راز

خاطره
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳٠
 

 

ببخش مرا اگر در خاطرت پا گذاشتم

تقصیر از من نبود،

دلم را در نگاهت جاگذاشتم

عشقم را با طبق طبق از گل­های لاله و زنبق

به پایت ریختم و نور دیده­ام را

در نگاهت جاگذاشتم

لحظه­ای سکوت، لحظه­ای درنگ،

مرا در نگاهت پیدا کن

بندة عشقم و پیالة شراب لب لعلت را

در کام تشنة خسته، جاگذاشتم

می­سوزم از فراقت، ای خاطر شورانگیز

ببخش مرا اگر در خاطرت پا گذاشتم

 

 


 
comment نظرات ()

 
به یاد دوست
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٦
 

 

وقتی دیدم که عزیز دلم "مصطفی تاجزاده" با لبخند راهی اوین می شود، به او و دوستی دیرینه اش افتخار کردم. این قطعه را که سالیان دور سروده بودم، به وی و تمامی همرزمانش تقدیم می کنم. الهم فک کل اسیر

1

آنک ایستاه ‏ام "تا" با گل شقایق در دل،

قامت بلند یار را سبز در سبزینه زنم

آنک ایستاده ‏ام "بر" پیشانی ماه،

تا بر چشم وسوسه ‏گر خورشید بوسه زنم

آنک ایستاده ‏ام "پا" در رکاب امید،‌

فردا را زشوق دویدن و پرواز، فریاد زنم

2

آنک ایستاده ‏ام تا شهرة آفاق شوم بر صلیب شکستة عمر

آنک ایستاده ‏ام بر معصومیت مسیح ز جور یهودا،‌ نرد عشق زنم

آنک ایستاده ‏ام پا بر برگ سپهر،‌ دل در میان صدف،‌ عقل بر فسانه زنم

3

آنک ایستاده ‏ام تا تیغ زنم بر پردة‌ سیاهی شب،‌ صبح را بیرون کشم

آنک ایستاده ‏ام بر چهرة‌ وجود؛ در سرزمین وحشت،‌ شب را به‏پایان برم

آنک ایستاده ‏ام پا زیر خروارهای زمان،‌ خسته از تهی،‌ فکر عاشقانه زنم

4

آنک ایستاده ‏ام تا دوستی را چاره کنم در سرزمین سبز

آنک ایستاده ‏ام بر ناموس آشتی، در صحنة نبرد

آنک ایستاده ‏ام پا در سرای محبت، در آغوش سحر،‌ سر بر زمانه زنم

5

آنک ایستاده ‏ام تا ترس خشک شود در سفالینة چشم

آنک ایستاده ‏ام بر رؤیای غریب یک مرد

آنک ایستاده ‏ام پا بر شکافت ظلمت یک حرف،‌ شعر عارفانه زنم

6

آنک ایستاده ‏ام تا نور، صفحة دل را بشکافد

آنک ایستاده ‏ام بر رگباری از باران اندیشه در مشت

آنک ایستاده ‏ام پا بر ستیغ دانایی و اشراق،‌ عقل را تازیانه زنم

7

آنک ایستاده ‏ام تا بیابم و ببینم و بسوزم

آنک ایستاده ‏ام بربلندای صخرة‌ وجود؛ برچشم‏خورشید و سجادة سجود

آنک ایستاده ‏ام پا در هوای فراموشی و رفتن،‌ شوق را بهانه زنم

٭

آنک ایستاده‏ ام با قامتی به بلندی هفت شهر عشق،

"تا بر پا" کنم شهر اساطیر عشق و امید را.

آنک ایستاده ‏ام با قامتی به بلندی هفت اقلیم،

"تا بر پا" کنم دشت سجادة سجود را.

آنک ایستاده ‏ام با قامتی به بلندی هفت پیکر یار،‌

"تا بر پا" کنم خیمة‌ فردا را.

 

 


 
comment نظرات ()

 
لحظه
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۳
 

 

فردا هم دل را به بازی گرفته است

فردایی که نیامده است، دیروز را به بازی گرفته است

دیروز اما شاد بود که در آرزوی فردا نبود

دیروز نمی‎دانست که فردا شادی را به بازی گرفته است

فردا نغمة حزن داشت، از گلویش غم می‎بارید

فردایی که تشنة مرگ بود، دم دیروز را به بازی گرفته است

امروز اما دیروز است که در آرزوی فردا بود

امروز نمی­دانست که فردا شادی را به بازی گرفته است

دیروز، امروز، فردا، همان لحظة حال است

شاد باش که کوزه­گر دهر تو را به بازی گرفته است

 


 
comment نظرات ()

 
ماه رهایی
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٠
 

 

ماه صیام را پاس بداریم که درآن

شادی‏ ها به ‏اوج می ‏رسند،

ماه صیام،

ماه حماسه و خروش و جدال نفس با تمنیات دنیاست

مقرب ‏ترین فرشتگان آستان الوهیت،

عطری از بارگاهش را بر روان ‏های تشنه می ‏پاشند

و پرچم افتخار و پیروزی سالکان و عاشقان

بر سفرة ضیافت الهی به اهتزاز درمی ‏آید،

و در پرشکوه ‏ترین و فرخنده ‏ترین ایام عمر،

نماز شکر و تحیت در فضایی به‏‏گستردگی تمامی آسمان

و در دشتی به‏وسعت تمامی قلب‏ های عاشقان روزه ‏دار،

برپا می‏ شود

در این ماه پر برکت

خورشید راه عشق را آب می ‏زند،

و سبدهای بزرگی از شکوفه ‏هایش را

بر سر و روی نجواکنندگان فرو می ‏ریزد

تا آن ‏ها یک ‏صدا، آواز دلدادگی سر دهند

و راز آزادگی و آزادزیستن را با رها شدن از نفس-

تمرین کنند.

ماه صیام

          ماه رهایی است

          آزادی است.

 

 


 
comment نظرات ()

 
قفس اوهام
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٧
 

 

حیاط خانه غبارآلوده است

مرغ باغچة دل،

نغمه بر لب ندارد

آسمان چشم تاریک است

پنجرة سخن بسته است-

روزنه‎ای بر رود ژرفای فکر ندارد

می‎سوزم از تشنگی جرعه‎ای رهایی-

که در کوزة شکسته کنج پستو نهان است

می‎سوزم در مشتی خاک که-

کوزه‎ام در نشیب دشت مه‎آلود

آبی دربر ندارد

می‎سوزم در عطش

می‎پوسم در خاک

جادة رؤیا در گیجی بوی آهن و باروت است

می‎سوزم از لحظه‎های بی‎آغاز-

که در بیهودگی رقص کابوس

رنگی از زندگی ندارد

می­سوزم در شکوه تماشایی خیالی

در شوره­زار خوابی نارس

بال دلم در هوس پرواز است

می­سوزم در قفس اوهام

در چنبرة خیالی بی­تاب-

که حوصلة خانه­ام تاب ماندن ندارد

می­سوزم در خیالی واهی

در رؤیایی موهوم

سپیدی چهره در انتظار فردایی آزاد است

حیاط خانه اما

هنوز غبارآلوده است.

 

 


 
comment نظرات ()

 
آزادی
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٠
 

 

بی تو ای آزادی ای تاج سر من

بی تو که من تن ندارم، سایه‏ای بر سر ندارم

بی تو ای آزادی ای خروش رفتن من

بی تو، فریادم بی‏صداست، آوازم بی‏نواست

بی تو ای آزادی ای فانوس شب من

بی تو، خانه‎ام زندان است، هستی‏ام بی روح است

بی تو ای آزادی ای خورشید دل من

بی تو، کلبه‎ام سرد و بی‏روح است، آسمان تاریک است

بی تو ای آزادی ای چشم دل من

بی تو، چهره‏ام غبارآلوده است، صورتم بی نور است

بی تو ای آزادی ای خون رگ من

بی تو که هستی ندارم، خرقة مستی ندارم

 


 
comment نظرات ()

 
انتظار
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٤
 

 

برای او که منتظر است

**

امشب تو را به میهمانی دل خواهم برد

امشب با تو قصه‎ها خواهم گفت

امشب در برکة سبز بی‎کرانت خیمه خواهم زد

امشب سکوت دلربایت را با تنهایی محزونم آشتی خواهم داد

امشب عطش تشنگی روحم را با عطر لبت سیراب خواهم کرد

امشب خواب چشمانم را با یاد نگاهت بیدار خواهم کرد

امشب عطر شقایق را عاشقانه بر نبض احساست خواهم پاشید

امشب عاشقانه‎ترین احساسم را در هوای صاف صورتت تفسیر خواهم کرد

امشب زمزمه‎های عریان شب را در لالة گوش چکاوک مست خواهم خواند

امشب از صخرة سبز اندام شب به آسمان هفتم پرواز خواهم کرد

امشب آسمانی خواهم شد

امشب فانوس شب را با برق ستارة چشم خمارت روشن خواهم کرد

امشب تا سحر از رنگ افق خواهم گفت

امشب در صور اسرافیل آواز مرغ و پری خواهم خواند

امشب تا سحر عشقبازی خواهم کرد

امشب در بی‎کرانگی دشت وجودت آزاد خواهم شد

امشب تا سحر، آه! تا سحر آواز خواهم خواند

امشب مست خواهم شد

امشب پیدا خواهم شد

امشب عریان خواهم شد

امشب هشیار خواهم شد

امشب تو را به میهمانی دل خواهم برد

 


 
comment نظرات ()

 
زندگی
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳
 

 

چگونه بودن را

با شادکردن دل‏ها آغاز کرده،‌

لبخند شوق بر چهره‏ها بنشانیم.

زندگی را

انتظاری شیرین و رؤیایی به‏حساب آوریم

و از لحظه لحظة آن لذت ببریم.

در زندگی که

همان "عشق" است،

جاری شویم

و خود را در آغوش گرم آن قرار دهیم

تا بهترین تدابیر را برایمان رقم زند.

 

 


 
comment نظرات ()

 
مرثیه
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢
 

 

ای خاک که مرا در بغل داری

با تو حرف می­زنم، چرا کار دگر داری

ای خاک، بر سینة تو بوسه می‏زنم

در دل تاریکی شب، چرا میل سفر داری

ای خاک که چشم بر صورتم داری

از ماورای سیاهی‏ها، چرا میل گذر داری

ای خاک، در خانة تو سکنی گزیده‏ام

در سکوت تنهایی‏ام، چرا میل شرر داری

ای خاک که خانة یار نشانم دادی

با تربت جاودانة گورم، چرا کار دگر داری

 


 
comment نظرات ()