راز

باید باور کنیم که می‏توانیم: آن‏گاه موفقیت از آنِ ماست
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٩
 

 

گفتم که موفقیت، در اصل خواستن است. اگر چیزی را نخواهیم، به جلو هدایت نخواهیم شد و به‏طور طبیعی موفقیتی هم حاصل نخواهیم کرد. اعتقاد دارم که مهم نیست خواستة ما اجابت می‏شود یا نمی‏شود و نتیجه، کاملاً مورد قبول لحظه‏ای ما هست یا نیست؛ مهم این است که ما توفیق آن را داشته‏ایم که برای خواستة خود تلاش و پشتکار و صبر و توکل از خود به معرض نمایش بگذاریم.

باید بدانیم که عمل و ارادة ما که در این‏جا همان "خواستن" است، برای همیشه در «حافظة جمعی» ثبت خواهد شد و هیچ‏گاه از بین نخواهد رفت.

پس بدون در نظر گرفتن هر نتیجه‏ای، برندة واقعی ما هستیم و باید از آن خوشحال و مسرور باشیم. مطمئن باشیم که نتیجة به‏دست آمده در آینده ما را راضی و خوشحال خواهد کرد و خواهیم دانست که هرچه از طریق سعی و تلاش بدست آورده‏ایم، به مصلحتمان بوده است. پس خوشحال باشیم و لبخند بزنیم!

نکته مهم دیگر آن‏ است که باید «باور کنیم» که «می­توانیم». یکی دیگر از اصول موفقیت، اعتقاد به همین باور است. «ما می‏توانیم». باید چنین باوری را در وجود خود کاشته، هر روز آن‏را آبیاری کنیم تا هرگز خشک نشود.

بذرِ «باور توانستن»، بسیار آسان به‏دست می‏آید و همه می‏توانند به‏راحتی آن ‏را تهیه کنند. فقط کافیست کمی اعتماد به نفس و اراده داشته باشیم و با امید به آینده‏ای روشن، خود را در مقابل مشکلات احتمالی پیش‏رو، مقاوم کنیم؛ دراین صورت بذر باور توانستن به‏دست آورده‏ایم. حال آن‏ را در وجود خود پرورش دهیم.

باید باور داشته باشیم که سهم ما از «ثروت جهانی» که بدون منّت و چشمداشت از سوی «ارادة جهانی» فراهم شده تا ما از آن به هر مقدار که می‏خواهیم استفاده کنیم، بستگی به داشتن چنین باوری است.

"نیل دونالد والش" در کتاب "دوستی با خدا" به ظرافت می‏نویسد: "در جهان خدا هیچ اشتباهی روی نمی‏دهد و هیچ رویدادی تصادفی نیست، هیچ کس به‏سویت نمی‏آید مگر آن‏که هدیده‏ای را برای تو به ارمغان آورد. چه شاکر باشی و چه نباشی، خداوند نعمت را برای تو می‏فرستد."

در جهان هستی،‌ به ما حق انتخاب خواستن داده شده تا از ثروت‏های بیکران هستی به اندازة توان و استعداد خویش برداشت کنیم.

اگر در این مسیر با سختی یا احیاناً شکست روبه‏رو شویم، باید تلاش دوباره کرده و از خواستن منصرف نشویم و این عمل را آن‏قدر ادامه دهیم، تا به مقصود خویش نایل آییم.

"آرنولد توین‌بی" تعبیر جالبی دارد؛ او می‏گوید: "به ما انسان‌ها حق انتخاب داد‌ه شده است، پس نمی‌توانیم مسؤولیت‌ها را به گردن خدا یا طبیعت بیندازیم. مسؤولیت خود ماست و باید خودمان به دوش بکشیم."

اعتقاد دارم که اگر قرار باشد ثروت جهانی را میان افراد تقسیم کنند، سهم هر کس برحسب آن‏که از چه موقعیت‏ها و فرصت‏هایی برایش به وجود می‏آید، نخواهد بود، بلکه بر اساس باورِ عمیقِ وی به توانایی‏هایش و این‏که «می‏تواند» هرکاری را با اتکا (توکل) به تنها خالق هستی‏بخش انجام دهد، قادر به بهره‏برداری از نعمات بی‏انتهای داده شده خواهد بود.

این نکته را هم تکرار کنم که تنها دانستنِ تئوری وارِ روش‏های موفقیت کافی نیستند که البته نوشته‏های فراوانی را پیرامون آن می‏توان در آثار اندیشمندان یافت. باید با باورِ این‏که می‏توانیم هر کاری را انجام دهیم، برای آن، تلاش و پشتکار و صبر و توکل داشته باشیم. ممکن است در این راه، چند بار هم زمین بخوریم. امّا چون می‏دانیم و باور داریم که می‏توانیم، حتماً موفق خواهیم شد.

پیشترگفته‏ام، آدم‏هایی که بیشتر زمین می‏خورند، مقاوم‏تر می‏شوند و موفقیت بیشتری را نصیب خود خواهند کرد. این‏ها کسانی هستند که قدر تمامی دست‏آوردهای خود را دانسته، آن‏ها را به‏راحتی ازدست‏ نمی‏دهند. پس هیچ‏گاه از زمین خوردن نهراسید، چراکه لازمة موفقیت و برنده شدن است. کسانی‏که بدون سختی یا زمین‏خوردن به موفقیت می‏رسند،‌ خیلی زود همه‏چیز را از دست داده،‌ ورشکسته می‏شوند. یعنی،‌ موفقیتی پایدار و با قوام است که از زمین‏خوردن حاصل شده باشد.

دنیا، منزلگاه موقت انسان‏هایی است‏که، می‏خواهند برای بهترزیستن، در دنیایی بهتر با صرف فعل خواستن، تجدیدقوا کرده، تا عاقبت، تمامیت عشق را در آغوش گرفته و تا ابد در آرامش زندگی کنند.

صرف فعل خواستن را تمامی کسانی‏که برای خود و دیگران انسان‏های موفقی بوده‏اند، با قاطعیت سروده و از نتایج شگف‏انگیز آن، بهره‏مند شده‏اند. هیچ کاری نیست که با "خواستن"، انجام نشود و حتی معلولیت‏های جسمانی که به ظاهر، سدی برای انجام امور روزانه پنداشته می‏شوند، با صرف فعل خواستن، به‏راحتی و آسانی از میان خواهند رفت. برای مثال، مرحوم باغچه‏بان،‌ به زیباترین صورت، فعل خواستن را برای معولان ایرانی سرود و یادگاری ارزنده از خود برجای گذاشت. او در مورد خود می‏گوید:

"من مانند یک علف صحرایی، به وسیله باد و باران و تابش نور خورشید و آسمان ایران سبز شده‏ام و به رنگ و بوی ایرانیت خود افتخار دارم: قدرت من، فکر من و ایمان من، همه ایرانی است...... یکی از کارهای روزانه من، مبارزه با کچلی شاگردانم بود. چون از خود پولی نداشتم، از آشنایان اعانه می‏گرفتم. صابون می‏خریدم و همراه دستورهای بهداشتی برای مادران شاگردان فقیر خود، می‏فرستادم تا سر و لباس بچه‏هایشان را بشویند..... در مدرسه مرند هم سر بچه‏ها را با دست خود می‏شستم و دوا می‏زدم. از نه تومان حقوق، لااقل ماهی ده تا پانزده ریال صرف خرید دوا و سلمانی و الکل و پنبه می‏شد....." درواقع‏ باغچه‏بان نشان داد، اگر فعل خواستن را با تمامی وجود به‏کار بندیم، هیچ سدی در مقابل موفقیت و پیشرفت قرار نخواهند گرفت، چراکه او توانست افراد بسیار موفق و لایقی از میان شاگردانش به جامعه عرضه کند.

داستان‏ها و نقل‏ها فراوانند که آن‏‏ها خود به‏تنهایی می‏توانند به کتاب جداگانه‏ای تبدیل شوند. داستان زیر را پدر یک کودک معلول موفق،‌ نقل کرده که چگونه با صرف فعل "خواستن"، از او انسان موفقی برای بشریت ساخته است:

"او را برای نخستین بار، چند دقیقه پس از تولدش دیدم. از بدو تولد، از لاله و بخش بیرونی گوش محروم بود. پزشکان اعتقاد داشتند، احتمالاً عمری ناشنوا و لال زندگی خواهد کرد. اما من نظر آن‏ها را قبول نداشتنم. این حق من بود، چون من پدر این کودک بودم. من نظر دیگری داشتم، اما آن را به صدای بلند نگفتم؛‌ آن را به سکوت در قلبم ایراد کردم.

من از صمیم قلب خود مطمئن بودم که پسرم می‏شنود و حرف می‏زند . مطمئن بودم باید راهی وجود داشته باشد و مطمئن بودم که "می‏توانم" این راه را بیابم. به یاد حرف‏های "امرسون کبیر" افتادم: "به هر چه بنگرید، در آن درسی از ایمان هست. به تنها چیزی که نیاز داریم اطاعت است. برای هر کدام از ما راهی وجود دارد، اگر خوب گوش دهیم، کلمات مناسب خود را می‏شنویم."

کلمات مناسب؟ میل و اشتیاق از هر چیزی مهمتر است. من آرزو کردم که پسرم ناشنوا و لال نماند. لحظه‏ای از این اشتیاق غافل نماندم. باید راهی می‏یافتم تا ذهن کودک را به روی اشتیاق خود می‏گشودم. باید صدایم را بدون گوش‏های بیرونی او به ذهنش می‏رساندم.

این حادثه یک روز اتفاق افتاد. ما یک دستگاه ضبط صوت خریدیم. وقتی فرزندم برای نخستین بار صدای موسیقی را شنید، به وجد آمد. در برابر ضبط‏صوت ایستاد، دندان‏هایش را به لبة ضبط‏صوت نگاه داشت. از این کار او سر در نیاوردم؛ سال‏ها گذشت تا فهمیدم استخوان‏ها می‏توانند صدا را به گونه‏ایی به انسان‏ها منتقل کنند. کمی بعد از آن‏که او ضبط صوت را برای خود برداشت، دریافتم اگر با لبانم استخوان پشت گوش او را لمس کنم و با او حرف بزنم، به راحتی متوجه حرف‏هایم می‏شود.

وقتی مشخص شد که او می‏تواند صدای مرا به خوبی بشنود، بی‏درنگ میل به شنیدن و حرف زدن را به او انتقال دادم. به زودی دریافتم، فرزندم از این‏که شب‏ها قبل از خواب برایش داستان تعریف کنم، لذت می‏برد. به همین دلیل برای او داستان‏سرایی کردم تا به اعتماد به نفس، به تصور و به میل شنیدن و طبیعی بودن او، کمک کنم.

به خصوص یکی از این داستان‏ها را هر بار به‏شکلی برایش تعریف می‏کردم. می‏خواستم در ذهنش این اندیشه را بکارم که، ناراحتی جسمانی او یک دارایی بزرگ است که ارزش فراوان دارد. می‏دانستم که هر ناراحتی و هر معلولیت با خود امتیازی به همان اندازه به همراه دارد؛ اما باید اقرار کنم کمترین اطلاعی در این زمینه که چگونه ناراحتی او می‏تواند تبدیل به یک دارایی شود، نداشتم.

آموزگاران مدرسه وقتی فرزندم را بدون گوش دیدند به او توجه خاصی مبذول داشته و با او به مهربانی بیش از دیگران، برخورد می‏کردند. من هم به او می‏گفتم، وقتی بزرگ‏تر شود، روزنامه می‏فروشد؛ زیرا مردم وقتی می‏بینند که او به رغم نداشتن گوش، باهوش و فعال است، به او پول بیشتری پرداخت می‏کنند. او هم حرف‏های مرا باور می‏کرد.

حدوداً 7 ساله بود که معلوم شد، شرایط خاص او برایش فوایدی دربر خواهد داشت. ماه‏ها پسرم به التماس می‏خواست به او اجازه بدهیم روزنامه بفروشد، اما مادرش با این کار موافق نبود.

بعدازظهر یکی از روزها که با خدمتکارمان در منزل بود، از پنجره آشپزخانه به حیاط پرید. همسایه کفاشی داشتیم، از او 6 سنت قرض گرفت. با این پول روزنامه‏ای خرید، روزنامه را فروخت و با پول آن مجدداً روزنامه‏های بیشتری خرید و این کار را تا غروب آن روز ادامه داد. وقتی کارش تمام شد، 6 سنت قرض خود را پس داد، اما 42 سنت در جیب داشت. وقتی آن شب به منزل برگشتیم، در حالی که 42 سنت پول را در مشت خود نگه‏داشته بود، در رخت‏خوابش خوابیده بود. مادرش مشت او را باز کرد؛ سکه‏ها را برداشت و گریست. گریة‌ او برای اولین پیروزی فرزندش، بی‏تناسب بود. واکنش من اما درست برعکس مادرش بود. من از صمیم قلب خندیدم، دانستم "تلاش" من برای آنکه در "ذهن" فرزندم امید به موفقیت و پیروزی را بکارم، به نتیجه رسیده است.

پسر ناشنوای من بتدریج بزرگ شد، دبیرستان و دانشگاه را بی‏آن‏که بتواند صدای آموزگارش را بشنود، پشت سر گذاشت. تنها وقتی آن‏ها با صدای بلند و از نزدیک با او حرف می‏زدند، صدایشان را تشخیص می‏داد. او به مدرسه مخصوص ناشنوایان نرفت. ما این اجازه را به او ندادیم. مصمم بودیم که او زندگی طبیعی داشته باشد. در مدرسه سعی کرد از نوعی سمعک استفاده کند، اما این سمعک به او کمک نکرد.

در آخرین هفته اقامت در کالج اتفاقی افتاد که تحولی در زندگیش به‏بوجود آورد. او بر حسب تصادف به سمعک جدیدی دست یافت که به صورت آزمایشی برای او فرستاده بودند. او با اکراه آن را آزمایش کرد. قبلاً نظایر این سمعک را امتحان کرده بود، اما نتیجه‏ای حاصل نشده بود. سرانجام وسیله ارسالی را برداشت و با خونسردی و بی‏توجهی آن‏را روی سرش گذاشت. باطری‏های سمعک جدید را وصل کرد و ناگهان عمری انتظار به سر رسید. برای نخستین بار در زندگی توانست مثل سایرین مطالب را بشنود.

با شور و وجد فراوان به سوی تلفن رفت و به مادرش زنگ زد و صدای او را به‏طور کامل شنید. روز بعد، او در شرایطی بود که می‏توانست صدای اساتید دانشکده را به خوبی و بی کم و کاست بشنود و این نخستین بار بود که چنین چیزی را تجربه می‏کرد. برای نخستین بار توانست با دیگران حرف بزند و دیگران هم مجبور نبودند با او به صدای بلند حرف بزنند. به راستی که او تولد تازه‏ای یافته بود.

پسرم نامه‏ایی به تولید کننده آن سمعک نوشت و با اشتیاق تمام، تجربه خود را با او در میان گذاشت. نکته‏ای در نامه‏اش سبب شد که به نیویورک دعوت شود. در نیویورک تا کارخانه او را اسکورت کردند. در حال گفت و گو با رئیس مهندسین؛ نظریه، فکر، الهام یا هر کلمه‏ای که شما فکرش را کنید به ذهن او می‏رسید. به ذهنش رسید که می‏تواند به میلیون‏ها انسان ناشنوا کمک کند. باید ماجرای خود را برایشان شرح می‏داد.

مدت یک ماه با اقدامی گسترده درباره نظام بازاریابی سازنده سمعک تحلیل و بررسی کرد و راه‏ها و وسایلی یافت تا دنیای جدید خود را با دیگران در میان بگذارد. آن‏گاه برنامه دو ساله‏ای تدارک دید. وقتی طرح خود را به شرکت ارایه کرد، بی‏درنگ به او شغلی دادند تا به رؤیای خود جامه عمل بپوشاند.

مطمئن هستم اگر من و مادرش "ذهن" او را آن‏طور که "می‏خواستیم"، پرورش نداده بودیم، "بل ایر"، برای همه عمر ناشنوا و لال باقی مانده بود."

بدانیم که همه چیز در ذهن ماست. ذهن را هم باورها و تربیت شکل می‏دهد.

اگر فکر می‏کنید که فلان کار از شما ساخته نیست، بدانید که سخت در اشتباهید. به عقب برگردید و سرمنشأ چنین باوری را که در ذهن شما به وجود آمده است، پیدا کنید. وقتی‏که آن‏را یافتید، متوجة اشتباه خود خواهید شد. حتی اگر هم دلیلِ «باورِ نتوانستن» را نتوانستید پیدا کنید، اصلاً نگران نباشید. به خودتان بگویید احتمالاً ریشه در باورهای تربیتی و بچگی‏ام داشته است. با این حساب، یک‏بار دیگر متولد خواهید شد و همه چیز را از اول شروع خواهید کرد.

با روحیه‏ای امیدوار و مقاوم در جهت مسیر تکاملی اراده جهانی گام بردارید، دور دست‏ها را ببینید و به سوی آمال و آرزوهای خود گام‏های بلند برداشته، اصلاً از زمین خوردن نهراسید. جمله "مهاتما گاندی" را همیشه برای خود زمزمه کنیم که:

"پیروزی آن نیست که هرگز زمین نخوری، آن‏ست‏که پس از هر زمین‏خوردنی برخیزی."

به خود ایمان داشته باشید. خود را باور کرده و اعتماد به‏نفس بالایی را در رسیدن به خواسته‏هایتان در خود تقویت کنید. باور پیدا کنید که قادر به انجام هر نوع کاری هستید. سپس برای آن تلاش و پشتکار و صبر و توکل از خود نشان داده، منتظر نتیجه بمانید.

پس اگر به‏راستی باور کنید که می‏توانید، حتماً برنده و موفق هستید، حال نتیجه هرچه می‏خواهد باشد! باور کنیم که همه‏چیز در ذهن ما نهفته و استفاده از "قدرت ذهن"، کلید تمامی درب‏های بسته و اسرار ناگفته است.


 
comment نظرات ()