راز

مژده وصل
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٩
 

 

 

 

دوستان
 
عیدی امسال من به یکایک شما، کتاب "مژدة وصل" است که
 
به تازگی  توسط "نشر البرز" روانة بازار کتاب شده است.
 
 
 
 
 
کتاب "مژدة وصل" توسط "نشر البرز" روانة بازار کتاب شد.
 
 
علاقمندان برای تهیة کتاب در داخل و خارج از کشور می توانند
 
 به آدرس زیر مراجعه کنند:
 
 
http://www.alborzpublication.com/bookdetail.aspx?ID=526
 
 
کسانی که علاقمند به موضوعات عرفانی و قطعات ادبی هستند
 
به طور حتم، از خواندن این کتاب لذت کافی خواهند برد
 
درضمن، این کتاب را می توانید به عنوان هدیه به کسانی بدهید که
 
دوستشان دارید یا می خواهید در سال جدید، بیشتر دوستتان بدارند 
 
*
پیشاپیش عید نوروز را به همة دوستان عزیزم تبریک گفته
 
بهترین ها و زیباترین ها را برای شما و خانوادة محترمتان در سال جدید
 
از خدای دوستی ها، مهربانی ها و زیبایی ها مسئلت دارم
 
*
 
هر روزتان همیشه سبز و نوروزتان پیروز باد
 

 
comment نظرات ()

 
سرگذشت من
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٥
 

 

سرگذشت من است آن­چه در ادامه می خوانید

امیدوارم از خواندنش لذت ببرید

*

داستان سرگذشت من از همین لحظه آغاز می­شود

یار منتظر، معشوق منتظر،

صورت عاشق سرخ،

دست های معشوق گرم و باز

میخانه سرخگون و آمادة دیدار؛

وقت ملاقات است.

 

در ضمیر پنجرة ورود، رمز عبور جاریست-

پرده ها کنار می­روند،

عاشق چشم دل بر سینة یار می بندد

حرف اول نبشته است: "عشق"

"عشق" می گوید، وارد می شود.

 

هنوز معشوق بر آستانة در منتظر است

پنجره رو به در باز است و نسیم آرامش از آن جاری

تصویر یار بر پنجره می افتد

نسیم چیزی در گوش پنجره می گوید

پنجره می خندد و بی هیچ صدا بوسه می ریزد بر صورت معشوق،

اندام معشوق پُرمی شود از گلبرگ های بوسه  

معشوق در تصویر یار محو می شود.

 

 باید سوخت؛

تا رها شد.

 

نسیم آن روز،

چه حرف ها که در گوشم نخواند

چه راه ها که نشانم نداد

چه عکس ها که بر چهره ام ننشاند

 

تصویر ترا آن روز بر چهره ام دیدم

تویی که گمشده ام بودی یا تو در من گمشده بودی؛

نمی دانم

راستش را بگویم:

نسیم بود که رمز عبور بر گوشم خواند و من-

بی­اختیار گفتم: "عشق"

 

امروز،

آغاز سفر است،

سفری در اعماق دشت مستی

به راستی، مستی ِسوختن هم لذتی دارد؛

مستیِ سوختن در شط نور سوار بر قایق دوست

هرجا رفت، می روی؛

بی تردید حجاب ها را می دری و می روی

می روی تا هرجا نور باشد؛

بر فراز نور می روی

 

سرگذشت من از مرز رفتن آغاز شد

از دل نور،

از مغز آب،

از غفلتی شیرین،

از تپشی مست

از آن جا شروع شد که درخت شکوفه کرد،

خورشید میوه داد

از اردیبهشتی سراسر مست و غرق در مستی بهشت

 

سرگذشت من تا امروز-

از همان نقطه ای آغاز شد که پنجره خندید-

نسیم در گوشم خواند و من-

 هنوز بی­اختیار می گویم: "عشق"

 

جادة رفتنم هنوز می خواند و-

چه شورانگیز امروز در گوش نسیم می خواند:

من پای رفتنم؛ نه، من همان پنجره ام؛

نه! نه! تصویر بر پنجره ام

 

من هنوز بر در ایستاده ام-

منتظرم

صورتم سرخ، دست هایم گرم و باز-

منتظرم

میخانه ام سرخگون و آمادة ملاقات،

شرابم سرخ و لب دوز؛

آسمانم بارانی چکیده بر مژگان لرزانم

 

چه شوری، چه غوغایی؛

این جا همه هستند و من مستم

ببخش مرا، از انتظار می­ترسم؛

نه، انتظار شیرین است؛

من هنوز مستم

بی نهایت! چه­کسی شیشة عمر داد به دستم؟

 


 
comment نظرات ()

 
نظربازی
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢
 

 

در این راه پر فراز و نشیب و سنگلاخ

رسیدن به خانة دوست، دشوار است و پرخطر

صدمیدان پشت سر نهادن،

هزاران بیابان برهوت گشتن،

افق در افق دیدن، شفق در شفق رفتن؛‌

گریستن و خندیدن، بر بستر چمن خوابیدن

در جامة خواب غلطیدن

در بستر روز نیز غلطیدن

افتادن، ایستادن و دوباره رفتن

خواستن، طلب کردن، بوسیدن، نهالی در خاک بنشاندن،

با تنی مغرور برخواستن، در ساحل آرزوها لنگرافکندن

کار کردن، نهالی برآوردن، به افق دیگری بسپاردن

رخت از رخت عوض کردن، چنگ بر عصا آویختن

در جامة خواب غلطیدن

بستر روز جمع کردن و به پستو نهادن

در خاک افتادن، سکان رهانیدن، به سوی خورشید پرکشیدن

....

....

در آن سو، در آن سوی بسیار دورِ نزدیک

افسوسِ امروز نشاید که ما خاموش و او نگران

درآن روز که در نهان ها آوایی نیست، سکوت بر چشم ­هاست

فرصت نیست در گلگزار دل روییدن، شاخه ای خوشبو بوییدن

بر شانة آفتاب سرگذاشتن، تن در دشتِ آرزوها رها کردن

فرصت نیست زیرباران راه فتن، زیر چترخیس عشقبازی کردن

سجادة عشق پهن کردن، پیشانی یار بوسیدن

آه!

فرصت نیست،

فرصت نیست

....

....

امروز را هشیار باید بود

عاشق باید بود

همه جا در یار بود، زیر چتر یار خیس شد

پرید از خواب غرور، دستی در مهتاب بیداری زد

شرط عاشقی و دلبری و فنا در معشوق از مرغ مست پرسید

به امید بقا

در یار زیست و ذوب شد....

 


 
comment نظرات ()