راز

جاده خونین
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۸
 

 

مرد تنها بود
در گردابی پر از ایهام
و زندانی که آن از جنس مرداب است
و چشمانش ز اشک تهی مانده است
 
قلب پر اندوه
سینه­ای پر درد
دست­ها خالی
پاها خسته
جاده طولانی
 
آه! فریاد در گلو مانده است
آیا چاهی بر زمین مانده است
که از اندوه و فریاد پر نباشد؟
یا جایی در آسمان هست
که جای درد بی­درمان نباشد؟
 
هرچه این­جا هست، زشتی و ننگ است
دست­ها نیز همچنان خالی
چشم­ها اما سرشار از غربتی نمناک
جاده از نفس افتاده است و از پوسیدن ارابة شادی-
دلتنگ است
پاشنة کفش بی­رقص است و افتان-
در حسرت زمزمه­ای از آهنگ است.
 
آه! سینه خونین است
شادی در گودالی از پلیدی­ها، گیج و مبهوت
پای عریان بر زمینی داغ و خون­آلود
چشم­ها گریان و اشک­آلود
جاده طولانی و راهی دور
زمین آغشته از خون است
و بارانی شدید باید که باریدن
اما آسمان بی ابر
و زنجیرها بر پا، سنگین و پولادین
و گرگ­ها رها در جادة خونین
 
صدا بی­رنگ و کوه بی­سنگ و نای بی­چنگ
زمین تشنه، زمان تشنه، دهان تشنه
پلیدی­ها هنوز عریان و وهم­آلود
کسی اینجا نمی­خندد و جاده همچنان خسته-
به سوی دوردست­ها خیره می­ماند
و او را می­خواند که از پرده برون آید
مرد، تنها بود.

 


 
comment نظرات ()