. فیلسوف‏های واقعی، بوته گل سرخ را لگد نمی‏کنند."

تمامی عاشقان، روشنفکران، اندیشمندان، نویسندگان، هنرمندان و رهبران سیاسی- اجتماعی و فرهنگی که درد دین داشته و عشق وطن در سینه نهفته دارند، گوهر مشترکی در کف دارند که با وجود تمامی اختلاف‏های ظاهری، با یکدیگر در فقر و عشق مشترک‏اند.

 



[1] - "یوستاین گاردر" با ترجمه "کورش صفوی" (1379)

[2] -  "فلسفه و تاریخ"، "رابرت برنز"، ترجمه: "عزت الله فولادوند"


 
comment نظرات ()