راز

فطر
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۸
 

هر روزی‏که انسان

به موفقیت همراه با آرامش برسد،

عید فطر اوست

که در این روز،

خورشید شکوفه می کند

و گلبرگ هایش را

با شبنم صبح گاهی

بر سر و روی عاشقان می پاشد.

در چنین روز فرخنده ای،

جشن فطرت برپا می شود،

خداوند از "جام اوفى"

به بندگانشان مى چشاند،

مراتب عبودیت

یکی پس از دیگری طی می شوند

تا مقام "او ادنى" حاصل شود.

بندگان در این روز باشکوه-

مست می یار می­شوند.

*

مستی یعنی شوق رفتن

و دیدن روی یار

که عاشق در هر مناسبتی از ایام

که بهترینش در ماه صیام است،

شوق مستی در سر دارد

و اگر دیر بنوشد می را ‌

خمار میکده می شود

و سر بر آستانش می کوبد

تا یار لطفی کند

و از شراب میکده

جرعه ای بریزد در کام عاشق خمار.

*

بارالها!

در این روز عید فطر،

که براى مؤمنان روز عید و خوشحالى

و براى مسلمانان روز اجتماع و گردهمایى است،

از هر گناهى که مرتکب شده ایم

و هر کار بدى که کرده ایم

و هر نیت ناشایسته اى که در ضمیرمان نقش بسته است

به سوى تو باز مى گردیم

و توبه مى کنیم،

توبه اى که در آن

بازگشت به گناه هرگز نباشد

و بازگشتى که در آن

روى آوردن به معصیت هرگز نباشد.

 

 


 
comment نظرات ()

 
بک یا الله
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱
 

 

و خورشید بر ستیغ کوه ایستاد

و با کائنات هم صدا شد:

سبحانک یا لا اله الا انت

ای عشق: منزهی تو

و کجا معبودی جز تو می توان یافت؟

 

و اما منِ درمانده

که هنوز از قافلة عشق

به سلامت به مقصد نرسیده ام

و در جامة دنیا باقی مانده ام

رعشه بر اندامم افتاد،

بر زمین چنگ می‏زنم،‌

خاک بر سر و صورت می ریزم

و با تمام وجود

قرآن بر دل می گذارم

و بر گوش عشق نجوا می کنم:

الغوث، الغوث، خلصنا من النار یا رب

نجاتم ده، به فریادم برس

و ای عشق: رهایم کن از شعله های آتش

 

جا مانده ام، وا مانده ام،

از کاروان جا مانده ام

یارب بگیر دست مرا

سرگشته ام، وا مانده ام

 

بک یا الله

به محمد ٍ

به علی ٍ

نجاتم ده.

ای عشق:

در آرزوی آنم که،

جور روزگار سرانجام به پایان رسد

و غم هجران به سر آید

 

و خورشید هنوز بر ستیغ کوه ایستاده بود

و خون خدا را می دید

که از فرق علی

سجادة آفتاب را سرخ می کرد

بک یا الله

به محمد ٍ

به علی ٍ

و به علی ٍ

و به علی ٍ

و خورشید هنوز بر ستیغ کوه ایستاده بود

و خون خدا را می دید....

*


 
comment نظرات ()