راز

تنهایی
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٩
 

 

جایم این­جا نیست، خانه برایم بس کوچک است

من ستاره­ام، زمزمة نور خورشیدم

خانة من این­جا نیست، روی زمین چکیده­ام

من خموشم و تخته سنگی بر گلو دارم.

جایم این­جا نیست، خانة یار در خیالم است

لبریز از خیالی شیرین، حسرت رخ یار در نگاه دارم

عمارتی ساختم ازجنس حباب، حسرت در هردیوار دارم

 جایم این عمارت نیست، برهنه­ام و پایی عریان دارم.

جایم این­جا نیست، خانه­ام فانوسی شکسته است

 چه ضمیرم تنهاست، سایه­بانی از بی­کسی دردرون دارم

دوره­گرد لقمه نامی هستم، نانِ در خون دارم

آه و افسوس از این تنهایی، بیشة بی شبنم و آهو دارم.

 

جایم این­جا نیست، کاروان عشق در انتظارم است

می­سوزم از انتظار عشق، چشم بر ساربان دارم

خانة من این­جا نیست، پا بر خرابه نهاده­ام

من خرابم و جرعه­ای از می یار بر دهان دارم.


 
comment نظرات ()

 
پرواز
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۳
 

 

در سرای میهمانی یار

آغاز و پایانی نیست

جنگل همیشه سبز و سایة دوست نیز سبز

حجم مفصل آسمان در نگاه عشق

بسته نیست و تکرار زندگی در شیار پنجرة عمر

شکسته نیست

در سرای میهمانی یار

عاشق، وارث بشارت است

نسیم، بوی دهان عاشق است

نور، در هیاهوی ادراک جاری است

لبخند، در سرای یار وزن عاشق است

عشق یار، فسانه نیست

در سرای میهمانی یار

سکوت مثل فریاد است در محراب رهایی

نور آزادی می­شکافد ابر تیره را در آسمان آبی

هجوم لاله­ها لبریزند در جادة رؤیایی

پرواز ستاره اتفاقی نیست در شب مهتابی

ضجة واژه­ها، ترانه نیست

در سرای میهمانی یار

شب و روزی نیست

آسمان همیشه آبی و پنجرة خانه نیز باز

زورق هستی قایقران در تلاطم زمان

خسته نیست و تکرار تازگی نور در ستیغ بلند کوه

شکسته نیست.

 


 
comment نظرات ()

 
سوگند عشق
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٦
 

 

قصة هرروز شقایق، زندگی است

زندگی وزن تن­پوش کهنة شاپرک است

سبزه­زاران در نگاه شاپرک­ها جاریست

کلام شیدایی پروانه در گوش گل پرشده است،

صدای لبخند عشق در انبساط زندگی جاریست

سوگند عشق در پای سحر خواهد ماند

زندگی در وزش بیشة نور هم جاریست.

 

 


 
comment نظرات ()

 
طبیعت
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢
 

 

راز موفقیت همراه با آرامش در طبیعت نهفته است.

طبیعت را همیشه دوست داشته‏ام

و او را بهترین دوست و یاوری می‏دانم که-

می‏شنود حرف‏هایم را به‏گوش جان

و بدون هیچ منتی هم‏نوا می‏شود با شکوه‏ها و دردهایم

و در همه حال، آمادة شنیدن درد دل‏های اشکبارم بوده است.

لحظه‏ای شیرین‏تر از تفرج در دشتی سبز یا کوهی بلند وجود دارد؟

یا اوقاتی خوش‏تر از خوابیدن کنار چشمه‏ای پرآب؟

سکوت کوهساران را که با غریو باد می‏شکند با گوش جان شنیده‏اید؟

و آن‏را در اعماق وجودتان تکرار کرده‏اید تا آرامش‏بخش دوران تنهایی‏اتان باشد؟

دیده‏اید رقص موزون برگ‏ها را-

همراه آرایش ابرها در دل جویباری در کوچه‏باغی از دهستانی سرسبز؟

یا باریکه‏ آبی در شیار کوهستان که تمامیت زیبایی را به‏تصویر می‏کشد؟

این‏ها همه نشانه‏هایی از زیبایی‏های یار هستند که روان انسان را پاک و زلال می‏کنند.

چشم بر چشم چمن خودروی طبیعت گذاشته‏اید

و راز لطافت، پاکی، نرمی و شادابی را از او پرسیده‏اید؟

رقص غزال ابروکشیدة طناز را میان درختان در قلب خود به‏تصویر کشیده‏اید؟

پرواز سنجاقک‏ها میان بوته‏زارهای دشتی سرسبز را چطور؟

تاکنون لالة گوش خود را با موسیقی طبیعت شستشو داده‏اید-

تا قادر به شنیدن اصواتی از عالم غیب شوید؟

در طبیعت، موهای خود را به‏دست باد سپرده‏اید

و تن خسته را بر خاک آن آسوده‏اید؟

 


 
comment نظرات ()