راز

سرای یار
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٧
 

         وسوسة دنیا تمام ناشدنی است؛

 

و دل را که باید خانة یار باشد، به اجارة مهتاب اندوه و جذبه‏های نفس ترک‏خوردة دنیا رفته؛

 

و گویی ساز مطربِ هوس و طعم میِ نفس، همیشگی و جاودانه است.

 

بر بلندای یک هوس

 

دل افتاده از نفس!

  

اما خانة دلی را که از دوست نشانی یافته است، باید در فرصت سبز زندگی با عشق یار آذین‏بندی کرد؛

 

و شبنم نوازش یار را بر حیات دو روزه پاشید تا خواب طلایی دل تعبیر شود.

 

دل را باید از سایة شوم افسوس و دریغ نجات داد؛

 

و دام غمی که سالیان در حجره‏هایش مأوا گزیده، پاره کرد؛

 

و آزاد و آرام در درة آفتابی و سبز یار،‌ به انتظار خورشید نشست؛

 

و از لب یار، طعم خوش اشراق نوشید؛

 

و سرشار از عشق و امید، در دشت سبز لبخند یار، شقایق را بوئید؛

 

و خود را از تنهایی ژرفی که شیطان به ارمغان می‏آورد، رهانید.

 

در سرای یار:

 

هرچه هست آزادگی است و تماشاخانه‏ای از نور و نشاط و زیبایی و توکل و امید.

 

در سرای یار:

 

جهانِ غمزده و افسرده و نالان،‌ تنهاست و بی‏یاور و بی‏بو و بی‏کس و خسته و ضعیف و مرده.

 

در سرای یار:

 

خورشید فروزان است و ماه طناز و ناهید زیبا.

 

در سرای یار:

 

ستاره‏ها عطر امید و پویایی بر دل‏ها می‏ریزند و رؤیاها را تعبیر کرده، آرزوها را عینیت می‏بخشند.

 

دل که در انتظار خورشید باشد،‌ عاشق می‏شود.

 

دل که عاشق شد، بیدار می‏شود.

 

دل که بیدار شد،‌ هوشیار می‏شود.

 

دل که هوشیار شد، بینا می‏شود.

 

دل که بینا شد، با صفا می‏شود.

 

دل که با صفا شد، با حیا می‏شود.

 

دل که با حیا شد، بصیر می‏شود.

 

دل که بصیر شد، حکیم می‏شود.

 

دل که حکیم شد، کریم می‏شود.

 

دل که کریم شد،‌ رحیم می‏شود.

 

دل که رحیم شد، تسلیم می‏شود.

 

دل که تسلیم شد، غنی می‏شود.

 

دل که غنی شد، بسیط می‏شود.

 

دل که بسیط شد، انیس می‏شود.

 

دل که انیس شد، فنا می‏شود.

 

دل که فنا شد، بقا می‏شود.

 

دل که فنا شد،‌ عاشق منتظر می‏شود.

 

دل که عاشق منتظر شد، یار می‏شود.

 

دل که یار شد، او می‏شود،‌ یعنی بقا می‏شود.

 

*

 

عقل

 

در گردابة مهتاب و هوس

 

دل

 

در شبستان اشراق نی می‏زند

 

عقل

 

در خرقه مهتاب هوس می‏پوشید

 

دل

 

در اشراق شبستان می‏نالید

 

میان غریق و نجات

 

یک آه است

 

آن سوی فهم‌

 

سازی دگر می‏زند

 

به خاک افتاده

 

فهم سنگ را می‏نوشم

 

چهرة محراب

 

از گوشة‌ چشم سر می‏زند

 

آبی آسمان

 

نقش رخ یار می‏کنم

 

گودال نارس آرزوها

 

تردید بر دل می‏زند

 

*

 

با نسیم سحری

 

پلک رؤیاها سنگین می‏شوند

 

در همان لحظة پوچ

 

از خواب تردید بیدار می‏شوم

 

*

 

عشق را می‏شنوم

 

هوس

 

با مشتی کابوس هم‏سفر است

 

راهی در هیچ

 

پوچی در مشت

 

-انگار گورستان را می‏گویم-

 

آمدم از کنج دلم

 

به تماشای چشمة اشک

 

غرق در اندیشة‌ شوق

 

سیراب از نشئة شک.

 

*

باید رفت

 

ماندن بیهودگی است

 

پرسه در دشت هوس

 

آوارگی است.

 

*

 

تمنای وسوسه

 

موج شوق می‏برد بر باد

 

حدیث دل

 

دیو هوس می‏برد از یاد.

 

*

 

بازی‏های کودکانه

 

فریب دنیاست

 

لحظه‏های دراز

 

عمر شاپرک است.

 

*

 

دل کوه

 

باز شد از چهرة ماه

 

شکوفه

 

بر برگ خندید

 

دل

 

کهسار شده باز ز روئیدن ماه

 

آمدم در کنج دل

 

تا چشمه اشک روان

 

*

 

باید رفت

 

این‏جا تنهایی محض است

 

باید رفت

 

پرسه در دشت هوس آوارگی است

 

ندا آمد

 

این‏جا سایة دانایی است

 

باید رفت

 

در انتظار یار نشست

 

باید رفت

 

معشوق منتظر است.

 

*

 

برای رسیدن به معشوق؛‌

 

عاشق باید عطش داشته باشد؛

 

و‌ هرگز سیراب نبوده تا میل راز و نیاز پیدا کند؛

 

و به گدایی در کوی یار و طلب لطف از سوی او دو زانو بر آستانش بنشیند.

 

عاشق آگاه است که برای رفع تشنگی تنها باید از می یار بنوشد؛

 

و روز و شب را در میخانة معشوق سکنی گزید؛‌

 

چراکه عاشقِ مست و خمار می‏داند:

 

دنیا در کمین است تا مستی یار از سر برون کرده، جسم تشنه و گرسنه را با وسوسة دنیا پر کند.

 

اگر همه یقین می‏داشتند که:

 

تنها راز و نیاز با یار است که کید و نقشة دنیا را بی‏اثر کرده، دل را خانة یار می‏کند؛

 

تا فقط یار در آن نشسته، هوس دنیا از دل برون رود؛

 

آن‏گاه آرامش ابدی بر تمامی دل‏ها حکمفرما می‏شد.

    (( برگرفته از کتابم تحت عنوان: "عشق یار")) 
 
comment نظرات ()