راز

آرزو
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱۳
 

مدتیست از کتاب "درس سحر" که برای چاپ آن­را آماده می سازم و علاقة زیادی به آن پیدا کرده ام، برایتان مطلب انتخاب می کنم.

امروز به مناسبت سال نو میلادی، بخشی از آرزوهای کتاب را برایتان گلچین کرده ام و خوب می دانم که این ها، آرزوهای زیبای تک تک شما عزیزان است.

"سال نو میلادی" را به همة هموطنان مسیحی تبریک گفته، امیدوارم که بخشی از این آرزوهای زیبا در سال نو، در دل های همة عاشقان فارغ از هر دین و مسلکی ظهور و بروز یابند.

*

آرزو کنیم:

عشق،

ما را چون مادری مهربان در آغوش گیرد

و در گوشمان لالایی آرامش خواند

دست نوازش بر سرمان کشد

و لالة پندارها­مان را در باغ آرزوها معطر سازد‌

نوری از عاطفه و محبت همراه توفیق بندگی و ارادت

بر پنجرة عمر­مان بتاباند

ذهنی سالم در چشمة وجودمان جاری

و سایة غم را در غنچة دلمان پرپر کند.

 

آرزو کنیم:

با توسل به اندیشة فقر و عشق،

به سلامت از کویر زندگی، عبور

تاریکی ذهن را با صفای باطن،

صداقت گفتار و نور عشق، منور

گنگی و محزونی باغچة بی کسی و شب های تار را

با سرود مرغ مهتاب، هشیار

خواب چشم سر را

روی علف های گمنام کویر زندگی، بیدار

انتظار پروانه های محرابِ فراموشی و بی کسی را غمخوار

لحظه های رؤیایی هشیاری و نورهای ارغوانی آگاهی را

به نهال های منتظر، نثار

و با خطای چشم های خواب ­آلوده

و آهنگ پرشتاب قافلة زندگی، کنیم مدارا   

و از بطن عشق طلب کنیم که-

از قافلة‌ حقیقت جانمانده

و در برهوت کویر تا ابد دست و پا نزنیم،‌

جاماندنی که حتی خاکستر وجودمان را

باد نخواهد ازبرهوت کویر باخود ببرد.

 

آرزو کنیم:

در طراحی واژه ها بگشاییم پنجره ها را

آب زنیم بر ایوان احساس خشک و سرای خاطرة غبارگرفته

جدا کنیم و برکنیم صفحات وهم و تردید را از دفتر خاطرات روزانه

سرشار کنیم هوای خانة تنهایی را

با واژه های دلدادگی و لاله پرورده

بالا رویم از پلکان پیچک کلمات روییده

در باغچة خانة دوست دانه به دانه

پریشان کنیم زلف صفحاتِ منتظر

به خطوط نهفته در افکار شراب زده

سیراب شویم از جام سبز تصاویر عریان آیات توبة استغفرالله

تا هوای دوست، کلمات را تازه کند

و نگاهش بر واژه ها، شیدایی صفحات را عریان

طرحی نو بسراییم که حتی بدنامی آن

رضای یار را در رگ بودن بدواند

و سینة سرد وجود را

گرم و تابنده کند به فروغ خورشید و نور عشق.

 

آرزو کنیم:

مهمان خانة دوست شویم تا دیده شوند نادیدنی ها

به دیدار دوست شتابیم تا فرو لغزند تردیدها

عشقِ دوست در دل نشانیم تا رنگ بازند کینه توزی ها

هر شب و روز، با دوست هم پیاله شویم تا تهی شوند تشنگی ها

یاد دوست در ایوان ذهن نشانیم تا فراموش شوند فراموشی ها

دل و دیده به­دوست بسپاریم تا بشکنند پای چوبین ترس و وحشت ها

ازخویش و دگر به درآمده و بندة دوست شویم تا بگسلند زنجیر بندگی ها.....

*

کیست کسی که درد و رنج سینة تنگ و خموش را تسکین دهد؟

در مرز گمنامی به تماشای بستر هشیاری رود؟

چیست این درد جانسوز و شعلة جگرسوز در صخرة تن؟

زیر چرخ ایام از مرز خاموشی به بیداری رود؟

 

*

 


 
comment نظرات ()