راز

هفت راز
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱
 

 

بر صفحة دل،‌ زیباترین واژه‏های عشق و توکل را با امید به فردای زیبا نوشته و خاطرات دیروز را در دفترچة خاطرات ذهن، ره‏توشة پرواز افکار به‏سوی دنیایی روشن و سراسر از عشق و بالندگی و آزادگی کرده تا مسیر سبز "رفتن" در دشت آرزوها هموار شود.

برای "رفتن" باید "ایستاد" تا جلوه‏های نور در دوردست‏ها نمایان شده،‌ امواج اشراق و دانایی در شبستان قلب هویدا شوند.

"ایستادگی" رمز پرواز است به‏سوی امید و آرزوهای بلند و شاهد مبارز در دشت سبز فتح و ظفر.

*

"می‌برم منزل به منزل چوب ‌دار خویش را‏

تا کجا پایان برم آغاز کار خویش را

در طریق عاشقی مردن نخستین منزل است

می‌برد بر دوش خود، حلاج دار خویش را"- حسین اسرافیلی

"بودن" بدون "مبارزه"،‌ پوچی و تباهی در کویر زندگی است و رمز حیات جاوید در مبارزه‏ای مستمر و پایدار نهفته که "ایستاده"، آن‏را معنی می‏بخشد؛

"ایستاده‏ای" که سراسر وجودش را مبارزه‏ای شیرین و دلچسب برای رسیدن به اهداف متعالی پر کرده و لحظه لحظة هستی‏اش را معنی می‏بخشد.

ایستادگی، خصلت مبارزان است و زیبایی حرکتشان؛ تا زمین زیر پایشان افتخار کند و آسمان بالای سرشان بر نگاه‏کردن به آن‏ها مغرور شود.

*

"نه ابرهای خدا را سنگ زده‌ام

نه پا بر خواب فرشته‌ای نهاده‌ام

تنها

جهان را به تماشای گ‍ُلی برده‌ام

که از هیچ توفانی

خم بر ابرو نمی‌آورد"- مجید زمانی اصل

ایستاده، در بوستان گلی که تربیت کرده و سراسر زندگیش را دربرمی‏گیرد؛‌ غنچة امید و آرزو می‏چیند؛

درس مقاومت و صبر می‏دهد؛

مبارزه را با زیباترین واژه‏های دلدادگی می‏سراید؛

و سپس محصول باغش را بر سر و روی زمان می‏پاشد تا ایستادگی و مبارزه و حرکت فراگیر شده،‌ گل رخسار کائنات عطرآگین شود.

*

"نان رفته

فشنگ رفته

برای پرکردن تفنگ‏هاشان

فقط دل مانده

محصور زمین و دریا

به سال‏ها و سال‏ها

همه گرسنه

و همه از پا افتاده

اما هیچ‌یک تن به مرگ نداده"- یانیس ریتسوس،‌ شاعر یونانی

ایستاده، پرچم سبز حرکت را در سرزمین سکون و افسردگی به اهتزاز درآورده و از عالم و هرچه درآنست، عنصر مبارزاتی ساخته و پیشاپیش به‏سوی قلة توانایی و خواستن، پروازی بلند می‏کند؛

پروازی که وسوسة ماندن را پوچ انگاشته، آشتی پرنده و پرواز را در دشت سبز امید با نور توکل و نیایش، با سرپنجة‌ بی‏تابی و شیدایی به‏تصویر می‏کشد.

*

"من او را شناختم

سال‏ها با او سر کردم

با ذات زرین و سنگی او

در پاراگوئه پدر و مادر خویش را ترک گفت

پسرانش، عموزاده‌‌هایش

نو دامادهایش

خانه‌اش، مرغانش

و کتاب‏های نیمه‌باز را

گزمگان گرفتندش

و آن‌قدر زدندش

تا خون بالا آورد

در سرزمین فرانسه

در دانمارک

در اسپانیا

در ایتالیا"- پابلو نرودا؛ شاعر نام‌آور شیلیایی

ایستاده،‌ قفس تن را درنوردیده،‌ هوای پاک آزادگی را در پرتو صورت مبارز تابانده،‌ میوة ظفر را در کام می‏ریزد.

ایستاده، ایستاده می‏زید و ایستاده می‏میرد.

*

1  

آنک ایستاه‏ام "تا" با گل شقایق در دل،

قامت بلند یار را سبز در سبزینه زنم

آنک ایستاده‏ام "بر" پیشانی ماه،

تا بر چشم وسوسه‏گر خورشید بوسه زنم

آنک ایستاده‏ام "پا" در رکاب امید،‌

فردا را زشوق دویدن و پرواز، فریاد زنم

2

آنک ایستاده‏ام تا شهرة آفاق شوم بر صلیب شکستة عمر

آنک ایستاده‏ام بر معصومیت مسیح ز جور یهودا،‌ نرد عشق زنم

آنک ایستاده‏ام پا بر برگ سپهر،‌ دل در میان صدف،‌ عقل بر فسانه زنم

3

آنک ایستاده‏ام تا تیغ زنم بر پردة‌ سیاهی شب،‌ صبح را بیرون کشم

آنک ایستاده‏ام بر چهرة‌ وجود، در سرزمین وحشت،‌ شب را به پایان برم

آنک ایستاده‏ام پا زیر خروارهای زمان،‌ خسته از تهی،‌ فکر عاشقانه زنم

4

آنک ایستاده‏ام تا دوستی را چاره کنم در سرزمین سبز

آنک ایستاده‏ام بر ناموس آشتی، در صحنة نبرد

آنک ایستاده‏ام پا در سرای محبت، در آغوش سحر،‌ سر بر زمانه زنم

5

آنک ایستاده‏ام تا ترس خشک شود در سفالینة چشم

آنک ایستاده‏ام بر رؤیای غریب یک مرد

آنک ایستاده‏ام پا بر شکافت ظلمت یک حرف،‌ شعر عارفانه زنم

6

آنک ایستاده‏ام تا نور، صفحة دل را بشکافد

آنک ایستاده‏ام بر رگباری از باران اندیشه در مشت

آنک ایستاده‏ام پا بر ستیغ دانایی و اشراق،‌ عقل را تازیانه زنم

7

آنک ایستاده‏ام تا بیابم و ببینم و بسوزم

آنک ایستاده‏ام بر بلندای صخرة‌ وجود؛ بر چشم خورشید و سجود

آنک ایستاده‏ام پا در هوای فراموشی و رفتن،‌ شوق را بهانه زنم

*

آنک ایستاده‏ام با قامتی به بلندی هفت شهر عشق،

"تا بر پا" کنم شهر اساطیر عشق و امید را.

آنک ایستاده‏ام با قامتی به بلندی هفت اقلیم،

"تا بر پا" کنم دشت سجادة سجود را.

آنک ایستاده‏ام با قامتی به بلندی هفت پیکر یار،‌

"تا بر پا" کنم خیمة‌ فردا را.

*

عاشقی که ایستادگی بیاموزد، در مقابل سختی‏ها و پرخاش‏گری، کلک فرو نمی‏بندد و

می‏نویسد تا بشوراند؛‌

 می‏شوراند تا بسوزاند؛

می‏سوزاند تا آگاهی بخشد؛

و آگاهی می‏بخشد تا بیدار کند چشم‏های خفته و درمان کند تن‏های خسته و افسرده و نالان و پریشان را.

*

"تو چرا می‌جنگی؟
‌پسرم‌ می‌پرسد:
من‌ تفنگم‌ بر دوش‌
کولبارم‌ بر پشت‌
بند پوتینم‌ را محکم‌ می‌بندم.
مادرم‌
آب‌ و آیینه‌ و قرآن‌ در دست‌
‌روشنی‌ در دل‌ من‌ می‌بارد.
پسرم‌ بار دگر می‌پرسد:
تو چرا می‌جنگی!
با تمام‌ دل‌ خود می‏گویم:
تا چراغ‌ از تو نگیرد دشمن"- محمدرضا عبدالملکیان

دل عاشق اما در آرزوی آنست که شرح احوالاتش مرحمی باشند بر زخم‏های کهنه،‌ پس خاموشی را برازندة خود ندانسته و حتی اگر هم رنجور شود، می‏نالد و می‏گوید تا عشق را همیشه و همه‏جا، هم‏نفس و هم‏یار باشد.

او با نوشتن می‏خواهد به هوشیاری و بیداری رسیده،‌ گرد شب و تاریکی را از چهره‏اش پاک کرده، صبح و روشنایی را در آغوش بگیرد.

*

".......
من‌ اما،
چشم‌هایم‌ خفته‌ در خواب‌ گرانباری‌
دریغا صبح‌ هشیاری‌
دریغا روز بیداری"- حمید مصدق

آری، به‏درستی که،

ایستاده،

ایستاده می‏زید

و

ایستاده می‏میرد.

 


 
comment نظرات ()